شانهات را دیر آوردی سرم را باد برد خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد من بلوطی پیر بودم پای یک کو…
انتشار: 2026/07/15 06:53 UTCدریافت: 2026/08/15 01:17 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:17 UTC
شانهات را دیر آوردی سرم را باد برد خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا بیتهای روشن و شعلهورم را باد برد با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز دیر…خـــواب بودم، آســمانِ لانهام را بــاد برد..شب رسید و خندههای صبح را از یاد برد..در سکوتی پرهیاهو خیره بودم روبه مـاهبغــضهایم را دلِ بیطاقتِ فـــریاد برد..خواستم مثل پرستوها، رهـــا باشم ولیسـادگیهایِ دلــم را حـیلهی صـیاد برد..واژههای درهــمم را لای کـاغذ پـارههاعــاقبت بیرحمیِ طوفانِ استرداد برد..امتحانِ بیتقلب هم هنر میخواست حیفذوق و شــوقِ نمره را، لجبازیِ استاد برد..تــاب آوردم اگر دردی، نمک بر زخم شد صـبرِ بسیار مـرا یک رنـجِ مــادرزاد برد..ذرهای نــور عـدالت هم اگر جامانده بودخسته شد تا اینکه آن را ظلمتِ بیداد برد..#نگار_حسینی#غزل#استقبال#حامد_عسگری#تشخیص@paraadoxxx