فرهاد زد به پهلویم گفت: از اونموقع که اومده هی داره نگات میکنه. پشت سرت، آخرِ سالن، بغلِ پیانو، رژ…
انتشار: 2026/07/02 02:25 UTCدریافت: 2026/08/01 00:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:05 UTC
فرهاد زد به پهلویم گفت: از اونموقع که اومده هی داره نگات میکنه. پشت سرت، آخرِ سالن، بغلِ پیانو، رژ لب مشکی... آروم! مثل گاو برنگرد که!وقتی دید نگاهش میکنم، نگاهش را دزدید. منتظر شدم سه چهارتا پیک بخورد و خودش بیاید. یک ساعت بعد، فرهاد گفت: داره میاد. من میرم. بالای منبر نریا!چند قدمیام که رسید ایستاد. انگار مردد بود. خندیدم گفتم: بیا دیگه! کُشتی ما رو انقدر زیرزیرکی نگاه کردی!لبخند کمرنگی زد. آمد جلوتر. گفت: ببخشید شما رو هم معذب کردم. آخه یه سوالی دارم که روم نمیشه ازتون بپرسم. از لحنش تعجب کردم. هیچکس در اینجور مهمانیها دیگری را با ضمیر جمع خطاب نمیکند. گفتم: خواهش میکنم. راحت باشید. با خجالت گفت: واقعا عذر میخوام، ولی از اول مهمونی روی اعصابمه و باید بدونم. باز هم ببخشید که میگم... شما میدونید چرا انقدر از شما بدم میاد؟ من حافظهام عالیه. مطمئنم جایی همدیگه رو ندیدیم.لبخند زدم گفتم: چی بگم؟ نمیدونم. اگه اذیت هستید میتونم برم. جدی میگم.گفت: نه منظورم این نبود. باز هم ببخشید.برگشت برود. چند قدم نرفته، برگشت. نگاهم کرد. آمد جلو. دستش را گذاشت جلوی دهانش و چندثانیه با تعجب خیره شد. بعد گفت: آخ آره... وای خدایا آره. مثل عکسِ تولدِ هشتسالگیم. گوشیاش را درآورد. چند ثانیه گشت، بعد گوشی را گرفت جلوی صورتم. گفت: ببینید.چهرهاش نه، ولی چشمها و لبخندِ مرد عینِ من بود. و پیراهنِ سفید و شلوارِ مشکیاش. ایستاده بود. کنارش دختربچهای روی صندلی نشسته بود و یک کیکِ کوچولو هم روی میز جلوش بود. لباسِ فرشته پوشیده بود، با دو بالِ کوچک. یک تاجِ طلاییِ تولد هم روی سرش بود. میخندید و چشمهایش بسته بود. مرد با عشق نگاهش میکرد.گفتم: روحشون شاد.گفت: از کجا فهمیدید فوت شده؟گفتم: نمیدونم. همینجوری حدس زدم. خیلی دوستش داشتید؟گفت: عاشقش بودم. ولی خیلی میترسیدم ازش. گاهی هم بدم میومد ازش. بازیِ محبوبِ بچگیام این بود که دور وایمیستادم براش تندتند با دست بوس میفرستادم. اونم الکی توی هوا میگرفتشون میچسبوند به گونهش... آخ چرا اینارو به شما میگم؟ ببخشید من اینجوری که الان میبینید نیستما.گفتم: راحت باشید. دربارهی اون عشق و نفرت هم خودتونو اذیت نکنید. خیلی از زنها اینجورین.چند ثانیه سکوت کرد بعد گفت: میدونید چی اذیتم میکنه؟ اینکه از نوجوانی به بعد، دیگه هیچوقت بغلش نکردم. حسرتش توی دلم مونده.لبخند زدم.با تردید گفت: میشه یه خواهشی کنم؟... امکانش هست؟... نه هیچی... ببخشید. شبتون بخیر. برگشت برود. گفتم: آره امکانش هست.برگشت نگاهم کرد. دستهایم را باز کردم. یک لایهی نازکِ اشک، چشمش را پوشاند. بغلم کرد. چنددقیقه همانجور ماندیم. وقتی سرش را برداشت، شانهی راستِ پیراهنِ سفیدم یکجوری خیس بود انگار یک مشت آب ریختهای روش. و یک لکه سیاهیِ ریمل.اشکهایش را پاک کرد گفت: ببخشید گند زدم به پیراهنتون.گفتم: عیبی نداره.گفت: از فضای اینجا خوشم نمیاد. میخوام برم خونه. خونهم نزدیکه. میخواید بیاید هم کمی دردِ دل کنیم هم پیراهنتون رو بندازم توی ماشین؟ فقط من خیلی نوشیدم، حواسم بود شما خیلی نخوردید، میشه شما رانندگی کنید؟جای زخمِ قدیمیِ روی ساعدم را نشانش دادم گفتم: ببخشید ولی تجربهی خوبی از زنهایی که شبیهِ پدرشون هستم ندارم. وسطش حالِت بد میشه، اولین چیزی که دمِ دستت باشه رو فرو میکنی توی دستم!روی ساعدم دست کشید. با تعجب گفت: وسطِ چی؟در سکوت نگاهش کردم. لبخند زدم گفتم: وسط دردِ دل.خداحافظی کردیم و رفت. فرهاد برگشت پیشم، گفت: مگه تو تراپیستشی آخه!؟ اصلا تو چرا انقدر با زنها حرف میزنی!؟ یارو مسته، بکش یه گوشهای برو توو کارش دیگه!خندیدم گفتم: حیوونم مگه!؟ مستندِ حیاتوحش زیاد نگاه میکنی؟چشمهایش گرد شد گفت: آره حاجی! از کجا فهمیدی؟ خندیدم. چشم گرداندم پیداش کنم.فرهاد گفت: دنبال چی میگردی؟ رفت دختره.گفتم: یهدقیقه خفهشو فرهاد! مطمئنم نرفته.دوباره چشم گرداندم. نزدیک درِ سالن ایستاده بود و انگار منتظر بود دنبالش بگردم. دست تکان داد تا پیداش کنم. لبخند زدم. هفت هشت بار دودستی بوس فرستاد. الکی هفت هشت بار توی هوا گرفتمشان و همه را با هم چسباندم به گونهام. خندید و از در رفت بیرون.@RadioLoo حمید باقرلو
