
داستان نویسامپروانه سراوانیکتابها:رقصیدن نهنگها در مینیبوسپرتقالخونیپشت کوچههای تردیدخواب عمیق گلستانصبحانهی دونفرهپیج بوکمارکهای پارچهای و گلدوزی منhttps://instagram.com/kook.pari?igshid=
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تلاش دوباره برای گردآوری · اطمینان متوسط · 53 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/19 تا 2026/08/13
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 54 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
فیلم استخوانهای دوستداشتنی من، شونزده_ هفده سال پیش از یه کانالی پخش شد که جز بیست دقیقهش، نشد ببینمش. تازه اومده بود و پیگیر اخبار فیلمهای سال بودم. مخصوصا که براساس رمان بود. تموماین سالها نه فیلم، نه کتاب، راه نداد که بهش نزدیک بشم. مثل یک خواستهی…گیرا و جذاب و پر کشش و خوش خوان
منبر سر صبح رو ترک کرده، دست بر کمر دردناک، برم ناهارم رو روبراه کنم.🥴👩🦯
سفت و سخت هم باور دارم که تموم مناسک و باورهای مذهبی و عرفانی و فرقهگرایی و ... محصول ناآگاهی بشر به تغییرات مرئی و نامرئی محیطشه، تا مفرّ و وسیلهی آرامشی برای ترسهای موهوم و مبهم خودش پیدا کنه. این وسطها هم عدهای کاسبکار میان به میدون تا از این ترس، بهرهبرداری کنن و پول و اعتبار پوشالی و قدرت کثیف پیدا کنن و خلق خدا رو تلکه کنن.
من الانش هم با خداحافظ آفریقای وحدتی نسب ( انسان_ دیرینشناس) ، کاملا برای نابودی نسل بشر تحت تاثیر عوامل محیطی، کهکشانی، آب و هوایی، اقلیمی و شروع دورهی جدیدی در حیات آمادگی ذهنی دارم. اصلا هم ظالمانه نمیبینمش که این دوره از حیات تموم بشه، کره زمین چند صد سالی استراحت کنه و دوباره موجودات کوشولو موشولو پیدا بشن و هزاران سال بعدش کمکم و نم نم مجددا انسان تولید بشه و گند بزنه به حیات.
قشنگا...اینجا اگه از کتابی میگم و حرف میزنم ، صرفا حس و برداشت خودمه. ترغیب کردن شما به خوندنش نیست. اگه کتاب محشری خوندم که بخوام بقیه هم برن بخونن، حتما میگم که برید بخونین و لذت ببرید از ساختار و بافتار و پرداخت و ...کتابهای تلخ برای من چندتا هدف داره:_ تمرین تاب آوری در شرایط سخت و دشوار._ دیدن شرایط مشابه دوران خودم در هزاران دورهی مختلف در هزاران مکان مختلف جهان، یادآوری میکنه که فقط من این شرایط رو سپری نمیکنم. یه جور دلگرمی منجر به تاب آوری داره._نویسندهام و باید مدام با تکنیکهای مختلف و زبانهای متنوع پرداخت داستان و تحلیل اهمیت بخشهای ساختاری در هر سبکی درگیر باشم. نمیخوام در ذهنم درجا بزنم. پس... هر وقت دیدین کتابی رو از طریق اینجا برای خوندن انتخاب کردین، به محض اینکه باهاش ارتباط نگرفتین یه به هر دلیلی اذیت شدین باهاش، رهاش کنین. بذارین کنار.
