روزِ مبادا (۱)در مطب دکتر نشستهایم، دکتر به کُندی بیماران را ویزیت میکند و برای هر نفر زمان زیادی…
انتشار: 2026/07/15 09:58 UTC
روزِ مبادا (۱)در مطب دکتر نشستهایم، دکتر به کُندی بیماران را ویزیت میکند و برای هر نفر زمان زیادی میگذارد. مراجعان بیقرارند. مُدام از منشی میپرسند چند نفر تا نوبتشان مانده است. یکی میگوید بچههایم در خانه تنها هستند، دیگری طولانی بودنِ مسیر را بهانه میکند و سومی بیماری را علتِ بیقراریاش معرفی میکند. نوبتِ ما مشخص شده بود اما ذهن هنوز آرام نمیگرفت. با اینکه هیچ نشانهای از بههم خوردن نوبتها وجود نداشت، باز هم چند بار سعی کردم بهطور غیرمستقیم به دیگران بفهمانم که نفر بعدی ما هستیم، انگار همین هم کافی نبود، ذهن همچنان در حال ساختن سناریوهای مختلف بود؛ نکند کسی با پارتیبازی زودتر از ما وارد شود، نکند کسی بخواهد زرنگ بازی دربیاورد، نکند منشی اسم کسی را اشتباه صدا بزند. انگار ذهن از قبل منتظر بود اتفاقی بیفتد که نوبت ما از دست برود و حالا فقط دنبال سناریویی میگشت تا این انتظار را تأیید کند.

