من تنتننم! داستان مسجد مهمانکُش از کتاب «مثنوی معنوی» همیشه ارمغانآورندهٔ تحول بوده است. هر بار در هر دوره و جلسهای آن را خواندهایم بعد از آن، تأثیر تمرین آن را شاهد بودهایم، اگرچه ممکن است همه را نگیرد.امشب ذیل جلسهٔ مصفاخوانی، در فصل هفتمِ کتابِ «با پیرِ بلخ» ابیاتی از مثنوی معنوی مولانا و بحثی از محمدجعفر مصفا را در مورد شوقِ به مرگ خواندیم. این فایل را در این رابطه بازنشر میکنیم.وقت آن آمد که حيدروار من مُلک گيرم يا بپردازم بدنبر جهيد و بانگ بر زد کای کيا حاضرم اينک اگر مردی، بيا!و این روبرویی، در کنار نکات پرمغز دیگر قصهٔ مسجد مهمانکُش، اصلیترین و قابلتمرینترین نکتهٔ این داستان است. در پادکست «من تنتننم!» گزیده ابیاتی از مثنوی معنوی و غزلیات مولانا خوانده میشود، همراه با رجزخوانیها و دفنوازی نبیل یوسف شریداوی.مسلماً دوستانی که بر داستان مسجد مهمانکُش تأمل کردهاند و آن را به تمرین و اجرای شخصی درآوردهاند، و مردن و مردن را تمرین کردهاند، ارتباط دیگری با این ابیات میگیرند.امیدوارم مردن را به تأخیر نیاندازید و هر چه زودتر بمیرید!@PanevisDotCom