قیام ملیِ لمپنها؛ وقتی کودتا را رستاخیز مردم نامیدند!تاریخسازی سلطنتطلبان درباره ۲۸ مرداد، نمونهای روشن از خیانت به واژهها و جعل حافظه تاریخی توده های رنجکشیده ایران است. آنچه در تاریخ معاصر ایران بهعنوان «کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲» ثبت شده، در روایت تبلیغاتی پهلویگرایان ناگهان به «قیام ملی»، رستاخیز مردم و قیام ملت علیه #مصدق تبدیل میشود؛ گویی با تغییر نام یک واقعه، میتوان ماهیت آن را نیز تغییر داد.اما کافی است به جای روایتهای فریبکارانه و بزکشده سلطنتطلبان، به بازیگران کف خیابان آن روز نگاه کنیم؛ به همان جماعتی که در میدانهای تهران سازمان داده شدند، پول گرفتند، به راه افتادند، خانه نخستوزیر را غارت کردند و بعدها از سوی دستگاه سلطنت، بهعنوان «تاجبخش» و «ناجی وطن» مورد تقدیر قرار گرفتند.این همان جایی است که پرده کنار میرود.قیام ملی ای که قهرمانانش شعبان بیمخ و رمضان یخی و طیب و رضاییها بودند، بیش از آنکه قیام ملت باشد، نمایش خیابانیِ سازمانیافته اراذل اوباشهای لومپن برای بازگرداندن سلطنت به آن فراری مفلوک بود.لمپنها و گندهلاتها در تاریخ سیاسی ایران پدیده تازهای نبودند. از دوران محمدعلیشاه، دربار بارها از نیروهای لمپن و زورخانهای و اوباش برای مقابله با جنبشهای سیاسی استفاده کرده بود. همان نیروهایی که در دوره مشروطه علیه مشروطهخواهان به کار گرفته شدند، بعدها نیز در بزنگاههای سیاسی به ابزار قدرت تبدیل شدند.در ۲۸ مرداد نیز همین سنت سیاسی، در شکلی سازمانیافتهتر تکرار شد: قدرت سیاسی به خیابان نیرویی آورد که نه برنامه سیاسی داشت، نه گفتمان داشت و نه نمایندگی اجتماعی؛ ابزارش چماق بود و چاقو و عربده و غارت.صبح روز کودتا، دستههایی از جنوب تهران به راه افتادند؛ گروههایی که در روایتهای سلطنتطلبانه بعدها با عنوان «مردم» معرفی شدند، اما بخش قابل توجهی از آنان از میدانداران، اوباش، لاتها و عناصر وابسته به شبکههای قدرت و بازار و دربار تشکیل شده بودند. در میان آنان نامهایی دیده میشود که امروز سلطنتطلبان ترجیح میدهند دربارهشان سکوت کنند:طیب حاجرضایی، رمضان یخی، شعبان بیمخ، اصغر سسکی، اکبر جگرکی، اکبر لاله، اسدالله کچل، اسماعیل شله، پری بلنده، زکی ترکه، علی بلنده، امیر موبور، ابرام خان، تقی بیغم، غلام دده، قاسم سرپلی، محمود دخو، حسن سهکله، خلیل ترکه، هفتکچلون و ششانگشتی و دهها چهره مشابه.اینها را امروز باید در فرهنگ سیاسی سلطنتطلبان «ملت ایران» بنامیم!عجیب نیست؟ملتی که میلیونها انسان داشت، در روایت سلطنتطلبانه ۲۸ مرداد ناگهان در چند دسته اوباش خلاصه میشود؛ همانهایی که به خانه نخستوزیر کشور حمله کردند، اموال خانه را غارت کردند و حتی بر سر تقسیم یک فرش با یکدیگر درگیر شدند!و در رأس این نمایش خیابانی، نام شعبان بیمخ قرار دارد؛ چهرهای که پیش و پس از کودتا، پیوند میان لمپنیسم خیابانی و قدرت سیاسی را به عریانترین شکل ممکن نشان میدهد.