قصه سنجان یکی از زیباترین روایتهای مهاجرت و پایداری یک ملت است.وقتی آتش ساسانی خاموش شد و بانگ سم…
انتشار: 2026/07/14 16:06 UTCدریافت: 2026/08/01 00:01 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:01 UTC
قصه سنجان یکی از زیباترین روایتهای مهاجرت و پایداری یک ملت است.وقتی آتش ساسانی خاموش شد و بانگ سم اسبان عرب بر خاک ایران پیچید، ایرانیانِ وفادار به دین زرتشت به سختی روزگار میگذراندند. آتشکدهها ویران میشد و موبدان دلشان میلرزید که مبادا شعلههای اهورایی که نسلها نگاه داشته بودند، خاموش شود.در گوشه و کنار ایران، گروهی از موبدان و خانوادههایشان گرد آمدند. دلشان نمیخواست نور فروغ ایزدی را در سرزمینشان خاموش ببینند. پس با هم پیمان بستند:«اگر این خاک دیگر پناه ما نیست، آتش مقدس را با خود میبریم، هر جا که زمین و دریا ما را بپذیرد.»راهشان به سوی جنوب بود، به کرانههای نیلگون خلیج فارس. آنجا به بندر هرمز رسیدند. در دلشان امیدی تازه جوانه زد. آن سرزمین کوچک را «موغستان» نامیدند، یعنی جایگاه موبدان. مدتی در آنجا زیستند، زمین را آباد کردند، و آتش مقدس را همچون قلبی زنده در میان خویش نگه داشتند.اما دلشان آرام نگرفت. میدانستند که در سایه قدرت تازهآمده، دیر یا زود باید باز کوچ کنند. پس روزی بزرگترین موبدان، با صدای لرزان اما محکم، گفت:«ای همکیشان! تقدیر ما این است که بر بال امواج برویم. دریای بیکران راه ماست. آن سوی آب، شاید خانهای تازه برای نور اهورامزدا باشد.»کشتیهایی ساختند. شب پیش از سفر، موبدان بر عرشه شمعها افروختند و سرود اوستا خواندند. زنان و کودکان با چشمهایی پر از اشک و امید، به دریا نگریستند. و صبحگاهان، کشتیها از هرمز کنده شدند. موغستان پشت سرشان ماند، چون یادگاری از روزهای سخت و پرشور.دریا پرخروش بود، اما گویی دست نامرئی آنان را راه میبُرد. پس از روزها و شبها، سرانجام به کرانههای سبز و بارور گجرات در هند رسیدند. آنجا مردم بومی با شگفتی به این تازهواردان نگریستند. زرتشتیان برای پادشاه هند حکایت رنجشان را بازگفتند. شاه گجرات ابتدا تردید داشت که این بیگانگان را بپذیرد. جامی از شیر پر آورد و گفت:«سرزمین من چون این شیر لبریز است، جای تازهای ندارد.»موبدی دانا، دانهای شکر برداشت و در شیر افکند. شیر نه تنها سرریز نشد، بلکه شیرینتر گشت. موبد گفت:«ما نیز چنین خواهیم بود؛ نه زمینت را تنگ میکنیم، نه فرهنگت را برمیافکنیم، بلکه شیرینیِ نو بر آن خواهیم افزود.»پادشاه لبخند زد و آنان را پذیرفت. در آن سرزمین تازه، زرتشتیان آتش مقدسشان را برپا داشتند. شهری بنا کردند و آن را «سنجان» نامیدند، به یاد سرزمین کهنشان. از آن پس، شعلهی اهورایی همچنان فروزان ماند، حتی در غربت.و این بود آغاز «قصه سنجان»، داستان وفاداری مردمانی که بر امواج آواره شدند، اما نخواستند نورشان در تاریکی گم شود.@persiangulfnik20👍❤️



