✅از درخت که کمتر نیستی! با دقت و حوصله، پای حرفهای دخترک نشست و سیر تا پیاز زندگیاش را شنید؛ از پ…
انتشار: 2026/07/16 06:31 UTC
✅از درخت که کمتر نیستی! با دقت و حوصله، پای حرفهای دخترک نشست و سیر تا پیاز زندگیاش را شنید؛ از پدر و قساوتش؛ از او و رذالتهایش؛ از نامحرمترین محرمش؛ و از اینکه راهی جز خودکشی، پیشِرو نمیبیند، برای رهایی از دنیای نکبتبار. میگفت و میگریست. میگفت و میسوخت. استاد، آرام بود. ولی غمزده. با لحنی که اطمینان از آن میبارید گفت:«گیرم پدرت کثافت؛ کثافت را که با کثافت پاک نمیکنند. پدر یک غلطی کرده. تو چه؟ چه گناهی داشتهای که میخواهی خودت را دار بزنی؟ مدفوع را که با ادرار نمیشویند؛ میشویند؟! گیرم همه دنیا کثافت؛ تو ریشه داری یا نه؟ تو ریشه داشته باشی، برای رشدت کافی است. همین کودِ کثافت را پای درختی بریزی، چه میکند؟ تبدیل میکند. سیب تحویلت میدهد. بار و ثمرش بیشتر میشود. تو به خودت نگاه کن؛ عقل و شعور که داری. ریشههایت زندهاند یا نه؟اگر ریشه نداشتی، که به اینجا نمیآمدی. دنبال درمان نمیگشتی. همینکه اینجایی، یعنی زندهای. ریشهداری که میاندیشی و دنبال پاسخی. از بدیها، از ظلمها، از گند و کثافتهایی که میبینی، بهترین راه را پیش بگیر و خوبترین را بساز!...حالا به خودت نگاه کن و بگو. ریشه داری یا نه؟» گفت: «دارم.» استاد پرسید: «ریشههایت زندهاند؟» پاسخ داد: «زندهاند.»استاد، محکم گفت: «از یک درخت سیب که کمتر نیستی؛ هستی؟» گفت: «بیشترم...»در آخر، استاد با لبخند پرسید: «به همین دلیل که میتوانی ثمربخش باشی، قصد داشتی خودت را حلقآویز کنی؟!»📚 آسمان لاجوردی✅ کانال استاد دانشمند┅┅┅┅┅┅┅┅┅┅┅telegram.me/joinchat/AAAAAFjue34NnrQXtuIO…


