خیلی صادقانه اعتراف کنم که....خیلی صادقانه اعتراف کنم که...چهار سال پیش مدیرمحصول بودن را گذاشتم کن…
انتشار: 2026/08/08 23:25 UTCدریافت: 2026/08/15 02:09 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:09 UTC
خیلی صادقانه اعتراف کنم که....خیلی صادقانه اعتراف کنم که...چهار سال پیش مدیرمحصول بودن را گذاشتم کنار چون از یک جایی به بعد دیدم سر و کله زدن با تیمهای مردانه و ده دوازده تا برنامهنویس، تقریبا هیچی از زنانگیام باقی نمیگذارد؛ و آن من، اصلا من نبود.برگشتم به همان وادی محتوا و مارکتینگ. یک سال بعدش همانها را هم گذاشتم کنار چون دیدم کلا حوصلهی سبک زندگی استارتاپی و دویدن از سپیده تا غروب را ندارم و دلم یک سبک دیگر میخواهد. آهسته و آرام و لطیف.راستش من هیچوقت فکر نمیکردم ناشر کتاب کودک شوم. خیال میکردم تا آخر عمر نویسنده کودکونوجوان بودن برچسبیست کنار برچسبهای شغلی دیگر. فکر نمیکردم ناشر بودن اصلا از حیث جذابیت توان رقابت با هیجان استارتاپ را داشته باشد.بعد که غرقش شدم، مزهی کار بینالمللی آمد زیر زبانم، وقتی دیدم چقدر به خودم برگشتهام، و چقدر وقتی کار میکنم انگار از عمرم حساب نمیشود، فهمیدم این همان کاریست که همهی عمر گمش کرده بودم... وسط کتابها و کلمات و تصاویر. و تا سه سال بعد در جهانی زیستم که قواعد سنتی و گاه آوانگاردش همهی نگاههای استارتاپی را لگدمال میکرد.حالا اما... بعد از سه سال...برای مقیاس دادن به همین کسبوکار که برایش جان کندهام، رسیدهام به نقطهای که از آن گریخته بودم چهار سال پیش!حالا این شبها یک جغدِ پتوپوشِ کز کرده در تاریکیام که رفیقِ گیتهاب و کلادفلر است. که با ولع میچرخد بین سطرها و از کشفهای تازه کیف میکند و نابلدهایش را تندتند از چتجیپیتیِ عزیز میپرسد و باگها را دانهدانه فیکس میکند. که با هر صفحهای که دیپلوی میکند عین بچهها ذوقزده میشود!و حالا دارد فکر میکند از دنیای محصول و کدهای صفر و یک به کجا گریخته بود؟ به خودش در آینده؟یاد فیلم بینستارهایِ نولان میافتم. آنجا که با نسخهی خودش در گذشته مواجه میشود و هر چه دست و پا میزند به او بفهماند دارد اشتباه میکند شکست میخورد.به هر حال، یک دریافتِ دیگر هم داشتم امشب. آدم فقط برای کاری که مرکز جهانش باشد و دلش برایش گرومپگرومپ بتپد حاضر است از منطقهی امنش اینقدر وحشیانه بیرون بپرد.مثل وقتی که بیاختیار شیفتهی دیگری میشوی و تا به خودت میآیی میبینی در نقطهای ایستادهای که همیشه هراسِ پا گذاشتن به آن را داشتهای. یعنی او اینطور حریصت کرده؟ نه. شاید هم آره. اما بیشتر به خودت برمیگردد. به اینکه این دوستداشتن چقدر تو را بزرگ کرده. آنقدر که جرئتورزی ماهیت وجودیات میشود نه امکانی که تازه باید فراخوانش کنی...این روزها بهطرز خطرناکی چنین آدمی شدهام. مثلا همین هفتهی پیش بعد از دو سال تقلا و بهانه آوردن بالاخره رفتم کلاس عربی ثبتنام کردم. و چند تا چیز دیگر که نمیشود فعلا نوشت. همین.#نرگسنوشت ۱۸ مرداد ۱۴۰۵ساعت ۲ و ۴۶ نیمهشبگوشهای از مبلِ مخصوصِ نوشتن@naranjname2

