🍀@perseph0neh… اینها ولی فقط مقدمهای بود تا برسم به پریشب و از آن سنجاقک نقرهای تعریف کنم که لابد به فریب نور لامپ ته سالن، آمده بود داخل و بعد توی خانه گیر کرده بود. در این دو شب، این موجود ظریف زیبا هی گم و پیدا میشد و تلاش میکرد از شیشههای پنجره، سقف، بین برگهای گلدانها، راهی به بیرون باز کند و تا میآمدیم به رفتنش کمک کنیم، پر میزد و دوباره مخفی میشد.امروز صبح، خواستم گیاه مرداب را آب بدهم که دیدم افتاده روی سنگ کنار گلدان. صبح زود بود و صدای قهوه جوش نمیگذاشت مرد بشنود من از چه نوع سوسک یا مگسی دارم شکایت میکنم، برای همین با حشرهکش معروفش آمد بالای سر من و سنجاقک. تا دیدش او هم مثل من دنبال یک کاغذ گشت. دو تایی، حیوانک را بردیم روی سطح صاف در سطل آشغال بیرون بالکن. منکه فکر کردم مرده؛ دیگر داشتم میرفتم و با حرص میگفتم چقدر حیف که نشد دیشب بهموقع نجاتش بدهیم که مرد داد زد: تکان خورد. زنده است ... پرسید: کجا بگذارمش که آب داشته باشد؟ من ولی مطمئن بودم اگر دوباره بهش دست بزنیم، حتما آسیب میبیند. گفتم نه. باید خودمان بهش یک جوری آب بدهیم.آب را اول ریختم کنارش. تکان نمیخورد. مرد با چوب کبریت یک قطره ریخت رو دم کشیده و ظریفش. من با سرانگشت، لکه آب را کشاندم سمت شاخکهایش.انگار همین یک قطره، اتمام معجزه بود چون پرها را به هم زد و ناگهان برگشت و از روی در زردرنگ سطل، پر زد و رفت ...دوتایی یک جوری ذوق کردیم که قلبم اصلا به درد آمد ... میدانی؟ ما آدمهای دلخوش به ترمیم بال سنجاقکیم. اینکه پیالهای بگیریم جلوی دهان تشنه یک حشره که اصلا خودش چند روز بیشتر عمر ندارد به ما این حس را میدهد که وجودمان به درد جایی و وجودی میخورد.#وبلاگ#خلاصه#ویراسته#نوامبر۲۵#بیستوپنج_نوامبر🍀@perseph0neh