گفت: میشه بغلم کنی بذاری روی تخت؟گفتم: مثل عروس دومادای توی فیلما؟گفت: نه. چون دلم نمیخواد مدلِ روی…
انتشار: 2026/07/27 07:37 UTCویرایش: 2026/08/01 00:05 UTCدریافت: 2026/08/15 02:13 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:13 UTC
گفت: میشه بغلم کنی بذاری روی تخت؟گفتم: مثل عروس دومادای توی فیلما؟گفت: نه. چون دلم نمیخواد مدلِ روی تخت رفتنم رو ببینی.از روی ویلچر برداشتم و آرام گذاشتمش روی تخت.***کنارش دراز کشیدم. برای اینکه سکوت را بشکنم گفتم: چقدر تمیزه همهچی.گفت: یه فرشتهای هست میاد تمیز میکنه.با تعجب نگاهش کردم.خندید گفت: اسمشه! فرشتهخانم. یکی از محلیهاست. هفتهای یهبار میاد تمیز میکنه.لبخند زدم.گفت: میشه خواهش کنم هرجا حسِ خوبی نداشتی فقط یه کلمه بگی؟ برمیگردیم تهران و قول میدم یه کلمه هم نپرسم.گفتم: این چه حرفیه آخه؟چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: تنها باری که کنار یه مرد خوابیدم هجدهسالم بود. بابایینا رفته بودن مهمونی. اونزمون پسرعمهم رو دوست داشتم. به بهونهی درسای دانشگاه زنگ زدم بیاد خونهمون. در رو که باز کردم سریع خودمو کشوندم روی تختم، دراز کشیدم و پتو رو کشیدم روی پام. بالاتنهام فقط یه تاپِ کوتاه تنم بود...بغض داشت. سکوت کرد. لبخند زدم گفتم: ولش کن. نگو.چندثانیه سکوت کرد بعد گفت: نه آخه باید بگم. باید به یکی بگم. وقتی به اونجایی رسیدیم که پتو رو از روی پام کنار زد، تا پاهای لاغرم که مثل بچههاست رو دید، بلند شد و بیخداحافظی رفت بیرون.سرم را بردم پایین و ساق پایش را بوسیدم.با انگشتش یک خط بالای رانش کشید، خندید گفت: لبهاتو حس نمیکنم. از این خط به بالا رو ببوس.گفتم: "از این خط به بالاتون" رو بخورم.خندید. آمدم بالا و بغلش کردم.چنددقیقهای در سکوت گذشت. بعد آرام گفت: تعریف کن چجوری عاشقم شدی.گفتم: صدبار گفتم که.آرام گفت: یهبار دیگه بگو.به آرنجم تکیه دادم گفتم: جشن امضای کتابِ یه خانمی بود که نمیشناختمش. عکسشو روی در موسسه زده بودن. انقدر خوشگل بود دلم خواست از نزدیک ببینمش. رفتم داخل. پشت یهمیزی نشسته بود و دربارهی کتابش حرف میزد. از عکسشم خوشگلتر بود. موهای مشکیِ بلندش مثل آبشار ریخته بود روی شونهش. عینک بزرگ با فریم سبز. پیراهن سفید نازک.گفت: اینجاشو دوست دارم.گفتم: هیچی دیگه. یه نسخه از کتاب خریدم. رفتم جلو وایسادم خلوت بشه. گفت "اسمتون؟" و من دلم ضعف رفت واسه سینش که میزنه. بعد با انگشتای خوشگلش امضا کرد برام. دلم میخواست وسط امضا دستشو بگیرم بیارم بالا و ببوسم.دستش را گرفتم آوردم بالا و بوسیدم. گفتم: اینجوری.گفت: انقدر خوشم میاد آخرش میگی "اینجوری" و دستمو میبوسی. هر دفعه که اینکارو میکنی مثل بار اول، قلبم تند میزنه.گفتم: خب احساسات بسه! برم شهر یهچیزی بگیرم بخوریم.گفت: نه دلم میخواد این سهروزی که اینجا هستیم مثل زن و شوهرا باشیم. خودم غذا درست کنم.نگاهش کردم.گفت: وا! چرا اینجوری نگاه میکنی. میتونم. بابام چند میلیارد فقط واسه طراحی این ویلامون داده. همهچی یهجوریه که خودم تنهایی بتونم استفاده کنم. طراحش یه معمار ایتالیایی مشهوره.گفتم:اسم اون مرتیکهی ایتالیایی رو پیش من نیار.خندید گفت: زنه. انقدر خوشم میاد ادای مردای حسود رو درمیاری!چند لحظه سکوت کرد، بعد آرام گفت: میشه پیراهنتو دربیارم؟گفتم: حالا وقت زیاده. فعلا پاشو غذا درست کن زن.گفت: کاری نمیکنیم. فقط پیراهنتو دربیارم. همیشه دلم میخواست پیراهن یه مرد رو از تنش دربیارم. سیوشش سال صبر کردم. الان لطفا.رفتم جلو که راحتتر دستش برسد. دکمههایم را یکییکی باز کرد. به بغل برگشتم که بتواند آستینها را از دستم دربیاورد. پیراهنم را درآورد گذاشت کنار.گفتم: حالا اونقدری که فکر میکردی خوب بود؟صورتش سرخ شده بود. آرام گفت: بهتر بود.گفتم: پس میپوشم دوباره دربیار.خندید گفت: مسخره.گفتم: قربونِ سینگفتنتون برم. اصلا تو تا ابد فقط بگو "مسسسخره".خندید. بعد آرام گفت: ببخشید میپرسم، ولی واقعا ناراحت نمیشی اگه یهکارایی رو نتونم انجام بدم؟گفتم: چی مثلا؟گفت: روم نمیشه بگم.گفتم: وا! بگو دیگه.چشمهایش را دزدید و پایین را نگاه کرد گفت: مثلا دخترخالهم میگفت مردها دوس دارن موقع اونکارا، زنها پاشون رو بذارن روی شونهشون.قبل از آنکه بفهمد، بغضم را قورت دادم گفتم: اینم غصه داره آخه!؟پایش را بلند کردم گذاشتم روی شانهام و گفتم: حالا امشب که تا صبح پات اینجا بود میفهمی!بلند خندید گفت: خاک بر سرم! بذار پایین. مگه عروسکم هرکاری میخوای باهام میکنی!؟پایش را گذاشتم پایین. سرم را بردم نزدیک گوشش گفتم: بخدا عروسکی.گفت: الکی نگو. صورتم مثل مردهها سفیده.گفتم: بخدا اگه بدونی کمخونی چقدر بِهِت میاد.خندید گفت: وای تو واقعا دیوونهای!سرم را گذاشتم کنارِ سرش روی بالش، و نگاهش کردم. صورتش را چرخاند سمتم. پیراهنم را برداشت کشید روی صورتمان. در سکوت، در نوری که از پیراهنِ سپید رد میشد، چند دقیقه توی چشمهای هم نگاه کردیم. گفت: خیلی دوستت دارم.و من دلم ضعف رفت برای سینِ دوستت دارمش.@RadioLoo حمید باقرلو