شعبان جعفری، که پیش از کودتا با لقب «بیمخ» شناخته میشد، پس از پیروزی کودتا ناگهان به «پهلوان شعبان جعفری» تبدیل شد؛ عنوانی که فقط یک تغییر نام نبود، بلکه بخشی از فرآیند مشروعیتبخشی سلطنت به نیروی لمپنِ مورد استفاده خود بود.او دیگر صرفاً یک لات خیابانی نبود؛ تبدیل شد به «پهلوان»، «تاجبخش» و نماد وفاداری به شاه.و این دقیقاً همان نقطهای است که ماهیت سیاسی ماجرا روشن میشود:اگر کودتا «قیام ملی» بود، چرا قهرمانانش به جای روشنفکران، کارگران، دانشگاهیان، نمایندگان مردم و شخصیتهای وجیهالمله، باید لاتهای چاقوکش و میداندار و اوباش محلات میبودند؟چرا باید حکومت تازهتأسیس کودتا، به جای پاسخگویی به مردم، به این افراد زمین، پول، مدال و امتیاز بدهد؟چرا شعبان بیمخ باید پاداش کودتا را با دریافت زمین و امکانات برای ساخت زورخانه دریافت کند و زورخانهاش بعدها به یکی از ویترینهای تبلیغاتی حکومت پهلوی تبدیل شود؟چرا دربار از او برای نمایش قدرت خود در مناسبتهای سلطنتی استفاده میکرد؟و مهمتر از همه:اگر اینها «ملت» بودند، چرا پس از انجام مأموریت خود از سوی همان قدرتی که به آن خدمت کرده بودند، پاداش گرفتند؟واقعیت این است که در ۲۸ مرداد، سلطنت پهلوی فقط با تانک و فرمان نظامی پیروز نشد؛ بلکه بخشی از نیروی خیابانی لمپن و اوباش را نیز به خدمت گرفت و سپس همان نیرو را در روایت رسمی به «ملت» ارتقا داد.این همان سازوکاری است که باید آن را شناخت:ابتدا اوباش را به خیابان میآورند؛(چون ملت در همان زمان هم که در اوج نا امادگی و نادانی مطلق بود،به هیچ وجهی اندک نسبتی با این حکومت مزدور و جنایتکار پهلوی نداشت) سپس کودتا را به نام #قیام_مردم ثبت میکنند؛
در باب مرد مخنث و زن حراف: ✅روابط زن و مرد، اگر از سطح مناسبات فردگرایانه و مصرفیِ رایج فراتر نرود و در افقِ یک دوستی انقلابی و آرمانی شکل نگیرد، دیر یا زود به ابتذالِ مناسبات کافهای فروکاسته میشود؛ مناسباتی که در آن انسان نه بهمثابه یک رفیق و یک سوژهٔ انقلابی، بلکه همچون ابژهای برای مصرف عاطفی و جنسی دیده میشود.مناسبات کافهای، نهایتاً به چند فنجان قهوه، چند گفتوگوی پراکنده و تکرارِ بیپایانِ دیدارهایی ختم میشود که فاقد افق و غایت مشترکاند. در چنین روابطی، زن و مرد به جای آنکه در کنار یکدیگر رشد کنند و در ساختن یک جهان مشترک سهیم شوند، در سطحِ میل، سرگرمی و مصرف متقابل متوقف میمانند، تقلیل میخورند و در نهایت دچار نیهلیسم میشود. دوستی انقلابی اما چیز دیگری است: پیوندی آگاهانه میان دو انسان که یکدیگر را نه وسیلهٔ ارضای نیازهای شخصی، بلکه رفیقِ مسیرِ تغییرِ خویش و جهان میدانند. رابطهای که در آن عشق از مالکیت جدا میشود، رفاقت بر مصرف غلبه میکند و زن و مرد، به جای تقلیل یکدیگر به بدن و جنسیت، یکدیگر را در تمامیت انسانی و اجتماعی تاریخی شان به رسمیت میشناسند.اگر رابطهای افقِ مشترکی برای آگاهی، رهایی و ساختن نداشته باشد، دیر یا زود به همان کافه، قهوه و گفتوگوی بیپایان تقلیل پیدا میکند؛ زیرا رابطهای که هیچ افق تاریخی و انقلابی ندارد، ناگزیر در سطحِ مصرفِ متقابل متوقف خواهد ماند.#رفاقت_انقلابیhttp://t.me/presagee
