فلوبر خود را با همۀ وجودش، با همۀ توانش، میان رنجها رها میکند. دلداری تسلیاش نمیدهد، حتی این…
انتشار: 2026/07/08 10:22 UTC
فلوبر خود را با همۀ وجودش، با همۀ توانش، میان رنجها رها میکند. دلداری تسلیاش نمیدهد، حتی این دلداری نامعقول که گویا بداقبالیاش حتماً جزای یکی از خطاهای اوست. خودش را مردی میبیند که به آخر خط رسیده است. *در اتاقش در کروئاسه عریان است. تابستان است. صبح شده. از پنجرۀ باز صدای باران به گوش میرسد.کمد شیشهای انعکاس این تن عریان را پیش چشمش نمایان میکند. چشمهای محزون، سبیل آویزان، پوست خونمرده و تن سست او را به بازیگر ناشی پیر یا سلّاخ پیر شبیه میکنند، یا مردی که از فرط کارِ خستهکنندهای که دیگر هیچ اعتقادی بدان ندارد فرسوده شده است. روی هم چیدن نقشها، سر بریدن حیوانها، ردیف کردن جملهها، همه یکچیزند. زیر نقابهای مختلف، همان رؤیای تجسد نهفته است، از کلام تن میسازد، تن آغشته به کلام. درنهایت، چه میماند؟ کپهای گوشت، تلی از کلمهها، بازیگری ناشی که فقط بلد است نقش خودش را بازی کند. وقتش رسیده که پرده بیفتد.از کتاب ِ «پاییز فلوبر»آلکساندر پوستلترجمهٔ ساناز ساعی دیباور





