دانشجوی دانشگاه فوردهام نیویورک :✅من دانشجوی تماموقت هستم و به عنوان پیشخدمت کار میکنم، شبها فقط…
انتشار: 2026/08/18 21:32 UTCدریافت: 2026/08/20 05:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 05:20 UTC
دانشجوی دانشگاه فوردهام نیویورک :✅من دانشجوی تماموقت هستم و به عنوان پیشخدمت کار میکنم، شبها فقط چهار ساعت میخوابم و هنوز هزاران دلار بدهکارم. چطور تأمین مالی یک جنگ در خارج از کشور با پول مالیات من به من سودی میرساند؟@presagee
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 4 بازدید تازه در ساعت در این نمونهنخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- CAR ONLINE · تطابق نزدیکِ متصل به نمونه مبنا — ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ۱:۳۵
- چشم انداز... · تطابق دقیق — ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ۱۸:۳۰
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند
پستهای تلگرام — چشم انداز...
در باب مرد مخنث و زن حراف: ✅روابط زن و مرد، اگر از سطح مناسبات فردگرایانه و مصرفیِ رایج فراتر نرود و در افقِ یک دوستی انقلابی و آرمانی شکل نگیرد، دیر یا زود به ابتذالِ مناسبات کافهای فروکاسته میشود؛ مناسباتی که در آن انسان نه بهمثابه یک رفیق و یک سوژهٔ انقلابی، بلکه همچون ابژهای برای مصرف عاطفی و جنسی دیده میشود.مناسبات کافهای، نهایتاً به چند فنجان قهوه، چند گفتوگوی پراکنده و تکرارِ بیپایانِ دیدارهایی ختم میشود که فاقد افق و غایت مشترکاند. در چنین روابطی، زن و مرد به جای آنکه در کنار یکدیگر رشد کنند و در ساختن یک جهان مشترک سهیم شوند، در سطحِ میل، سرگرمی و مصرف متقابل متوقف میمانند، تقلیل میخورند و در نهایت دچار نیهلیسم میشود. دوستی انقلابی اما چیز دیگری است: پیوندی آگاهانه میان دو انسان که یکدیگر را نه وسیلهٔ ارضای نیازهای شخصی، بلکه رفیقِ مسیرِ تغییرِ خویش و جهان میدانند. رابطهای که در آن عشق از مالکیت جدا میشود، رفاقت بر مصرف غلبه میکند و زن و مرد، به جای تقلیل یکدیگر به بدن و جنسیت، یکدیگر را در تمامیت انسانی و اجتماعی تاریخی شان به رسمیت میشناسند.اگر رابطهای افقِ مشترکی برای آگاهی، رهایی و ساختن نداشته باشد، دیر یا زود به همان کافه، قهوه و گفتوگوی بیپایان تقلیل پیدا میکند؛ زیرا رابطهای که هیچ افق تاریخی و انقلابی ندارد، ناگزیر در سطحِ مصرفِ متقابل متوقف خواهد ماند.#رفاقت_انقلابیhttp://t.me/presagee
✅ بدهی دولت ایالات متحده برای اولین بار در تاریخ، از 40 تریلیون دلار فراتر رفت.@presagee
همتی: بخش عمدهای از تورم مربوط به تخلفات بانکها است. ✅بههیچوجه در قبال بانکهای ناتراز مماشات نخواهیم کرد؛ تعداد بانکهایی که مشکل و ناترازی دارند قابلتوجه است.🔰مدیریت هر بانکی که اصلاح نشود را به دست میگیریم و هر بانکی که درنهایت قابلاصلاح نباشد را منحل میکنیم.پینوشت؛ 🔰«خدا کنه این دروغتون حقیقت داشته باشه» اما همینکه بعد از نزدیک به سه دهه مماشات در برابر غارتگری مغول اسای سیستماتیک سیستم بانکی، بخصوص بانکهای خصوصی، علیه سفره و معیشت و معاش زحمتکشان و طبقات مردمی، همینکه ناصر همتی بعنوان یکی از عاملان و آمران این سیستم فاسد بانکی، اینگونه در رسانه ابر تورم ها را به بانکها نسبت میدهد، خود گامی رو به پیش است»#بانکها_عاملان_غارت#بانکها_عاملان_ابر_شوک_های_تورمی#بانکها_فولادی_ها_پتروشیمی_ها_عاملان_غارت_ارزی#بانکها_عاملان_تورم_مسکن#حساب_خواهی_از_غارتگرانhttp://t.me/presagee
✅خاطرات رضا کیانیان از بازداشتگاه های ساواک. 🔰اگر روحیات حساس دارید این ویدئو رو نگاه نکنید لطفا. @presagee
