من، شعر و صندلیِ گوشه سالنامروز، سالن شهید برگزینی شهرداری خوی، حال و هوای دیگری داشت؛ انگار بخشی ا…
انتشار: 2026/07/23 20:16 UTCدریافت: 2026/07/31 23:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/07/31 23:55 UTC
من، شعر و صندلیِ گوشه سالنامروز، سالن شهید برگزینی شهرداری خوی، حال و هوای دیگری داشت؛ انگار بخشی از روزهای دور، از میان کوچههای قدیمی شهر برگشته بود تا دوباره بنشیند روی صندلیها و به زبان شعر با ما حرف بزند.جلسه شعرخوانی انجمن ادبی شمس برگزار بود؛ جایی که شاعران یکییکی به میدان آمدند، اشعارشان را خواندند و کلمات، آرام و بیصدا، در فضای سالن چرخیدند. بعضی شعرها آدم را به خاطرهای دور میبردند، بعضیها به پنجرهای رو به آینده و بعضی دیگر هم، چنان عمیق بودند که آدم ترجیح میداد فقط سرش را به نشانه تأیید تکان بدهد تا کسی نفهمد دقیقاً چه چیزی از شعر فهمیده است!مجری و کارشناس جلسه، دکتر اسماعیل لطفی، از آن آدمهایی است که وقتی پای شعر و ادبیات به میان میآید، نمیشود به سادگی از کنارش گذشت؛ هم شاعر است، هم نویسنده و هم آنقدر کاربلد که میتواند جلسه را طوری اداره کند که حتی سکوتها هم به نظر بخشی از برنامه بیایند.مهمان ویژه جلسه نیز دکتر خداویردی عباسزاده، عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد اسلامی خوی، بود؛ کسی که پس از خوانش هر شعر، با نگاهی کارشناسی و حرفهای، به آن مینگریست و دربارهاش نظر میداد. البته من در همان گوشه سالن با خودم فکر میکردم اگر روزی یکی از ما روزنامهنگارها شعری بخواند، احتمالاً نخستین پرسش کارشناسی این خواهد بود که: «منبع این بیت کجاست؟» و بعد هم احتمالاً درخواست لینک خبر!شاعران شعر خواندند و ما شنیدیم. کلمات، یکی پس از دیگری، آمدند و نشستند میان ما. گاهی لبخند آوردند، گاهی خاطره، گاهی تأمل و گاهی هم آدم را به آن روزهایی بردند که هنوز برای نوشتن یک نامه، باید کاغذ پیدا میکردیم و برای شنیدن صدای کسی، منتظر زنگ تلفن میماندیم؛ روزگاری که شعر هنوز در دفترهای سیمی نوشته میشد و «لایک» کردن شعر، فقط با تکان دادن سر انجام میگرفت!و من؟من در گوشه انتهایی سالن، به تنهایی نشسته بودم و تماشا میکردم؛ نه شاعر بودم، نه قرار بود شعری بخوانم و نه کسی منتظر بود از من غزلی بشنود. من همان آدم رسانهای بودم که معمولاً به جای وزن و قافیه، با تیتر و لید و خبر سروکله میزند.اما امروز، برای چند ساعت، از هیاهوی خبرها فاصله گرفتم و به تماشای شعر نشستم.در گوشهای از سالن، تنها بودم؛ اما راستش را بخواهید، خیلی هم تنها نبودم. کنار من، خاطرات قدیمی نشسته بودند، چند لبخند، کمی نوستالژی و البته یک ذهن کنجکاو که مدام میپرسید: «اگر همین حالا از این جلسه یک خبر تهیه کنی، تیترش چه خواهد بود؟»و شاید پاسخ همین باشد:امروز در سالن شهید برگزینی شهرداری خوی، شاعران شعر خواندند، کارشناسان نقد کردند، کلمات جان گرفتند و من، در گوشهای از سالن، به تماشای این همه زیبایی نشستم؛ بیآنکه شعری بخوانم، اما با دلی که از شعر خالی برنگشت.گاهی آدم لازم نیست شاعر باشد؛کافی است جایی بنشیند،گوش بدهد،نگاه کندو اجازه بدهد شعر، خودش راهش را به دل باز کند.
![[🔆بنیاد قلم فارابی 🔆]: پاکترین و والاترین ویژگی انسان در عشقش پنهان شده عشق همان ترجیح دادن " خوردن سیب از طرف " آدم" است. عشق پادشاهی اراده اس](https://cdn4.telesco.pe/file/ftXSqks3LYgiVMdzXwNJqpECbu9WMaA5u93Rq3awq8RgcFBP5QvKz5YIsknIj_98vQSY0VawW1IFzOmgiOePuA5drMFVTem8hHt3k5d1Hj4SqIOE7qg_oTCyAXzAhetW66ynMXWwcmYvZpAI5YQS-ZgNiSFrLYAH1OFwzuvphHpselwCH010tcBjrk1mDAb-U0qQH9pstN2qv7m2MtRIeitaKEbUOMSnO0wKosCPCdiHXikqrCKn-wLVz71KG_kSq0HzM4XJB1CDUTJFg95DlVTeTbXC-c6cXej7qLkLJtyIluf5R0bxniKSmEA371WUP0_mV1gSw9CuJKlDCKKd6Q.jpg)
![[🔆بنیاد قلم فارابی 🔆]: چرا انسانها برای بلندترین فریادهای خودشان سکوت میکنند، انگار با کاینات و روح زمین و زمان متصل میشوند، انگار به اول برم](https://cdn4.telesco.pe/file/AR7AjGi2do9xqe0COsrstO-UQSkdCzmEkn-tDqGGgY2lRGXXdQfTULYHQlOCz8WFhv9lAHNGL3mUC2lmk5ztoz1BUzondKjaN71R-KDmSoTZL5Mh1lA0i5wG8IR6-1D3AqLiE2tApobBV3Up1Z3ELv3pLW4B1Zd5n0-_pPyhxO_rna4ZOJGzr6D9zXE2myh8UCyU1kKKSepEeR69Cpht-oIn2Pp3PwHnBCaqQDPSriMMAVysMcj7ch-2HIgd77V1hNDkhpQWuD5Q8eEN6G6ZMM03HWXsqHn-dLpImcwpf90pjYKHQhgS6KyEXpc0L0X6yfwN0K1yifWadvd_1Fz-Ww.jpg)