🌿🌿🌿حکایت آن بیسکویتها✍ رحیم قمیشییک بیسکویتهایی بود، اسمشان ویتانا بود یا گرجی، یادم نیست.هر روز…
انتشار: 2026/07/02 10:00 UTC
🌿🌿🌿حکایت آن بیسکویتها✍ رحیم قمیشییک بیسکویتهایی بود، اسمشان ویتانا بود یا گرجی، یادم نیست.هر روز یکی به بچهها میدادیم، به عنوان عصرانه، شاید با چایی بخورند.بستهبندیاش خیلی کوچک بود، یعنی هر بسته تنها دو برگ بیسکویت داشت، کرمدار هم نبودند، کلی هم وسطشان سوراخ سوراخ بود، اندازه هر کدام به اندازه یک کف دست.اما مهرداد که میگرفت، نمیخوردش. یعنی بعدها فهمیدم نمیخورده.سید مهرداد را معرفی نکردم.او با آنکه آدم بزرگی بود اما از آدمهای مهم امروزی نبود، جبهه را داوطلبانه آمده بود. او استاد دانشگاه بود. اما آنقدر افتاده و متواضع، که همه ما را خجالتزده میکرد. لاغر اندام، با موهایی سیاه و پرپشت، و عینکی ذرهبینی. یادم هست عینکش را برای وضو گرفتن که برمیداشت، تازه متوجه میشدم چه چشمهای درشت و قشنگی دارد. صورت کشیدهای داشت و همیشه لبخندی زیبا روی لبش بود. صدایی آرام داشت و در کلاسش باید سکوت مطلق میکردیم، تا او را بشنویم.گفته بودیم چه خوبست استاد دانشگاه هم بیاید جبهه، چقدر دانشجویانش دلگرم میشوند، اما حواسمان بود یک وقت شب عملیات بزرگ، او را به خطر نیندازیم. دلمان نمیخواست یک خط خراش روی تن ناز او بنشیند. اصلا مهرداد برای جنگ خلق نشده بود، از بس ظریف و نحیف بود.اما همیشه، همه چیز آنطور که میخواهی پیش نمیرود!همینکه گفتند فردا عملیات است، سید مهرداد اولین کسی بود که لباس های خاکیاش را پوشید، حمایلش را بست، فانسقهاش را محکم کرد، کلاشش را روغنکاری کرد.رفتم گفتم، مهرداد جان، قرار نیست شما بروی جلو.با تعجب نگاهم کرد:- نروم!؟ اینهمه به بچهها گفتم جبهه خوبست، دفاع واجب است، اینهمه گفتم شهید مقام بالایی دارد، اینهمه گفتم وظیفه تکتک ماست حفظ کشور، خودم نروم!!و قبول نکرد که نکرد.به بچهها سپردم خیلی مواظبش باشند.چه مواظبتی!؟ مگر کسی میتوانست جلوی اصابت خمپارهها و ترکشهای گداختهشان را بگیرد.و اولین خمپارهها، آنشب خورد همان نیممتری سید مهرداد!عینکش را شکست تا چشمهای زیبایش بهتر دیده شوند، پایش را قطع کرد، خون فوران کرد، زمین پر شد از خون او و بچهها.آمبولانس نمیرسید، هر چه میگفتیم کمی سریعتر، باز نمیرسید.مهدی سرِ مهرداد را بغل گرفته بود و به او دلداری میداد تا تحمل کند. ولی مگر بدن چند لیتر خون دارد که پنج شش لیترش برود و او زنده بماند!آمبولانس مثل همیشه دیر رسید، آنقدری که متوجه نشدیم مهرداد را وقتی داخل آمبولانس میگذاریم، دیگر زنده نیست!نگه داشتن فِرِم عینک سیاهش دیگر به چه درد میخورد؟وقتی گفتند مهرداد مجدزاده شهید شد، باور نمیکردم. یک ماه جبهه نماند و شهید شد.خیلی دلم میخواست بدانم آن نیمه شب به مهدی چه گفته بود. نمیدانستم باور هم کرده بود خوب میشود، یا فهمیده بود مهدی کاکاحاجی فرمانده گروهان، فقط به او دلداری میدهد زنده بماند. فکر کنم فهمیده بود نمیمانداز کجا فهمیدم؟ از حکایت همان بیسکویتها.از مهدی خواستم بگوید، آقای مجدزاده آن شب چه گفت؟الان سالهای سال گذشته، جواب مهدی را که یادم میآید، همچنان دیوانه میشوم.مهرداد گفته بود، مهدی من بیسکویتهایم را نمیخوردم، آنها را جمع میکردم، مرخصی که میروم، ببرم برای دخترم، یک بار هم بردم.پرسیده بود؛ به نظرت اشکالی نداشته؟مهدی با اشک میگفت، پیشانیاش را بوسیده و گفتم، عزیزم چه اشکالی؟ سهم خودت بوده، نخوردی، بردی برای دخترت.مهرداد گفته بود، آخر آن بیسکویتها برای جبهه و رزمندهها بوده.خدا کند همین که میگویی درست باشد...دختر دو ساله مهرداد مجدزاده الان بزرگ شده.میشنود هزار میلیارد هزار میلیارد دزدیده میشود.میشنود آنچه شهدا برایش جان دادند، امروز مسخره میشود.میشنود میگویند آنها که رفتند جبهه برای سهمیه بوده.میگویند میخواستند نمیرفتند!میگویند خارجیها ایران را گرفته بود، شاید وضع ما الان بهتر بود.میدانم چقدر او ناراحت میشود!من حال دختران شهدا، مادران و پدران پیرشان را حس میکنم، خواهرانشان را. همسران مظلومشان را. حال جانبازانی را که سالهاست فقط سقف بیرنگ اتاقشان را میبینند.یعنی همه میدانند ایران ما را چه کسانی حفظ کردند؟آیا امروز قدر آن شهدا دانسته میشود؟اصلا کسی یادش هم هست آنها را!ایران به خیلیها مدیون است...آنها که امروز میخورند و سیر نمیشونداز شهید مهرداد و سایر شهدا خجالت بکشند.مگر میشود مال مردم را دزدید و گفت؛ من حافظ انقلابم، مرا دوست بدارید!مگر میشود دست در دست چپاولگران گذاشت، با آنها نشست و برخاست، و گفت من مدافع ارزشها هستم!مگر میشود مهرداد نبودو گفت من عاشق مردممعاشق کشورمنه، نمیشود!@ghomeishi3@noeidegar




