امشب فهمیدم آنقدر این مدت هیچی جز داستان ننوشتهام که وقتی قرار باشد یک یادداشت روزمره بنویسم ذهنم…
انتشار: 2026/07/15 20:02 UTCویرایش: 2026/08/01 00:05 UTCدریافت: 2026/08/15 02:09 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:09 UTC
امشب فهمیدم آنقدر این مدت هیچی جز داستان ننوشتهام که وقتی قرار باشد یک یادداشت روزمره بنویسم ذهنم اصلا جمع نمیشود.انباشتههای نگفتهام آنقدر زیادند که سِیرِ روایتم خط منسجمی نمیگیرد.بینهایتبار نوشتم و به بیراهه رفت و پاک کردم.القصه که میخواستم یکعالمه بنویسم. جزئیاتِ جهانم را تصویر کنم. صدا و نور و موسیقی خرجِ کلمات کنم. اما انباشتهای ذهنی نمیگذارند. باید بروم در خلوت انباشتهای نگفتنی را بریزم بیرون؛ که بعد بتوانم یک یادداشتِ گفتنیِ سروتَهدار ردیف کنم اینجا برای جمعیت.پس خلاصهاش را همینطور پراکنده و پریشان بنویسم:۱. امشب تولدم است. سی و نمیدانم چند سالگی. حتی حوصله ندارم بشمارم ببینم سی و چند. ۲. بهعدد آدمهای جهان دلتنگم. قلبم آغشتهی دوستداشتن است. و به همان اندازه، خالی.۳. دلم خافئین میخواهد، یعنی قهوه بخورم و در حالی که کافئیناندودم، به خواب پناه ببرم.۴. خیلی زیاد اتفاق خوب افتاده این روزها برای کتابها و داستانها و کلمات. ولی حوصله ندارم اینجا بنویسمشان. انگار این روزها منِ خالی بودن را دوستتر دارم. بدون آن آویختنیها و بدوبدوهای جهانِ بیرون. خودِ خالیام که هر صبح پنکیک میپزد و با امیرعلی بازی میکند و در ریتمی آهسته، عجله ندارد برای هیچ چیز جز زن بودن.۵. دلم میخواهد تا شمارهی ۲۵ ادامه بدهم. ولی فعلا همین.۲۴ تیر ۱۴۰۵شبِ قبل از روزِ آمدن@naranjname2

