سه نسل پهلوی و دگردیسی نسبت آنان با اسرائیل و نظم هژمونیک غرب. 🔰تاریخ سیاسی خاندان پهلوی را نمیتوا…
انتشار: 2026/07/15 19:53 UTC
سه نسل پهلوی و دگردیسی نسبت آنان با اسرائیل و نظم هژمونیک غرب. 🔰تاریخ سیاسی خاندان پهلوی را نمیتوان صرفاً تاریخ ظهور و سقوط یک سلسله سلطنتی دانست. پهلویها بیش از آنکه نماینده یک سنت تاریخی یا یک طبقه ملی باشند، بازتاب تحولات نظام بینالملل و نسبت نیروهای سیاسی ایران با ساختار هژمونیک سرمایهداری جهانیاند. از این منظر، سرنوشت سه نسل این خاندان را میتوان در قالب سه الگوی متفاوت از مواجهه با مراکز قدرت جهانی مطالعه کرد؛ سه الگویی که اگرچه در ظاهر با یکدیگر تفاوت دارند، اما همگی در درون منطق واحدی از وابستگی و جستوجوی مشروعیت بیرونی قابل فهماند.🔰رضاشاه، محمدرضا پهلوی و رضا پهلوی، هر سه در مقاطع تاریخی متفاوت، با مسئله رابطه با قدرتهای مسلط جهانی و اسرائیل مواجه شدند، اما پاسخ هر یک به این مسئله متفاوت بود. این تفاوت نه صرفاً ناشی از شخصیت آنان، بلکه محصول دگرگونی ساختار نظام جهانی و جایگاه ایران در آن بود.رضاشاه محصول دورهای بود که امپراتوری بریتانیا برای تثبیت منافع خود در ایران، به ایجاد دولتی متمرکز، ارتشی منظم و دستگاه اداری مدرن نیاز داشت. در چنین بستری، دولت پهلوی اول شکل گرفت و توانست با حذف ساختارهای سنتی قدرت، دولت ملی متمرکز را بنا کند. اما همین دولت که در آغاز با حمایت لندن تثبیت شده بود، در دهه پایانی حکومت خود به تدریج دچار یک خطای راهبردی شد.ظهور آلمان نازی، پیروزیهای برقآسای ارتش هیتلر در اروپا و فروپاشی سریع بسیاری از دولتهای اروپایی، این تصور را در ذهن بسیاری از نخبگان کشورهای پیرامونی ایجاد کرد که مرکز ثقل قدرت جهانی در حال انتقال از بریتانیا به آلمان است. این تصور تنها به ایران محدود نبود؛ در بسیاری از کشورهای آسیا و خاورمیانه نیز گروههایی چنین تحلیلی داشتند. 🔰در همین چارچوب، رضاشاه نیز به تدریج مناسبات خود را با آلمان گسترش داد. افزایش حضور متخصصان آلمانی، توسعه روابط اقتصادی و فاصله گرفتن نسبی از خواستهای لندن، بیش از آنکه ناشی از دلبستگی ایدئولوژیک به نازیسم باشد، حاصل یک محاسبه ژئوپلیتیکی بود؛ محاسبهای که بر این فرض استوار بود که آینده نظم جهانی در اختیار رایش سوم قرار خواهد گرفت.اما تاریخ مسیر دیگری پیمود. با آغاز جنگ جهانی دوم و حمله آلمان به شوروی، ایران به دلیل موقعیت ژئوپلیتیکی خود به یکی از مهمترین مسیرهای تدارکاتی متفقین تبدیل شد. بریتانیا و اتحاد شوروی در سال ۱۳۲۰ ایران را اشغال کردند و رضاشاه را از سلطنت برکنار ساختند. این رخداد، بیش از هر چیز، نشان داد که دولتهای پیرامونی تا زمانی از استقلال نسبی برخوردارند که با موازنه قدرتهای مسلط تعارض بنیادین پیدا نکنند.سرنوشت رضاشاه، از این منظر، تنها سرنوشت یک پادشاه نبود؛ بلکه سرنوشت پروژهای بود که گمان میکرد میتواند با تغییر قطب اتکای خارجی، جایگاه خود را تثبیت کند. شکست این محاسبه، نخستین تجربه بزرگ خاندان پهلوی در مواجهه با تحولات نظام جهانی بود.🔰محمدرضا پهلوی دقیقاً با مشاهده همین تجربه به قدرت رسید. او به خوبی دریافت که بقای سلطنت، نه در بازی میان قدرتهای بزرگ، بلکه در همسویی با قدرت هژمون زمان نهفته است. از همین رو، پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، پیوند حکومت او با ایالات متحده و بریتانیا به ستون اصلی سیاست داخلی و خارجی ایران تبدیل شد.در همین چارچوب، روابط ایران و اسرائیل نیز گسترش یافت. این روابط، اگرچه هیچگاه به شکل کامل و رسمی اعلام نشد، اما در عرصههای امنیتی، اطلاعاتی، اقتصادی و نظامی بسیار گسترده بود. در منطق جنگ سرد، ایران، ترکیه و اسرائیل سه ضلع مهم راهبرد غرب برای مهار نفوذ شوروی و جنبشهای ناسیونالیستی عربی محسوب میشدند. از این رو، همکاری تهران و تلآویو را باید در متن راهبرد کلان آمریکا در منطقه فهمید، نه صرفاً به عنوان تصمیمی شخصی از سوی شاه.با این حال، از اوایل دهه ۱۳۵۰، شرایط تغییر کرد. افزایش بیسابقه قیمت نفت، درآمدهای عظیمی را در اختیار حکومت ایران قرار داد. محمدرضا پهلوی که تا آن زمان بیش از هر چیز بر حمایت غرب تکیه داشت، اکنون خود را در جایگاهی میدید که میتواند به یک قدرت مستقل منطقهای تبدیل شود. توسعه صنایع سنگین، گسترش صنایع نظامی، افزایش خریدهای تسلیحاتی و تلاش برای ایفای نقش ژاندارم خلیج فارس، همگی بخشی از این پروژه بودند.🔰در همین دوره، سیاست خارجی شاه نیز تا اندازهای پیچیدهتر شد. او ضمن حفظ روابط با اسرائیل، کوشید مناسبات خود را با برخی دولتهای عربی نیز گسترش دهد و ایران را به بازیگری مستقلتر در منطقه تبدیل کند. این استقلالطلبی نسبی، البته هرگز به معنای خروج از مدار غرب نبود، اما نشان میداد که حکومت پهلوی دوم دیگر تنها به نقش یک متحد مطیع قانع نیست.t.me/presagee
