🍃 از نظر فلسفی، می با کارل راجرز (فصل ۱۰) عقاید مشترکی داشت. مبنا در هر دو رویکرد این عقیده است که…
انتشار: 2026/07/01 16:37 UTC
🍃 از نظر فلسفی، می با کارل راجرز (فصل ۱۰) عقاید مشترکی داشت. مبنا در هر دو رویکرد این عقیده است که درمان نوعی رویارویی انسانی است، یعنی رابطهی من-تو که از توان تسهیل کردن رشد در درمانگر و بیمار برخوردار است.🍂 اما در عمل، او بیشتر سوال میپرسید. کودکی بیمار را میکاوید و به معانی احتمالی رفتار کنونی بیمار اشاره میکرد.🍃 برای مثال، او برای فیلیپ توضیح داد که رابطهی او با نیکول تلاشی برای چسبیدن به مادرش بود. راجرز با این روش مخالفت کرد، زیرا این از چارچوب داوری بیرونی (یعنی چارچوب داوری درمانگر) سرچشمه میگیرد. با این حال، می معتقد بود که این نوع تعبیرها میتواند روش مؤثری برای مواجه کردن بیماران با اطلاعاتی باشد که آنها از خود پنهان کردهاند.🍂 روش دیگری که می در مورد فیلیپ به کار برد این بود که او را توصیه کرد با مادر متوفی خود گفتگوی خیالی کند. فیلیپ در این گفتگو هم از زبان خود و هم از زبان مادرش حرف زد. وقتی او از زبان مادرش حرف میزد، برای اولین بار توانست با مادرش همدلی کند و خود را از نقطهی نظر او در نظر بگیرد. وقتی او از زبان مادرش حرف میزد، گفت که او به پسرش افتخار میکرد و او برایش عزیز بود. بعداً، وقتی او از زبان خودش حرف زد، به مادرش گفت که از جرات وی سپاسگزار است و واقعهای را به یاد آورد که جرات او بیناییاش (فیلیپ) را حفظ کرد. وقتی فیلیپ این گفتگوی خیالی را به پایان رساند، گفت: «هزار سال دیگر هم تصور نمیکردم این خاطرات به ذهنم برسند» (می، ۱۹۸۱، ص ۳۹).🍃 می همچنین از فیلیپ درخواست کرد عکسی از دوران کودکی خودش بیاورد. بعد فیلیپ با «فیلیپ کوچولو» گفتگویی خیالی داشت. وقتی این گفتگو صورت میگرفت، «فیلیپ کوچولو» توضیح داد که او بر مشکلی که فیلیپ بزرگ را خیلی به دردسر انداخته بود، غلبه کرده است؛ یعنی ترس از ترک شدن. «فیلیپ کوچولو» مصاحب صمیمی فیلیپ شد و به او کمک کرد بر تنهاییهایش غلبه کند و حسادت نسبت به نیکول را کاهش دهد.🍂 در پایان درمان، فیلیپ آدم تازهای نشد، بلکه بخشی از خودش که همیشه وجود داشت، آگاهتر شد. آگاهی از امکانات تازه به او کمک کرد تا در مسیر آزادی شخصی پیش برود. برای فیلیپ خاتمه درمان، سرآغاز متحد کردن خودش با آن خود قدیمی بود که مجبور بود آن را در سیاهچال حبس کند تا وقتی زندگی تهدیدکننده و ناخوشایند میشد، زنده بماند» (می، ۱۹۸۱، ص ۴).@Oidipous



