اندَر آفات و بَلیّاتِ فَقر و گُرسنگی و سِرِّ آن آتشِ بیدُخان که حُرمَتِ خِرد و کِرامَتِ جان را بِس…
انتشار: 2026/07/10 09:58 UTC
اندَر آفات و بَلیّاتِ فَقر و گُرسنگی و سِرِّ آن آتشِ بیدُخان که حُرمَتِ خِرد و کِرامَتِ جان را بِسوزَدقربان عباسیاَلْفَقْرُ وِزْرٌ وَ جَوْرٌ (فقر بار سنگین و ستم است)بدان ای طالبِ حِکْمَت و ای رَهِروِ مَعرِفَت که مَثَلِ فقر در میانِ مردمان، مَثَلِ آتشی پنهان است که دُخانِ او به آسمان نرود تا چشمِ غافلان را خبر کند، ولیکن شعلهی آن از هر آتشی برّندهتر و سوزانندهتر است. و اگر آن بلیّه را تنها به تهی بودنِ کیسه و جیب بتوان سنجید، هِین! که قیاسی سخت خطاست. چه فقر، پیش از آنکه دست اندر مال و منال دراز کند، نخست بر روح و جان حمله بَرَد و آن را از معنا تهی سازد، و پیش از آنکه گرسنگی در شکم زایَد، ایمان را گرسنه و تشنه نگه دارد.این بلیّه را به چشمِ سر نتوان دید، چراکه چون مارِ دُژم، در بُنِ خانوادهها سِیر کند؛ آهسته و خاموش، اما از هر زَبانهی مَرئی، سوزانندهتر. آن نار، خشتِ خانه را نَسوزَد، ولیکن حُرمَت و کِرامَتِ اهلِ خانه را خاکستر سازد، و قُرصِ نان را نگسلد، بل معنیِ دین و ایمان را از دل بَرکَنَد.آن که روزِ او به گرسنگی و درویشی درگُذرد، چون به تَبَرُّکِ آسمان و وعدهی رستگاریِ آن چگونه ایمان آورد؟ که هر روز سفرهی خویش را خالی بیند و نتواند بپذیرد که آن حکیمِ مُطْلَق که وعدهی عَدل داده است، لقمهای نانِ او را بازستانَد. چگونه از خدایی سخن راند که سفرهی او را از زاد و توش خالی مینهد و چگونه به عدالت دل بندد، آنگاه که عَدل در وزنِ نان و قَدْرِ سیم و زر، برتر از عظمتِ پَروَردِگار شود.فقر، دین را از میان نَبَرَد، ولیکن جوهرِ مَعنای آن را تباه سازد. در سرایِ فقیر، نماز هنوز به جای آرند، اما میانِ هر سجدهای، آهی سرد از سینه برآید، آهی از شرمِ پدر و ناتوانیِ مادر و پرسشِ تلخِ کودک که میگوید: «پدر، ما را از این بَلیّه این همه نصیب چراست؟» فقر، ایمان را به تمسخر گیرد، چون از یک سو وعدهی عَدل داده و از سویی دیگر گرسنگیِ مَحْض تحویل گرفتهای.فقر، دُشمنِ قاطعِ بنای خانواده و سَرِ عِفَّت و پاکیزگی را بشکند. مِهر اندر آن خانه نحیف شود و نارِ خشم و غِلظَت و زَجرِ گِله بر جایِ مُدارا و گُفتوگویِ حَکیمانه نِشیند. مادری که شب از بیمِ اَجرَتِ خانه به خواب نرود، چگونه می تواند برای فرزندِ خویش رؤیایی شیرین بپرورد؟ و پدری که هر صبح، بارِ شرمِ نان و ناداری بر دوش کشد، چگونه می تواند اقتدارِ پادشاهی بر لَب و کلامِ خود نگاه دارد؟آنجا که کودک با حسرتِ سینه سوز به کفشِ همکلاسی نِگرد، جز مَهانَت و خواریِ نَفْس چه آموزد؟ این بلیّه، ریسمانِ اُلْفَت را بپوساند و صداقت و پاکی را از میان بردارد. چه انسانِ گرسنه، برای بقایِ خویش، ناچار است که لَغْزِ دروغ بر زبان راند، و طَمَلُّقِ خُسْر پیشه کند، و خواریِ تحقیر را به جان بپذیرد. فقر، نَفْسِ آدمی را به جانِ خویش اندازد تا مگر لُقمهای برباید.پس فقر را تنها جُرمِ اقتصادی نپندارید؛ بل آن بیماریِ روحیِ یک مِلَّت است که ریشههای غرور را از بُن بکَنَد.این وَبا، غُرورِ مردان را به ذلّت می کشاند. فقیر در آیینهی ضمیرِ خویش، صورتِ انسانیِ خویشتن نیابد، بل سایهای از خواری بیند که تنها به نیاز تَن داده است. کرامتِ انسانی در سِیْرِ فقر، از یاد برود و مردمان را به هیأتِ طالبان و مُتَقاضیانِ خوار درآوَرَد. که در صفوفِ نان و صَدَقه و یاری، روحِ ایشان لِه و پایمال گردد، پیش از آنکه گرسنگی از شکمِ ایشان برخیزد.و بزرگترین آفت، آن است که این وَزْنِ فقر در میانِ خلق مُعتاد و مألوف گردد. آنگاه که گرسنگی دیگر دردناکیِ جانکاه نَباشد، وجدانِ بیدار نیز به خواب رود و یک ملت از حَیثِ روح بمیرد.فَقْر را گویند که امتحانِ الهی است؛ حاشا! چه امتحانی است این که نَسْلها را بِسوزَد و مادر را شرمندهی فرزند کند؟ فقر نه امتحانِ پروردگار است، بل خُذلان و شکستِ تدبیرِ انسان است. در دیاری که گوهر از کان و نفت از زیرِ خاک و مروارید از دَریا برآید، فقر دیگر حُکمِ تقدیر نیست؛ بل خِیانَتِ عَظْمی است که هر روز در سفرههای خالی و چشمانِ خاموش تکرار میشود.بنگر تا سیاستِ جائران چگونه عمل کند: هر چه قومِ مستمند خاموشتر باشند، فرمانبردارتر آیند، و اینچنین، اِطاعت و انقیاد را از میانِ جوع و گرسنگی بیافرینند. که فقیرِ خاموش مطیعترینِ مردمان است و این رازِ بزرگِ فقر است.اما بسا باشد که از این خاکسترِ ایمان سوخته و کرامتِ پایمال شده، نارِ خشمِ مُقَدَّس برجهد؛ خشمی که دیگر به آسمان و وعدههای دور دل نَبَندَد، بل جز عَدْل و نانِ بر زمین را نخواهد و از دلِ این بلیّه، انسانِ تازهای سر برآوَرَد که ایمانش در عدالتِ مُحَقَّق است، نه در عروج به آسمان.