فیلم استخوانهای دوستداشتنی من، شونزده_ هفده سال پیش از یه کانالی پخش شد که جز بیست دقیقهش، نشد ببینمش. تازه اومده بود و پیگیر اخبار فیلمهای سال بودم. مخصوصا که براساس رمان بود. تموماین سالها نه فیلم، نه کتاب، راه نداد که بهش نزدیک بشم. مثل یک خواستهی ناکاممونده بود برام. ماجرا رومیدونستم. پرداخت رو میخواستم.امروز کتاب صوتیش رو شروع کردم و قلبم ریش ریش شد با تشریح رفتار مردک پدوفیل کثیف. استخوانهای دوستداشتنی من آلیس سبالد#کتابی_که_این_روزها_می_شنوم
دیروز درحالیکه آقای تعمیرکار ماشین لباسشویی داشت پنلش رو برای دومین بار در این هفته باز میکرد که بفرسته نمایندگی تعمیر کنن، دیدم پوستهی ضخیمی از کنج سقف خونه، مثل پوست خربزه، آویزون شده. ظاهرا از حموم طبقه بالایی نم داده. خودشون هم تا آخر تعطیلات نیستن.حس میکنم خونه پس از بمبارانهای جنگ تازه داره قولنج میشکونه و ترسها و دردهاش رو دونه دونه بروز میده.نگاه نکن داستانی و شاعرانه حرف میزنم ازش. اعصابم بشدت خرده از اینهمه خرابی و نیاز به تعمیر پشت سر هم.دکتر رفتنهای خانوادگی و چیزهای کشفشدهی جدید و دستگاههای پزشکی مورد نیاز بیماری که ضرورتا خریدیم که بماند.
پاتریک رو سه بار وا دادم و دوباره سرپا کردم.فعلا بهونهی تابآوری پاتریکه.
دوست دارم پوریا عالمیِ حاضر در پادکست کشو باشم. در تاریکی مطلق این سالها و ماههای اخیر، مطمئن باشم درست میشه، انجام میشه، روبراه میشه، ایران در مسیرشه، حتما که میتونه. اصلا داره میتونه.و اون کامنت رو نبینم که نقل به مضمون نوشته: اصلاحطلبها با امیدواریهای دروغین مردم رو فریب میدن.
از دست دادن دوستی، مثل قطع عضوه. مخصوصا دوستی که آزارت نداده باشه و تو هی فکر کنی لابد خودت آزارش دادی که رفته.همینجا بگم در مواردی که داشتم از قطع کردن دوستی از طرف خودم اصلا پشیمون نیستم. اصلا خوب کاری کردم.😈
ناگهان با دیدن یک چیزی دچار شهود میشم که چی شددکمر دردم شروع شد. همه هم ختممیشه به کارهای خونه. مثلا روشویی توالت کثیفه و میگم کی خوب بشم اینو تمیز کنم و خودم رو یادم میاد در حال شستن حموم و دستشویی، تی و دستمال، عقب_جلو کشیدن لباسشویی که کاور نو بکشم روش. بلند گردنمیز ناهارخوری و جابجاییش... خلاصه فقط یخچال رو روی دستم بلند نکردم. همچنان افتادهم و دردناکم و گریزان از دکتر ( که نگه برو جراحی کن).
امروز ناک اوت تمام وقت با کمردرد وحشتناک😭
امروز از ساعت ۶ نشستم برق قطع بشه که ۸ بیاد.نرفت.اینکه معلوم نیست برای چه ساعتی برامون خواب دیدن رو اعصابه
ننامیدنی ( نام ناپذیر ) بکت رو دارمگوش میدم.قشنگمنبع لایزال دو اثر یه نویسنده ایرانیه که چندماه قبل خوندم. الهام گرفتن و ایده گرفتن رو درک میکنم ولی کپی کاری تا این حد اسمش الهام و ایده نیست.ننامیدنی( نامناپذیر )ساموئل بکت #کتابی_که_این_روزها_می_شنوم اسمش رو نپرسین که نمیگم
متاسفانه باید بگم بشدت منتظر پاییزم و علاقهم به تابستون رو کاملا از دست دادم و بر لبهی تنفر و انزجار ازش ایستادم.حتی نورت رو هم نخواستم وقتی اینقدر داغ و سوزانی در این بیبرقیهای روزانه و شبانهی سگی که ساختن.
چند روزه پشت هم یا با سردرد یا با کمر درد بیدار میشم که تا آخر شب همراهمه.واقعا نمیکشم دنبال اینم برم، بفهمم چیه.
