روزی یک کشتی پر از عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درون بشکه بود...پیرزنی آمد که ظرف کوچکی همراهش بو…
انتشار: 2026/07/18 20:12 UTC
روزی یک کشتی پر از عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درون بشکه بود...پیرزنی آمد که ظرف کوچکی همراهش بود و به بازرگان گفت:از تو میخواهم که این ظرف را پر از عسل کنی. تاجر نپذیرفت وپیرزن رفت...سپس تاجر به معاونش سپرد که آدرس آن پیرزن را پیدا کند و برایش یک بشکه عسل ببردآن مرد تعجب کرد وگفت:از تو مقدار کمی درخواست کرد، نپذیرفتی و الان یک بشکه کامل به او میدهی؟تاجر جواب داد:ای جوان او به اندازه خودش در خواست میکند و من در حد و اندازه خودم میبخشم...پروردگارا...کاسه های ما کوچک و کم عُمق اند، خودت به اندازه ی سخاوتت بر ماببخش که سخاوتمندتر از تو نمیشناسیم.......🌐 تلگرام(کانال اصلی) | | تلگرام(آرشیو خطبه ها)🌐 واتساپ 🌐روبیکا | | ایتا


