نارنج شماره پنج:آفرودیت گفت: «ولی راهش این نیست!»آرتمیس گفت:«پس چی؟ راهش این است که آدمها را لب مر…
انتشار: 2026/07/20 10:16 UTCدریافت: 2026/08/15 02:09 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:09 UTC
نارنج شماره پنج:آفرودیت گفت: «ولی راهش این نیست!»آرتمیس گفت:«پس چی؟ راهش این است که آدمها را لب مرز نگه داری و حتی بگذاری لب بزنند به مرزها و خیال کنند یک قدم فاصله دارند تا رسیدن، اما در آخرین لحظه مثل شیشه بکوبی توی صورتشان و یادشان بیاوری هنوز مرزی به نازکای یک شیشهی ترکخورده میانشان باقیست؟که کودکانه خیال کنی اگر به این شیشه بچسبی و انگشتهات را از ورای شیشه به انگشتهاش بچسبانی، هنوز مرزها جابهجا نشدهاند؟که یکهو به خودت بیایی و ببینی تَرَک راه گرفته تا سقف و شیشه فرو ریخته و مرزی نمانده؟که بعد خودفریبانه بگویی من هیچ مرزی را کنار نزدم و اصلا مرزها خودشان پا در آوردند و رفتند؟که خودت را بزنی به آن راه که مثلا خبر نداری مرزها تنها بخشهای وجود آدمیاند که تکان نمیخورند و این ماییم که تصمیم میگیریم در چه فاصلهای بایستیم، از کدام خط رد شویم و تا کجا خطر کنیم؟»آفرودیت خندید: «چه خوب بلدی!»آرتمیس گفت: «میشناسمت. به اندازهی همهی عمر. اما تو مرا نشناختهای هنوز.کمان که بردارم، نشانه که بگیرم، محال است خطا برود.این بار اما تو را نشانه میروم.تو را که ساکت کنم، دیگر نه وسوسهی مرزشکنبودن دم گوشم میچرخد و نه دیوارها را برای کسی پایین میآورم.دیگر نه چشمهام دنبال کسی میدود و نه تیروکمانم.جسور و بیپروا از دامنهی کوه میخزم بالا.دوباره میشوم همان غزال سرکش و بیپروا که در پی هیچ مطلوبی نیست جز خودش.»آفرودیت خندید و انگشتها را رقصرقصان در هوا چرخاند. گردن کشید سمت آرتمیس و زمزمه کرد:«راهش... همینه...»#نرگسنوشت 29 تیر 1405ساعت 1:38 ظهرپ.ن:آفرودیت: ایزدبانوی عشق و اشتیاقآرتمیس: ایزدبانوی جنگجو، الههی شکارچیو خدا میداند یک آفرودیت-آرتمیس در چه رنج و درگیریِ ابدیای گرفتار است با خویشتن...@naranjname2