«درخت خون» رو امروز تو بیبرقی شروع کردم، جلوی پنجره تا وقتی که نور خورشید کامل بره؛ شد ۴۹ صفحه. چقدر دلم به حال خودم سوخت. نسخهای که دستمه سال ۱۴۰۱ با تیراژ ۵۰۰ نسخه و به قیمت ۴۲ تومن چاپ شده، اما امروز چه قیمت و تیراژی داره؟ اصلا تجدید چاپ میشه؟ دلم به حال خودم سوخت اگه روزی بیاد و داستان بلند ایرانی در دسترس نباشه: نویسنده ننویسه، یا بنویسه و ناشر قبول نکنه، یا اصلا ناشری نباشه که قبول کنه، گیرم که چاپ شد اما خواننده میلی به خوندنش نداشته باشه، یا اینکه خوانندهای نباشه که بخونه...چقدر پیچدرپیچ و باورنکردنی! مثل یه کابوس غیرواقعی به نظر میرسه، اما مگه حالا کسی باورش میشه که تو همین یه سال گذشته چه گردنههایی رو رد کرده و زنده به امروز رسیده؟ ادبیات معاصر فارسیم به همین ترتیب زنده میمونه و به فردا میرسه؛ اما ای کاش وقتی رسید، هیچ به ذهن کسی خطور نکنه که شرایط و ممیزیهای این دوره، موجب شکوفاییش شدن؛ این کاریترین ضربهایه که میشه به بازمانده زد، انگار که بگی اگه خطری تو مسیرت نبود، ساخته و پرداخته نمیشدی و ارزشی که حالا داری رو نداشتی و به کل منکر شد و به فراموشی سپرد که این خطر ، چه عمری از بازمانده تباه کرده و فرصتهایی که میشد باهاشون بیشتر درخشید رو سوزونده...
عااااااشق روایت نولان از ادیسه شدم.🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹همه رو میشناختم. کنش و واکنشهاشون رو بلد بودم. اوووو خدا کالیپسو...😍اوووو ننه... سیرسه😬😬😬سیلا😨😨اصلا چی بگم....🫠🫠🫠
از دیشب: بعد ساعت۹ هیچی نخوری! فقط آب! ناشتا! کاملا ناشتا! صبح: سریع دوش بگیر، سشوار کن، چای دم کن که بری و برگردی صبحونهت آماده باشه.صبح حین سشوار کشیدن دچار شهود میشی : قضیه کنسله. امروز تعطیل رسمیه. اربعینه. آزمایشگاه هم تعطیله.مادر و پسر
نهایی دوازدهمها امروز تموم شد. دبیرستان هم توی خونهی ما کاملا تموم شد.امیدوارم تاریخ کنکور رو هم تغییر ندن، بلکه این طفلونکیهای امسال بتونن یه کم نفس راحت بکشن از بگیر و ببندهای مدرسه و آموزش پرورش و ترامپ و گلههای جنگطلب کف خیابون.
ادیسه / هومر ✓ترجمه سعید نفیسی
امروز از دوستم شنیدم که طاقچه به مولانا و شمس میگه همجنس یار.خلاقیتت در واژه سازی، لعنتی!!!
شد هشت سال باباهشت ساله که رفتی#بابا
اینقدر این کتاب هولناکه که تمام مدت شنیدنش به خودم میگم: فقط قصهست. اونم قصهی فانتزی تخیلی دیستوپیایی. نترس. فقط یه قصهی تخیلیه. آدمیزاد هنوز اونقدر افول نکرده. 🥺🥺🥺🫣🫣🫣🫣لاشهی لطیف/ آگوستینا باستریکا #کتابی_که_این_روزها_می_شنوم
تا دهنت بجنبه میاد که شریکت بشه. بیسکوییتها رو از دستش قایم کردم که نخوره یه وقت( مضره براش) ، تا اومد، فورا کتاب رو گذاشتم روی پیالهای که بیسکوییتها توش بود. بلند شدم دیدم کتاب قصر پرندگان غمگین رو گذاشتم روی خوراکیهای بهبه که پرندهمون نخورهشون.شرم دادن کائنات به من با اسم کتاب و متن ماجرامون ۱۰ از ۱۰
