شهرنوش پارسیپور، نویسنده و مترجم برجسته ادبیات معاصر ایران، روز جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵ در ۸۱ سالگی در یک…
انتشار: 2026/07/04 18:18 UTC
شهرنوش پارسیپور، نویسنده و مترجم برجسته ادبیات معاصر ایران، روز جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵ در ۸۱ سالگی در یکی از بیمارستانهای حومه سانفرانسیسکو درگذشت. یادش گرامی 🌺❤️ @noeidegar🌿🌿🌿به مناسب در گذشت شهرنوش پارسیپور «۱۳ تیر ۱۴۰۵»بکارت، نماد سرکوب زنان"در سال هشتم زندگیش به او گفته بودند دختری که پرده بکارت نداشته باشد خدا او را هرگز نمیبخشاید. و حالا دو شب و سه روز بود که میدانست پرده نیست و سوراخ است. چیزی در تنش شکسته بود. خشم سردی تنش را پر کرده بود. به فکر تمام آن روزهای بچگی افتاده بود که با حسرت به درختها نگاه کرده بود به آرزوی آن که یک روز و فقط یک بار از یکی از آنها بالا برود و از ترس بکارت هرگز از درخت بالا نرفته بود."اولین فصل رمان "زنان بدون مردان" به مهدخت اختصاص دارد. زنی که چنان امیال طبیعی خود را سرکوب کرده که در نهایت برای رهایی از تن، تصمیم میگیرد خود را در باغچهای به شکل درخت بکارد: "اگر درخت میشد آن وقت جوانه میزد. پر از جوانه میشد. جوانههایش را به دست باد میداد، یک باغ پر از مهدخت."فائزه و مونس دو زن دیگر داستان، بیش از هرچیز به بکارت خود و حفظ آن میاندیشند، هرچند حتی معنای دقیق فیزیولوژیک آن را نمیدانند. عصر روز ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ در تهران، این دو دختر اوقات خود را به بحث درباره همین موضوع میپردازند.شهرنوش پارسیپور انگیزه نوشتن این رمان را چنین شرح داده است: "تا نسل ما خیلی از دخترها اساسا با بدن خودشان بیگانه بودند. چیزی از بدن خودشان نمیدانستند. من خودم حتی تا زمانی که بچهدار هم شده بودم واقعا نمیدانستم بکارت چیست."فائزه در این رمان در عین حال مدام به وصال جسمانی میاندیشد و به امید ازدواج با امیرخان برادر مونس، به خانه او رفته است. اما خود مونس در شب کودتا در خانه مانده، چون به اعتقاد برادرش امیرخان "اصلا معنی ندارد زن برود بیرون. خانه مال زن است. بیرون مال مرد."مونس ساعت ۴ بعدازظهر روز ۲۷ مرداد ۱۳۳۲ وقتی بیش از دو روز به موضوع بکارت و توضیحات دوستش فائزه درباره آن فکر میکند، تصمیم میگیرد خانه را ترک کند: "مونس روی بام خانه ایستاده بود و به خیابان نگاه میکرد. دقیقا ۵۶ ساعت بود که حتی یک ثانیه نخوابیده بود. امیرخان گفته بود نباید بیرون برود. آنجا از بالا به خیابان نگاه میکرد. خیابان شلوغ بود. گاهی عدهای از طرف راست میدویدند و گاهی عدهای از طرف چپ. در هرحال هر دسته که میدوید دسته مقابل فرار میکرد. بعد تعدادی کامیون رد شده بود پر از آدم. چند تا تانک رد شده بود و از دور صدای مسلسل میآمد... مونس به این فکر بود که ۲۸ سال در تصور پرده بکارت از پنجره به باغچه نگاه کرده است…"مونس پس از مدتی در بساط یک دستفروش، کتابی را میبیند با عنوان "راز کامیبابیهای جنسی یا بدن خود را بشناسیم." طی سه روز، سه بار آن را میخواند و بعد به خانه بازمیگردد. اما در بازگشت، امیرخان برادرش، او را به دلیل ترک خانه میکشد و در باغچه دفن میکند.شب عروسی امیرخان با دختر چشم و گوش بسته یکی از آشنایان، مونس، تولد دوباره مییابد و از خاک بیرون میآید. حالا مونس این توانایی را یافته که افکار دیگران را بخواند. او به همراه فائزه، دوستش آنجا را ترک میکند، با این هدف که "یک کمپانی ضد برادر" درست کند تا "دیگر کسی خواهرش را نکشد."فائزه و مونس به سوی کرج میروند، اما در راه یک راننده کامیون و شاگردش به آنها تجاوز میکنند و این دو بکارت خود را از دست میدهند. صحنه مواجهه این دو زن با این مردان نیز از صحنههای تاثیرگذاری است که نقش مردان را در تاریخ به عنوان سرکوبکننده آرزوهای زنان نشان میدهد.@noeidegar