همتی: بخش عمدهای از تورم مربوط به تخلفات بانکها است. ✅بههیچوجه در قبال بانکهای ناتراز مماشات نخواهیم کرد؛ تعداد بانکهایی که مشکل و ناترازی دارند قابلتوجه است.🔰مدیریت هر بانکی که اصلاح نشود را به دست میگیریم و هر بانکی که درنهایت قابلاصلاح نباشد را منحل میکنیم.پینوشت؛ 🔰«خدا کنه این دروغتون حقیقت داشته باشه» اما همینکه بعد از نزدیک به سه دهه مماشات در برابر غارتگری مغول اسای سیستماتیک سیستم بانکی، بخصوص بانکهای خصوصی، علیه سفره و معیشت و معاش زحمتکشان و طبقات مردمی، همینکه ناصر همتی بعنوان یکی از عاملان و آمران این سیستم فاسد بانکی، اینگونه در رسانه ابر تورم ها را به بانکها نسبت میدهد، خود گامی رو به پیش است»#بانکها_عاملان_غارت#بانکها_عاملان_ابر_شوک_های_تورمی#بانکها_فولادی_ها_پتروشیمی_ها_عاملان_غارت_ارزی#بانکها_عاملان_تورم_مسکن#حساب_خواهی_از_غارتگرانhttp://t.me/presagee
در این جغرافیا، صحنهی تئاترِ فاخر تنها یک سرگرمیِ ساده نیست؛ بلکه به ماشینِ عظیمِ پولشوییِ فرهنگی بدل شده است. پولهای سرگردان و نامعلومی که ریشه در رانت دارند، حالا به دنبالِ سایهبانی از جنس «فرهنگ» میگردند. این طبقهی نوکیسه، خونبهای ویرانیِ یک ملت و غنایمِ بهدستآمده از سفرههای خالی را به بلیتهای ویآیپی (VIP) و ردیفهای اولِ تالارهای مجلل تبدیل میکند تا کثافتِ انباشتِ سرمایهاش را با عطرِ تندِ ایرانشهری بپوشاند.در این میان، مصرف اسطوره کارکردی حیاتی برای این طبقه پیدا میکند. در اینجا، اسطوره دیگر نیرویی برای بیداری، مقاومت یا جستجوی حقیقت نیست؛ بلکه کالایی است که در بستهبندیهای پر زرقوبرقِ ناسیونالیستی پیشکشِ این نخبگانِ اقتصادی میشود. قهرمانانِ باستانی، پادشاهانِ افسانهای و حماسههای ملی روی صحنه احضار میشوند، نه برای یادآوریِ شرافت، که برای تئوریزه کردنِ فخرفروشیِ غاصبانهی این طبقه. آنها با تماشای زرقوبرقِ دکورهای عظیم و شنیدنِ دیالوگهای مطنطنِ حماسی، شکوهِ نداشته و اصالتِ جعلیِ خود را در این آینهی دروغین میبینند و توهم میزنند که خود، امتدادِ برحقِ همان اسطورههای فاتحاند. اینگونه است که غارتگرِ امروز، در تاریکیِ سالن، خود را در قامتِ ناجیِ اسطورهایِ دیروز میبیند.اما فاجعه عمیقتر از یک ژست طبقاتی یا تطهیرِ فردی است؛ ما با یک پروژهی سازمانی و سیستماتیک روبهرو هستیم. این تئاترهای لاکچری و اجراهای میلیاردیِ شبهتاریخی، خودجوش نیستند. آنها پروژههایی مهندسیشده با اسپانسرهای بی نامونشان و حمایتهای پشتپردهاند که سرمایهداریِ رانتی را با بازوهای بروکراتیکِ نهادهای قدرت پیوند میزنند. سازمانها و نهادهای رسمی، این مخدرِ باستانی را با بودجههای کلان تولید میکنند تا حافظهی جمعی را تسخیر کنند و تاریخ را به نفعِ طبقهی حاکم و سرمایهدار بازنویسی کنند. صحنه، به پروژهای برای اخته کردنِ هنرِ اعتراضی بدل میشود تا مطمئن شوند خیابان و واقعیتِ خونینِ جامعه به فراموشی سپرده میشود.