🎶 مرا کمی ببوس | مینا دریس🔺مرا کمی ببوس/ فکر کن که مرگ اینچنین تباه نیست...▪️ملودی: علی بنیادی▪️تنظیم: حسام صدفینژاد▪️ترانه: محمد بم@Jabemag
🎶 اگه من یه روز نبودم | بابک خانقلی🔺اگه من یه روز نبودم، این وطن وطن شد آخر/ منو به یادت بیار، توی اون روزهای بهتر... ▪️نسخهی اجرای زنده در کنسرت تهران، خرداد ۱۴۰۵@Jabemag
ریگ روان در بعضی قسمتها چقدر دردناکه حالم بد میشه از تصور اونهمه قساوت تعرض در زندان به یک معلول ... ریگروان استیو تولتز #کتابی_که_این_روزها_می_شنومدر یک کلام،هولناکه.باید ساعتها گریهش کنم.مردی در استرالیاست. وسط زندگی پادرهوا، هیپیگری، دراگ، زن، سرخوشیهای جهان اولی... ولی من تمام مدت یک خاورمیانهای بیبخت و اقبال میبینمش که داره با خدای ناظر بر خاورمیانه( با تمام ویژگیهای مصیبتبارش) بحث و جدل میکنه و به نتیجهای همنمیرسه.بچهش مرده به دنیا میاد، با بچهی مرده دهها عکس آتلیهای میگیرن که آرزو به دل نشن، به حرم تعرضی که نکرده، سالهای سال مورد شماتت و نفرت اطرافیانه. دوست دخترش از این وضعیت ترانه مینویسه و میخونه. تصادف میکنه و فلج میشه و در اقصینقاط بدنش دچار بیماری و نقصهای دردناک میشه، این بار دو دوست دختر سابق و سابقتر با هم میان بالای سرش ، یکی ترانهمینویسه ازش و دیگری عکاسی میکنه تا در مسابقات عکاسی جایزه ببره. و خیلی رفتارهای زننده و مهوع دیگه که باید در جریان خوندن کتاب متوجهش بشی...هر کدوم از بدبیاریهاش رو میشه تاویل کرد به وضع انسانخاورمیانهای و به یک ور خالق جهاننبودنِ رنجهایی که متحمل میشه.اسم مادر مردی، لیلاست. میترسم آخرش دربیاد مهاجرانی از خاورمیانه بودن که رفتن استرالیا. 😵💫ریگ روان استیو تولتز #کتابی_که_این_روزها_می_شنومریگروان رو خیلی خیلی بیشتر از جزء از کل پسندیدم. واقعا دوست داشتم.
ریگ روان در بعضی قسمتها چقدر دردناکه حالم بد میشه از تصور اونهمه قساوتتعرض در زندان به یک معلول ...ریگرواناستیو تولتز #کتابی_که_این_روزها_می_شنوم
در مورد عیدی امین، دیکتاتور و رئیس جمهور سابق اوگاندا که میخونم میبینم بسیار شخصیت متواضعی داشته. مثلاً یه بخشی از عنوانى كه امين به خودش داده بود، اين بود: «ارباب تمام جانوران زمين و ماهيان دريا و نابودكنندهی اميراتورى بريتانيا در آفريقا به طور عام و اوگاندا به طور خاص.»«Ali»𝕏 👉 @Xlinguistics
دارم ریگ روان / استیو تولتز رو گوش میدم. تصویر ذهنیم از آلدو و راوی، مثل رابطه ی ریچی و مایکی توی خرسه. نمیخوام پی جزئیات مقایسهشون برم ولی انگار همون حال و هوا رو داره. فصل ۴ و ۵ خرس رو واقعا پیگیر بودم و کیف کردم. ببینم تولتز اینجا در ریگ روان چه کرده.ریگ روانایتیو تولتز#کتابی_که_این_روزها_می_شنوم
سه و نیم نیمه شب با صدای ممتد ضدهوایی از خواب پریدم. چنددقیقه منتظر انفجار شدم، در حالیکه حساب کتاب میکردم ببینم صداش آفتاب رو چقدر میترسونه و نکنه بچه پس بیفته، چشمامو بستم.
