بخش دوم: از فروپاشی سلطنت تا دگردیسی دیاسپورای جانشین✅انقلاب ۱۳۵۷ تنها پایان یک حکومت نبود؛ پایان ی…
انتشار: 2026/07/15 19:54 UTC
بخش دوم: از فروپاشی سلطنت تا دگردیسی دیاسپورای جانشین✅انقلاب ۱۳۵۷ تنها پایان یک حکومت نبود؛ پایان یک شیوه از سیاستورزی نیز بود. سلطنت پهلوی نه صرفاً قدرت سیاسی خود را از دست داد، بلکه مهمترین پشتوانه وجودی خویش، یعنی دولت، ارتش، بوروکراسی و قلمرو سرزمینی را نیز از کف داد. از آن پس خاندان پهلوی دیگر نه بر تخت سلطنت، بلکه در فضای دیاسپورا و تبعید به حیات سیاسی خود ادامه داد؛ فضایی که قواعد آن با قواعد قدرت دولتی تفاوتی بنیادین داشت.اگر محمدرضا پهلوی تا واپسین روزهای حکومتش، هرچند در چهارچوب بلوک غرب، هنوز صاحب منابع نفتی، ارتش و دستگاه اداری بود، رضا پهلوی از همان آغاز فاقد هرگونه پشتوانه مادی قدرت بود. او نه ارتشی در اختیار داشت، نه سازمان سیاسی منسجم، نه پایگاه اجتماعی فراگیر در داخل کشور و نه امکان اثرگذاری مستقیم بر معادلات داخلی ایران. از همین رو، منطق کنش سیاسی او ناگزیر دگرگون شد، او حتی علیرغم وجود دهها میلیارد دلار سرمایه به غارت رفته خلق ایران را دارد،اما هنوز نتوانسته تشکیلات منسجمی را مدیریت کند. سیاستمداری که فاقد قدرت داخلی است، برای حضور در صحنه بینالمللی معمولاً ناچار است مشروعیت خود را از بیرون جستوجو کند. این همان نقطهای است که تفاوت بنیادین میان محمدرضا پهلوی و فرزندش آغاز میشود. محمدرضا پهلوی، هرچند متکی بر حمایت غرب بود، اما در نهایت پادشاه یک کشور محسوب میشد و میتوانست در برخی بزنگاهها بر سر منافع دولت ایران چانهزنی کند. اما رضا پهلوی دیگر نماینده یک دولت نیست؛ او برای بقا و دیده شدن، ناگزیر از جلب حمایت بازیگران خارجی است، و در میان این بازیگران دولت صهیونیستی اسرائیل بیشترین جذبه را به نسبت هم دارند. اسرائیل به دنبال شخصی بی کفایت است تا کشور را منهدم کند و رضا پخلوی هم صرفا دنبال یک دولت است که او را در راه پادشاه شدن تامین سیاسی، امنیتی بکند. همین تفاوت ساختاری، به تدریج مواضع سیاسی او را نیز دگرگون ساخت.اگر روابط حکومت پهلوی دوم با اسرائیل عمدتاً در قالب همکاریهای امنیتی و منطقهای تعریف میشد، در دوره رضا پهلوی این رابطه بیش از آنکه ماهیتی دولتی داشته باشد، به بخشی از هویت سیاسی او تبدیل شده است. سفرهای علنی، دیدار با مقامهای دولت صهیونیستی اسرائیلی، تأکید بر ضرورت همکاری با تلآویو و دفاع آشکار از نزدیکی راهبردی با آن دولت، دیگر صرفاً یک تاکتیک دیپلماتیک نیست؛ بلکه به یکی از پایههای گفتمان سیاسی او بدل شده است،حتی درخواست بمباران ایران را هم به اشکارا مطرح میکند .در اینجا تفاوت مهمی میان سه نسل پهلوی آشکار میشود.✔️رضاشاه تصور میکرد با تغییر قطب قدرت جهانی، میتواند آینده سلطنت خود را تضمین کند.✔️محمدرضا پهلوی میکوشید در درون نظم مسلط حرکت کند و همزمان دامنه استقلال عمل خویش را نیز افزایش دهد.✔️اما رضا پهلوی اساساً امکان چنین بازیای را ندارد؛ زیرا ابزارهای لازم برای استقلال سیاسی را در اختیار ندارد. از این رو، هرچه بیشتر به حمایت قدرتهای خارجی نیازمند میشود و طبیعی است که مواضعش نیز بیش از پیش با اولویتهای همان قدرتها همسو گردد.🔰تحولات سالهای اخیر این روند را آشکارتر کرده است. پس از افزایش تنشهای منطقهای، رضا پهلوی نه تنها از عادیسازی روابط با اسرائیل دفاع کرد، بلکه در موارد متعددی از سیاستهای آن دولت در قبال ایران نیز حمایت نمود. همین مواضع سبب شد بخشی از افکار عمومی ایران، او را نه صرفاً یک مخالف جمهوری اسلامی، بلکه سیاستمداری بدانند که برای رسیدن به قدرت، حاضر است بر حمایت بازیگران خارجی بیش از ظرفیتهای اجتماعی داخل کشور تکیه کند و حتی مردم را هم در سودای شاه شدن بمباران کند.🔰در این میان، نکتهای که کمتر مورد توجه قرار میگیرد، تغییر جایگاه خود مفهوم «سلطنت» است. سلطنت در دوران رضاشاه و محمدرضا پهلوی، هرچه بود، دستکم بر یک دولت مستقر تکیه داشت. اما سلطنت در تبعید دیگر فاقد آن بنیان عینی است و ناگزیر بیش از هر زمان دیگری به نمادها، رسانهها و حمایتهای بیرونی وابسته میشود. به همین دلیل، سیاست رضا پهلوی بیش از آنکه از دل جامعه ایران تغذیه شود، در فضای رسانهای و دیاسپورایی شکل میگیرد که هیچ نسبتی با مردم و توده های ایران چ در سطحملی،فرهنگی،سیاسی ندارد.🔰از این منظر، میتوان گفت سه نسل پهلوی سه صورت متفاوت از یک مسئله واحد را نمایندگی میکنند؛ مسئله یافتن تکیهگاهی بیرون از جامعه برای حفظ یا بازسازی قدرت سیاسی.✔️رضاشاه آن تکیهگاه را در آلمانِ در حال صعود جستوجو کرد و شکست خورد.
