"انتری که لوطیاش مرده بود"؛ روانکاویِ سوژهای در آستانهی آزادیطرح داستانقربان عباسی«روایت با مرگ…
انتشار: 2026/08/16 06:39 UTCدریافت: 2026/08/19 06:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 06:00 UTC
"انتری که لوطیاش مرده بود"؛ روانکاویِ سوژهای در آستانهی آزادیطرح داستانقربان عباسی«روایت با مرگ یک لوطی دورهگرد آغاز میشود که همراهش یک انتر (میمون آموزشدیده برای نمایشهای خیابانی) دارد. لوطی که روزگارش را از راه نمایش دادن انتر میگذرانده، ناگهان میمیرد و انتر بیپناه میماند.انتر که همه زندگیاش در سایه صاحبش شکل گرفته بود، پس از مرگ لوطی دچار سرگردانی و وحشت میشود. او که عادت کرده بود برای لقمهای نان بندگی کند و حرکاتی را انجام دهد که لوطی میخواست، حالا با واقعیت تلخ رهاشدگی روبهروست. مردم بهجای همدردی، یا به او میخندند، یا او را سنگ میزنند، یا از او میترسند. انتر درمانده و آشفته، در میان نگاههای بیرحم و سنگدلانه آدمها، ناچار میشود راهی کوچه و خیابان شود.بیپناهی و گرسنگی انتر به اوج میرسد. هیچکس او را جدی نمیگیرد؛ گویی موجودی اضافی و بیمصرف است، چون بدون لوطی دیگر توان اجرای «نمایش» ندارد. در ذهنش یاد صاحب مردهاش زنده میشود؛ همان لوطیای که هرچند با خشونت و زنجیر، زندگیاش را کنترل میکرد، اما دستکم پناه و نانی برایش فراهم میکرد.انتر در نهایت به نمادی از موجودی میشود که در میان آزادی و بندگی، بیسرانجام رها شده است؛ آزادیای که بدون نان، بدون معنا و بدون سرپناه، از بندگی سختتر مینماید. سرنوشت او در تاریکی و بیپناهی گره میخورد، بیآنکه نویدی از رهایی یا امید در کار باشد.» اگر در نگاه نخست، این داستان ماجرای حیوانی گمشده در شهر باشد،در لایههای پنهانتر، روایتِ تولدِ اضطرابآمیزِ سوژهای است که ناگهان رها شده؛از زنجیر، از نظم، از پدر.و این رهایی، نه موهبتی شادمانه، بلکه تروماست.مرگِ پدر: فروپاشی ابرمندر آغاز داستان، با مرگِ «لوطی»، ما با مرگِ پدر (در معنای روانکاوانهی کلمه) مواجهایم.لوطی، برای انتر، تجسد کاملِ ابرمن فرویدی است:هم منبع کنترل، هم منبع خشونت، هم پناه.با مرگِ او، ساختار روانی انتر دچار فروپاشی هویتی میشود.انتر، که تا پیش از آن تنها درون نظم فرمانبری معنا داشت،ناگهان با دنیایی بدون «دیگری بزرگ» (به تعبیر لاکان) روبرو میشود.او هنوز خود را درون نظم زبان نیافته،اما مأوای پیشینِ خود را هم از دست داده است.در این لحظه است که اضطراب شکل میگیرد:نه فرمانی هست، نه خواستی روشن، نه امکانی برای بودن. نگاه دیگری: میل به دیدهشدن، تمسخر، حذفپس از مرگ لوطی، انتر وارد خیابان میشود.مردم به او مینگرند؛بر او میخندند، از او میترسند، به او سنگ میزنند.او خود را در آینهی نگاه دیگری بازمیشناسد؛اما نه بهسان سوژهای کامل،بلکه چونان ابژهی مسخره، مضحک و ترسآور.این لحظه، همان لحظهی تولد میلِ لاکانی است:میل انتر، نه برای غذا یا لذت، بلکه برای «به رسمیت شناخته شدن» است.اما او هیچگاه به این شناسایی دست نمییابد.پس، از رهگذر نگاهِ تحقیرآمیز دیگری،انتر به سوژهی فقدان بدل میشود:سوژهای که میل دارد، اما موضوع میلش دستنیافتنی است. بازگشت امر سرکوفته: تقلید، تکرار، روانرنجوریانتر، که درون جهان رها شده،شروع میکند به تقلید از رفتارهای پیشین:رقص، ادا، حرکات تربیتشده، نرمشِ بیمخاطب.این تکرارها، در روانکاوی فرویدی،بازگشت امر واپسزده (repetition compulsion) است:تلاشی رواننژندانه برای احیای نظمی از دست رفته.اما چون مخاطب و معنا دیگر وجود ندارد،تقلید بدل به کارناوالی بیمعنا و هولناک میشود.انتر، بدل به شبحِ خویشتنِ سابق میشود:نه دیگر آن حیوان رامشده،و نه این حیوان آزاد، بلکه چیزی میان آن دو،چیزی ناتمام. از میل تا مرگ: ترومای آزادیدر فلسفهی اگزیستانسیالیستی، آزادی نعمتی است که اغلب نفرین میشود.همانطور که کامو میگوید، انسان وقتی آزاد شد، باید معنا را خودش بیافریند.اما انترِ چوبک، هنوز به این آگاهی نرسیده، و آزادیاش همچون پرتابشدگی است:پرتاب در جهانی بیمعنا، بیمرجع، بیآغوش.او بهجای آنکه رهایی را جشن بگیرد،در پی بازگشت به بند پیشین است؛چرا که رنجِ آزادی، از تحقیرِ بند سختتر است.او سوژهای است که میل ندارد آزاد باشد، بلکه میل دارد فرمانبردارِ زندهای باشد که هنوز میشناسدش. فوکو و سوژهگی از خلال انضباط