در این جغرافیا، صحنهی تئاترِ فاخر تنها یک سرگرمیِ ساده نیست؛ بلکه به ماشینِ عظیمِ پولشوییِ فرهنگی بدل شده است. پولهای سرگردان و نامعلومی که ریشه در رانت دارند، حالا به دنبالِ سایهبانی از جنس «فرهنگ» میگردند. این طبقهی نوکیسه، خونبهای ویرانیِ یک ملت و غنایمِ بهدستآمده از سفرههای خالی را به بلیتهای ویآیپی (VIP) و ردیفهای اولِ تالارهای مجلل تبدیل میکند تا کثافتِ انباشتِ سرمایهاش را با عطرِ تندِ ایرانشهری بپوشاند.در این میان، مصرف اسطوره کارکردی حیاتی برای این طبقه پیدا میکند. در اینجا، اسطوره دیگر نیرویی برای بیداری، مقاومت یا جستجوی حقیقت نیست؛ بلکه کالایی است که در بستهبندیهای پر زرقوبرقِ ناسیونالیستی پیشکشِ این نخبگانِ اقتصادی میشود. قهرمانانِ باستانی، پادشاهانِ افسانهای و حماسههای ملی روی صحنه احضار میشوند، نه برای یادآوریِ شرافت، که برای تئوریزه کردنِ فخرفروشیِ غاصبانهی این طبقه. آنها با تماشای زرقوبرقِ دکورهای عظیم و شنیدنِ دیالوگهای مطنطنِ حماسی، شکوهِ نداشته و اصالتِ جعلیِ خود را در این آینهی دروغین میبینند و توهم میزنند که خود، امتدادِ برحقِ همان اسطورههای فاتحاند. اینگونه است که غارتگرِ امروز، در تاریکیِ سالن، خود را در قامتِ ناجیِ اسطورهایِ دیروز میبیند.اما فاجعه عمیقتر از یک ژست طبقاتی یا تطهیرِ فردی است؛ ما با یک پروژهی سازمانی و سیستماتیک روبهرو هستیم. این تئاترهای لاکچری و اجراهای میلیاردیِ شبهتاریخی، خودجوش نیستند. آنها پروژههایی مهندسیشده با اسپانسرهای بی نامونشان و حمایتهای پشتپردهاند که سرمایهداریِ رانتی را با بازوهای بروکراتیکِ نهادهای قدرت پیوند میزنند. سازمانها و نهادهای رسمی، این مخدرِ باستانی را با بودجههای کلان تولید میکنند تا حافظهی جمعی را تسخیر کنند و تاریخ را به نفعِ طبقهی حاکم و سرمایهدار بازنویسی کنند. صحنه، به پروژهای برای اخته کردنِ هنرِ اعتراضی بدل میشود تا مطمئن شوند خیابان و واقعیتِ خونینِ جامعه به فراموشی سپرده میشود.در نهایت، معماریِ این تالارها و بلیتهای چندمیلیونیشان، خطِ کشیِ بیرحمانهی طبقات در دورانِ پساجنگ است. در بیرون از این تالارها، طبقهی فرودست یعنی دقیقاً همانهایی که گوشت و استخوانشان سنگرهای جنگ را ساخت و جانشان سپرِ بلای این جغرافیا شد زیر بارِ تورم، بیکاری و لهشدگیِ پس از جنگ در حالِ جان کندناند. اما طبقه برنده در صندلیهای مخملین فرو رفتهاند و اشکِ تمساح برای «ایرانِ باستان» میریزند.باید بیرحم بود و فریبِ این نورپردازیهای خیرهکننده را نخورد و باید زل زد به چشمهای این هنرِ تسخیرشده و با خشمی عمیقاً انسانی دوباره پرسید: خونِ ما را، اسطورههای ما را، دقیقاً به چه کسانی میفروشید؟«میلاد دبیری» @presagee
سالها پیش، رخشان بنیاعتماد مستندی ساخت به عنوان «این فیلمها را به کی نشون میدین؟» امروز اما در جغرافیایی که هنوز بوی باروتِ جنگ از خاکش به مشام میرسد، باید یقهِ تئاتر را گرفت؛ باید وسط این تالارهای مجلل ایستاد و فریاد زد: ناگهان سیاوش، آرش و پسران فریدون از کدام آستینتان برآمده است؛ این تئاترها را با این قیمت بلیت دقیقاً به کی میفروشید؟چه کسی این توهمِ لوکس را مصرف میکند؟ همان طبقهای که در روزهای جنگ، در منطقهی امنِ خود ماند و حالا در روزهای پس از جنگ، با پولهای بادآورده برای خود «منزلت» میخرد. آنها بلیتِ این تئاترهای فاخر را میخرند تا با مصرفِ اسطورهها به خودشان بقبولانند که وارثانِ متمدنِ این آبوخاکاند، و عذابوجدانِ غصبِ زندگیِ دیگران را زیرِ نقابِ ایرانشهری پنهان کنند. این تئاتر، کارخانهی تولیدِ مخدری است برای طبقهای که مسکّنش دیگر دین نیست، بلکه افتخارِ باستانیست؛ تریاکی تازه برای نخبگانی اقتصادی تازه به عرصه رسیده.«ادامه در فرسته بعدی» @presageeسالها پیش، رخشان بنیاعتماد مستندی ساخت به عنوان «این فیلمها را به کی نشون میدین؟» امروز اما در جغرافیایی که هنوز بوی باروتِ جنگ از خاکش به مشام میرسد، باید یقهِ تئاتر را گرفت؛ باید وسط این تالارهای مجلل ایستاد و فریاد زد: ناگهان سیاوش، آرش و پسران فریدون از کدام آستینتان برآمده است؛ این تئاترها را با این قیمت بلیت دقیقاً به کی میفروشید؟چه کسی این توهمِ لوکس را مصرف میکند؟ همان طبقهای که در روزهای جنگ، در منطقهی امنِ خود ماند و حالا در روزهای پس از جنگ، با پولهای بادآورده برای خود «منزلت» میخرد. آنها بلیتِ این تئاترهای فاخر را میخرند تا با مصرفِ اسطورهها به خودشان بقبولانند که وارثانِ متمدنِ این آبوخاکاند، و عذابوجدانِ غصبِ زندگیِ دیگران را زیرِ نقابِ ایرانشهری پنهان کنند. این تئاتر، کارخانهی تولیدِ مخدری است برای طبقهای که مسکّنش دیگر دین نیست، بلکه افتخارِ باستانیست؛ تریاکی تازه برای نخبگانی اقتصادی تازه به عرصه رسیده.«ادامه در فرسته بعدی» @presagee


