دومِ فروردین بود. ساعت سهی صبح. من فقط سه چهار پیک خورده بودم. باقیِ بطری را فرهاد رفته بود بالا.…
انتشار: 2026/07/11 04:50 UTCویرایش: 2026/08/01 00:05 UTCدریافت: 2026/08/15 02:13 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:13 UTC
دومِ فروردین بود. ساعت سهی صبح. من فقط سه چهار پیک خورده بودم. باقیِ بطری را فرهاد رفته بود بالا. خانهاش برِ بلوار کشاورز بود. آخرین پیک را که زد، گفت بزنیم بیرون. گفتم نه. گفت "پنجره رو وا کن، یه نفسعمیق بکش بعد بگو". پنجره را باز کردم. عطرِ فروردین، خنکیِ دلچسبِ هوای آن ساعت، طراوتِ انبوهِ درختهای بلوار، نهرِ لبریز از آبِ زلالِ وسطِ بلوار، مهِ رقیقِ لای درختها، تصویرِ خودِ بهشت بود انگار. خندید گفت "الانمو نگاه نکن. میدونی من با این پنجره و این هوا مخِ چندتا دختر رو زدم؟ اصلا توو این هوا آدم ناخودآگاه دلش میخواد...!". گفتم "واقعا بیادبی. بریم ولی زود برگردیم. من واسه فردا بلیط دارم".***روی نیمکتِ وسطِ بلوار نشستیم. سیگار روشن کرد. گفتم: این چندمین سیگارِ امروزتهها. یهکله هم که داری مشروب میخوری. تو ورزشکاری مثلا خیرِ سرت. لبخندِ محوی زد گفت: بودم. دیگه نیستم.حالش خوش نبود آنروزها. آلبومش مجوز نگرفته بود. کلاسی که به اسمِ آیروبیک، آموزشِ رقص میداد را بسته بودند. خودش هم یک ماه بازداشت بود. نمیگفت ولی معلوم بود خیلی اذیتش کردهاند.نگاهش کردم. دو انگشتش را به طول، بین لبهایش گرفته بود و چشمهایش را بسته بود. گفتم: وا! چیکار میکنی؟ دیگه داری کامل رد میدیا.خندید گفت: یه ساله از کسی لب نگرفتم. میخوام ببینم هنوز یادمه؟ جدی چجوری بود!؟صدمتریمان، سرِ خیابانِ وصال، یک موتورِ نیروی انتظامی پارک بود. افسری هم کنارِ موتور ایستاده بود و نگاهمان میکرد. اینجور وقتها بوی دردسر را زود میشنوم. گفتم: پاشو فرهاد. این یارو راست کرده روی ما. پاشو بریم داخل تا گیر نداده. بعدِ صدسال ردیف شده برم. نمیخوام بازداشتگاه بخوابم.مست و کشدار گفت: کون لقش. من هیچجا نمیرم. خونهم اینجاست.افسر رفت سمت موتورش. روشن کرد و آرام آمد سمتمان. موتور را خاموش کرد، پارک کرد آمد جلو. فرهاد همچنان دو انگشتش را بین لبهایش گرفته بود و چشمهایش را بسته بود. اگر برای فردا بلیط نداشتم قطعا بلند میخندیدم ولی آن لحظه دلم میخواست زار زار گریه کنم.افسر مردی بیست و چندساله بود. با سبیلِ نازکِ حنایی. سرش را برد نزدیکِ فرهاد و بو کرد. سرش را کشید عقب و نگاهم کرد و با لهجهی تُرکی گفت: مست هم که هستید. چرا انگشتاشو اینجوری میکنه این؟تا فهمیدم تُرک است سریع انداختم به همشهریگری و به تُرکی گفتم: خونهش همین روبروئه. همین در سیاهه که بازه. حالش خوب نبود، آوردمش بیرون یه هوایی بخوره. بخدا مریضه. قرص اعصاب میخوره. الان میبرمش داخل.فرهاد همانجوری که چشمهایش بسته بود گفت: چی دریوری میگی بهش؟ فارسی بگو منم بفهمم.افسر انگار که حرفهای هیچکداممان را نشنیده باشد دوباره به من گفت: چرا اینجوری میکنه؟ چرا انگشتاشو میبوسه؟ فارسی حرف بزن باهام.با کلافگی گفتم: عرض کردم که حالش خوب نیست. شرمندهام ولی میگه... چجوری بگم... میگه یه ساله از کسی لب نگرفته. میخواد ببینه یادش رفته یا نه. الان میبرمش داخل. بخدا مریضه... عید رو بیشتر از این کوفتمون نکن همشهری. نگاهم کرد گفت: شما عقب وایسا. دخالت نکن.بعد رفت کنار فرهاد. گفت: بلند شو وایسا.فرهاد توجه نکرد و همچنان با چشمِ بسته درگیرِ انگشتها و لبش بود.افسر نگاهم کرد گفت: بلندش کن وایسه.توی گوش فرهاد گفتم: جان مادرت بلند شو. من واسه فردا بلیط دارم.فرهاد انگشتهایش را از لبش پایین آورد. همانجور چشمبسته آرام گفت "تو هم سرویس کردی ما رو با این بلیطت". به سختی بلند شد روبروی افسره ایستاد گفت: اینم سرپا! جونم!؟افسره نگاهی به اطراف کرد. تعطیلاتِ عید بود. آن ساعتِ شب، کل بلوار تا چشم کار میکرد یک نفر هم نبود. لبهایش را برد جلو و لبهای فرهاد را بوسید. طولانی، شاید سیثانیه، ولی برای من یک قرن گذشت. بعد فاصله گرفت و گفت: یادت نرفته.بعد به من نگاه کرد گفت: ببرش خونه.آرام سوار موتورش شد. روشن کرد و رفت.فرهاد نشست روی نیمکت و چشمهایش را بست و خوابش برد. گیج بودم. انگار دارم خواب میبینم. چند دقیقه بعد، آرام تکانش دادم گفتم: پاشو بریم توو.انگار که بین خواب و بیداری باشد. نامفهوم و بریده گفت: خواب دیدم یه ماموره ازم لب گرفت. توی خواب خوشم اومد. چرا خوشم اومد؟ باید یه زن پیدا کنم. چشام وا نمیشه. گوشیمو بردار. یکی هست. سارا. زنگ بزن سارا. اون ازم خوشش میاد. بگی میاد. بگو فرهاد داره میمیره. یاللا زنگ بزن سارا... انداختمش روی کولم و عرضِ بلوار را رد شدم. جلوی در، گذاشتمش زمین و به دیوار تکیهاش دادم که نفس بگیرم. آرام گفت "میخوای بری... رفیق نیستی... فقط فکر بلیطتی... زنگ... بزن... سا..." و دوباره خوابش برد. به بلوار نگاه کردم. افسرِ سبیلحنایی همانجا وسطِ بلوار ایستاده بود و نگاهمان میکرد. خم شد از کنارِ نیمکت یک کاغذ برداشت. کاغذ را گرفت بالا و با لبخند تکانش داد. بلیطم توی دستش بود. @RadioLoo حمید باقرلو