در نهایت، معماریِ این تالارها و بلیتهای چندمیلیونیشان، خطِ کشیِ بیرحمانهی طبقات در دورانِ پساجنگ است. در بیرون از این تالارها، طبقهی فرودست یعنی دقیقاً همانهایی که گوشت و استخوانشان سنگرهای جنگ را ساخت و جانشان سپرِ بلای این جغرافیا شد زیر بارِ تورم، بیکاری و لهشدگیِ پس از جنگ در حالِ جان کندناند. اما طبقه برنده در صندلیهای مخملین فرو رفتهاند و اشکِ تمساح برای «ایرانِ باستان» میریزند.باید بیرحم بود و فریبِ این نورپردازیهای خیرهکننده را نخورد و باید زل زد به چشمهای این هنرِ تسخیرشده و با خشمی عمیقاً انسانی دوباره پرسید: خونِ ما را، اسطورههای ما را، دقیقاً به چه کسانی میفروشید؟«میلاد دبیری» @presagee
سالها پیش، رخشان بنیاعتماد مستندی ساخت به عنوان «این فیلمها را به کی نشون میدین؟» امروز اما در جغرافیایی که هنوز بوی باروتِ جنگ از خاکش به مشام میرسد، باید یقهِ تئاتر را گرفت؛ باید وسط این تالارهای مجلل ایستاد و فریاد زد: ناگهان سیاوش، آرش و پسران فریدون از کدام آستینتان برآمده است؛ این تئاترها را با این قیمت بلیت دقیقاً به کی میفروشید؟چه کسی این توهمِ لوکس را مصرف میکند؟ همان طبقهای که در روزهای جنگ، در منطقهی امنِ خود ماند و حالا در روزهای پس از جنگ، با پولهای بادآورده برای خود «منزلت» میخرد. آنها بلیتِ این تئاترهای فاخر را میخرند تا با مصرفِ اسطورهها به خودشان بقبولانند که وارثانِ متمدنِ این آبوخاکاند، و عذابوجدانِ غصبِ زندگیِ دیگران را زیرِ نقابِ ایرانشهری پنهان کنند. این تئاتر، کارخانهی تولیدِ مخدری است برای طبقهای که مسکّنش دیگر دین نیست، بلکه افتخارِ باستانیست؛ تریاکی تازه برای نخبگانی اقتصادی تازه به عرصه رسیده.«ادامه در فرسته بعدی» @presageeسالها پیش، رخشان بنیاعتماد مستندی ساخت به عنوان «این فیلمها را به کی نشون میدین؟» امروز اما در جغرافیایی که هنوز بوی باروتِ جنگ از خاکش به مشام میرسد، باید یقهِ تئاتر را گرفت؛ باید وسط این تالارهای مجلل ایستاد و فریاد زد: ناگهان سیاوش، آرش و پسران فریدون از کدام آستینتان برآمده است؛ این تئاترها را با این قیمت بلیت دقیقاً به کی میفروشید؟چه کسی این توهمِ لوکس را مصرف میکند؟ همان طبقهای که در روزهای جنگ، در منطقهی امنِ خود ماند و حالا در روزهای پس از جنگ، با پولهای بادآورده برای خود «منزلت» میخرد. آنها بلیتِ این تئاترهای فاخر را میخرند تا با مصرفِ اسطورهها به خودشان بقبولانند که وارثانِ متمدنِ این آبوخاکاند، و عذابوجدانِ غصبِ زندگیِ دیگران را زیرِ نقابِ ایرانشهری پنهان کنند. این تئاتر، کارخانهی تولیدِ مخدری است برای طبقهای که مسکّنش دیگر دین نیست، بلکه افتخارِ باستانیست؛ تریاکی تازه برای نخبگانی اقتصادی تازه به عرصه رسیده.«ادامه در فرسته بعدی» @presagee