این چوچو دیگه واقعا بشّهی منه. قربونش بشم منه.نمیذاره بوسش کنم . گاز میگیره🫤
ایوب / یوزف روت ( نویسنده اتریشی) از اونهاست که به خودم آفرینهای بسیار میگم برای شانسی و اللهبختکی انتخاب کردنش برای شنیدن. ایوب یوزف روت #کتابی_که_این_روزها_می_شنوممندل سینگر ساکن روسیه، یه یهودی مومن و معتقده. همواره نمازش رو میخونه. مراسم مذهبیش رو شرکت میکنه. گوشت خوک نمیخوره. گرچه بدبیاریهای بزرگی در زندگی داره ولی بجز خدا هم کسی رو برای برآوردن احتیاجاتش آدم حساب نمیکنه. روزگار میچرخه و یکی از پسرهاش میره آمریکا، ثروتمند میشه و پدر و مادر و خواهرش رو هم میاره آمریکا. مندل پسر کمتوان ذهنی و جسمی و پسر سربازش رو در روسیه میگذاره و میره آمریکا. مندل همچنان مومن و معتقده. بدبیاریها پشت سر هم و بد از بدتر میشه و مندل دیگه جوش میاره. طی یک بحران روحی سنگهاش رو با خدا وا میکنه و میگه: نمازهاتم بده همون خوشگلهای چشم آبی که سالم و سلامتن بخونن. خیلی خوب درکش میکنم. خیلی خوب.استیصال آدم رو به حقارت میکشونه. اسم کتاب رو گذاشتن ایوب. جز این اسم دیگهای میشد بر بخت مندل گذاشت آخه؟ایوبیوزف روت#کتابی_که_این_روزها_می_شنوم
ایوب / یوزف روت ( نویسنده اتریشی) از اونهاست که به خودم آفرینهای بسیار میگم برای شانسی و اللهبختکی انتخاب کردنش برای شنیدن. ایوبیوزف روت#کتابی_که_این_روزها_می_شنوم
بیمارستان قلب:_ دکتر من دستفروشم. این قرص ادرار آور اذیتممیکنه. صبح میرم شب برمیگردن.اینقدر نگو بخور برات واجبه وگرنه ریهت آب میاره. او خیابون کجا برم دستشویی؟_ دکتر بجای بیتوال یه چیز دبگه بنویس. اونگرونه. من از کجا بیارم؟ من که با این قلب آخر عمرمه. لااقل دم رفتنجیبمخالی نباشه، برای بقیه چیزی بمونه. اگه قرص ارزون نداری، چیزی نمیخورم اصلا. چی میخواد بشه؟دو بیمار ۶۰ و دو_سه ساله که قبل نوبت ما با دکتر حرف میزدن.
خوشبختانه لب من دو سه سال یکبار تبخال میزنه. پارسال نمایشگاه کتاب، یکروز قبل روزی که باید اونجا میبودم، تبخال زدم. مهم نبود حالا. دردناک بود دیگه.ولی وقتی دوربین علیخانی 👆👆👆 بیرحمانه پا به سنگذاشتن و تبخالهای لب بالایی رو در بهترین ورژن ثبت میکنه و اینستا میذاره و امسال هم اینستا و تلگرام... به خودت میگی بختت زن! بختت!!
در همین آموت هم کلی ایرانی چاپ کردیم در یک دورهای. چند نفرشان فقط ادامه دادند؛ گیرم کتابهای بعدیشان به هر دلیلی در آموت منتشر نشد که یکجایی احساس کردم توان معرفی بیشتر کتابهای ایرانی را ندارم و در انبار، تلانبار میشوند.#پروانه_سراوانی از آنها بود که همان آخرین دَمهای پذیرش داستانایرانی، رمانش در آموت پذیرش شد.رمانی که خیلی خوششانس بود؛ هم خوب خوانده شد و هم نامزد و برنده چند جایزه شد.خانم سراوانی دغدغهاش کلمه و کتاب است؛ چه وقتی داستان مینویسد و چه وقتی نقد میکند.برایش آرزوی بهترینها را دارم.شما #پرتقال_خونی را خواندید؟@aamoutbookstore
نیمهشب صدای ممتد جنگنده توی گوشم بود. گفتم: اه... بچه این وقت شب هم ول کننیست. صدای اون بازی رو ببند خب! آدم خوف میکنه فکر میکنه هواپیما بالا سرشه.نیمساعت بعد اومد پیشم. گفتم صدای هواپیما تو بودی؟ آخه این وقت شب؟؟؟؟؟گفت: ماماااااان! من فردا نهایی گسسته دارم. بشینم هواپیما بازی؟گفتم: وااااااااای پس جنگنده واقعی بود...🫣🫣
از مهر پارسال برنامه ادیسهخوانی داشتیم که هی وقفه افتاد. بالاخره از تیرماه شروع کردیم.نولان هم گذاشت گذاشت فیلمشو با گروه ما اکران کنه 😬 حسود پلاستیکی