داستان «کباب گنجشک» نوشتهی علی صالحی بافقی،عکس از محمد جوانبخشِ #داستان، شمارهی ۴۴ شوروم.شبِ شکار…
انتشار: 2026/07/25 17:47 UTCدریافت: 2026/08/15 05:06 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:06 UTC
داستان «کباب گنجشک» نوشتهی علی صالحی بافقی،عکس از محمد جوانبخشِ #داستان، شمارهی ۴۴ شوروم.شبِ شکار بود؛ شبی که سهراب قولش را از تابستان سال پیش، به بردیا داده بود. ساعت از دوازده گذشته بود که سهراب چاقوی ضامندار کوچکی را چپاند توی جیب شلوارَکش. بهسمت بردیا سر تکان داد و آرام پرسید: «هنوزم میخوای بریم؟»بردیا گفت: «بریم.» و بلافاصله پرسید: «از چی میترسی؟ آقاخان مُرده. دیگه کسی نیست ازش بترسیم.»سهراب زیر لب غر زد. تیرکمان هفتیاَش را انداخت دور گردنش و بعد تورِ ماهیگیری پدرش، عمویعقوب، را از روی فرش اتاق برداشت و انداخت روی شانه. آرام گفت: «بابام بفهمه، میکشدم.»مشاهده ادامهی این متن



