«وجود بهماهووجود» بهعنوان یک موضوعِ مستقل به نظر من «وجود بهماهووجود» نمونۀ کلاسیکِ «وسوسۀ ا…
انتشار: 2026/06/25 15:10 UTC
«وجود بهماهووجود» بهعنوان یک موضوعِ مستقل به نظر من «وجود بهماهووجود» نمونۀ کلاسیکِ «وسوسۀ اسمسازی» (Substantivizing) است که ویتگنشتاین بارها در «پژوهشهای فلسفی» به آن هشدار داده است (Wittgenstein, 2009, §109). ریشۀ این وسوسه، در «تصویر آگوستینی از زبان» نهفته است؛ تصویری که در آن فرض میشود «هر اسمی باید به ابژهای دلالت کند» (unum nomen, unum nominatum) (Wittgenstein, 2009, §1).وقتی واژۀ «وجود» را در جمله میبینم، از نظرِ گرامر سطحی، شکلی کاملاً شبیه به اسمهای عینیِ دالِّ بر شیء دارد؛ مثلاً «وجود» در «وجودِ خدا» یا «وجودِ جهان» همان نقش دستوری را ایفا میکند که «سیب» در «سیبِ قرمز». اما این شباهتِ نحویِ فریبنده، فیلسوف را به این توهم میاندازد که در پسِ واژۀ «وجود»، حتماً یک «شیء»، یک «جوهر» یا یک «واقعه»ی ویژه وجود دارد که میتوان آن را بهطورِ مستقل، یعنی فارغ از هر کاربردِ عملی، مطالعه کرد. غافل از اینکه چنانکه خودِ ویتگنشتاین در بند ۳۷۳ تأکید میکند، «گرامر میگوید هر چیزی چه نوع شیئی است» (Wittgenstein, 2009, §373)؛ یعنی این قواعدِ کاربردِ واژهها هستند که به ما میگویند «وجود» از چه سنخی است، نه یک حقیقتِ متافیزیکیِ پیشینی. هکر (2019) بهدرستی تبیین میکند که «هستی» در اینجا «سایهای است که گرامر بر جهان افکنده است» (Hacker, 2019, p. 517)؛ و به تعبیر خود ویتگنشتاین، «ذات در گرامر بیان میشود» (Wittgenstein, 2009, §371).برای رهایی از این دام، ناگزیرم از گرامر سطحی به سوی «گرامر عمقی» حرکت کنم؛ یعنی کاربردِ واژۀ «وجود» را در بازیهایِ زبانیِ گوناگون بررسی کنم. ویتگنشتاین در بند ۳۳۹ پژوهشها تأکید میکند که خلطِ گرامری میان «وجود داشتنِ یک صندلی و وجود داشتنِ یک عدد» (Wittgenstein, 2009, §339) ناشی از این توهم است که گویی «وجود» در هر دو جا به یک معناست؛ در حالی که «معنای یک واژه، کاربرد آن در زبان است» (Wittgenstein, 2009, §43). وقتی در حساب میگویم «عددِ اول بین ۱۴ و ۱۸ وجود دارد»، مقصودم امکانِ محاسبهای در درونِ یک نظامِ قواعدیِ مشخص است؛ و به تعبیر ویتگنشتاین، «وجود داشتنِ عدد» یعنی «تسلط بر یک تکنیکِ محاسبه» (Baker & Hacker, 2009, p. 484). وقتی در فیزیک میگویم «الکترون وجود دارد»، این «وجود» به معنایِ توجیهپذیریِ نظری و پیشبینیهایِ آزمونپذیر است. و وقتی در بسترِ دین میگویم «خدا وجود دارد»، این «وجود» در نیایش و ایمان معنا مییابد، نه در محاسبه یا آزمایش؛ چنانکه ویتگنشتاین در درسگفتارهای خود اشاره میکند که واژۀ «خدا» «تعهدِ شورمندانه به یک سیستمِ مختصات» است (Padilla Gálvez & Gaffal, 2011, p. 64)، نه توصیفِ یک ابژۀ فیزیکی. به نظر من، مشکلِ فیلسوفِ پرسشگر از «وجود بهماهووجود» این است که او این سه بازیِ¬زبان کاملاً متفاوت را یکسان میانگارد و سپس واژه را از همۀ بسترهایِ عملیاش جدا میکند تا به دنبال «ذاتِ» واحدی برای آن بگردد. اما در این فرایند، واژه عملاً به «تعطیلات» فرستاده میشود (همانطور که در §38 به آن اشاره شده) (Wittgenstein, 2009, §38)؛ یعنی در فضاییِ انتزاعی و بیاصطکاک قرار میگیرد که در آن دیگر هیچ «معیار» (Criterion) عملی برای تشخیصِ درستی یا نادرستیِ سخن وجود ندارد. ویتگنشتاین در بند ۱۳۲ پژوهشها میگوید: «سردرگمیهای ما زمانی رخ میدهند که زبان در حالِ درجا زدن (Idling) است، نه وقتی که در حالِ کار است» (Wittgenstein, 2009, §132). زبان، در این حالت، مانند موتوری است که درجا میچرخد و هیچ کاری انجام نمیدهد. بر اساس تحلیل امیلیانو لا لیکاتا (2020)، وقتی واژه از بازی زبانی اصلیاش جدا میشود، دچار «آنتروپی معنایی» میگردد؛ یعنی «بینظمی و فقدانِ معنا». در پرسش از «هستیِ محض»، هیچ معیاری برای تشخیص صدق و کذب وجود ندارد، زیرا «شرایطِ فهم (Conditions of understanding) در گرامر» (Padilla Gálvez & Gaffal, 2011, p. 241) از بین رفتهاند.