اعتراف میکنم از میان تمام وسواسهای ریز و درشتی که دارم، یکی هست که با روانم بازی میکند: "پرز لبا…
انتشار: 2026/07/20 19:09 UTC
اعتراف میکنم از میان تمام وسواسهای ریز و درشتی که دارم، یکی هست که با روانم بازی میکند: "پرز لباس"اما از بخت بد،مدتی است میز کارم تغییر کاربری داده و در گوشه سمت راستش، یک «کارخانه پرزسازی» افتتاح کرده است. امروز درست در لحظهای که با حرص و وسواس مشغول مرتب کردن ورقه های روی این میز پرزساز بودم، ناگهان صدای دو نفراز سالن انتظار کتابخانه بلند شد.مادرانی که منتظر اتمام کارگاه نقاشی فرزندانشان بودند دعوایشان شده بود میان دعوایشان پریدم وگفتم «خانم عزیز! لطفاً رعایت کنید... اینجا یک محیط فرهنگی است.» ناگهان تیر و ترکشهای مادر میانسال به سمت من چرخید. زنی که تا لحظهای پیش فریاد میزد، با چشمانی خیس و صدایی لرزان به سمتم آمد: «تو فقط به من تذکر میدهی؟ چون من فقیرم؟ چون تنگدست هستم؟ پس چرا به آن خانم جوان چیزی نمیگویی که چرا به من توهین میکند و میگوید «به خودت نگاه کن»؟ مگر سر و وضع من چه عیبی دارد که به فقر من طعنه میزند؟» اشکها که سرازیر شد دلم هُری ریخت. بلند شدم، دستش را گرفتم و او را به حریم امنِ اتاق خودم بردم. در را بستم و با لحنی آرامبخش گفتم: «حق کاملاً با توست. اگر کسی به ظاهر و وضع مالیات توهین کرده، بیشک خطای بزرگی مرتکب شده...زن میانسال وسط گریههای مظلومانهاش، زیپ کیفش را کشید، چند تکه نان خشکِِ تکیدهتر از روزگارش، همراه با چند ورق قرص و اسپری آسم بیرون آمد. با بغضی که پرده ی روح را میخراشید گفت: ریهی بچهام هفتاد درصدش نابود است... صبحانهاش همین نانهای خشک بود... این از روزگار سیاهم، آن وقت باید طعنه این خانم جوان را هم بشنوم!!!زن میانسال مثل ابر بهار میبارید از اتاق بیرون زدم تا تکلیف این نبرد طبقاتی را روشن کنم. به سراغ خانم جوان رفتم و با اخمی تربیتی گفتم: «حرفتان اصلاً درست نبود... دل شکستن هنر نیست.»خانم جوان با چشمانی گشاد از تعجب و کلافگی گفت: «ای وای! خدا مرگم بدهد! من به آن خانم گفتم به خودت نگاه کن، منظورم به اعصابِ خطخطی و عصبانیتِ خودش بود، نه سر و وضعش! او به من گفت چرا اینقدر پاچهگیر و عصبانی هستی من هم گفتم به خودت نگاه کن منظورم لحن کلام خودش بود نه سر ووضعش... در این لحظه تصمیم گرفتم این دادگاه صحرایی را به داخل اتاق خودم منتقل کنم خانم جوان تا چشمش به زنِ دردمند افتاد، بیخیال غرور و جایگاه، جلویش زانو زد. دست پینهبستهی زن تهیدست را گرفت و بوسید و با بغض گفت: «به خدا قسم منظورم ظاهر تو نبود... خواهر خوبم، من خودم همسرِ یک کارگرم، بچهی خودم هم مریض است... به خدا وضع جیب من اگر بدتر از تو نباشد، بهتر نیست!اما دلِ شکسته به این سادگیها بند نمیخورد. زنِ تهیدست، غرق در همان احساسِ تلخِ طردشدگی، آرام نمیگرفت و مدام تکرار میکرد: «تا روز قیامت این حرف و این نگاهت را فراموش نمیکنم...»دیدم منطق و قسمهای پی در پی هم کارساز نیست. وسط این تراژدیِ تمامعیار پریدَم وبه زن میانسال گفتم: «عزیزم! دارا و ندار دیگر چه صیغهای است؟ در این تورمِ باشکوه، همه ما در یک کشتیِ سوراخ نشستهایم و شبیه هم شدهایم! همین خودِ من... الان این مانتویی که تنم میبینی مانتوی پارسالم هست!در همین حین که داشتم برای اثبات همزیستی در فقرِ جمعی حماسه میسرودم، ناگهان چشمم افتاد به منتهیالیه سمت راست مانتویم؛ درست همان جایی که کارخانه پرزسازیِ میزم، شاهکار هنریاش را پیاده کرده بود و تپهای از پرزهای گلوله شده را روی پارچه کاشته بود! در آن لحظه، آن پرزهای منفور شدند برگ برندهی من! با دست نشانشان دادم و گفتم: «اصلاً به این پرزها نگاه کن! ببین مانتوی من چقدر پرز و کهنگی دارد، اما مانتوی تو چقدر تمیز و سالمتر است!معجزه در کسری از ثانیه رخ داد. ابرهای تیره از صورت زنِ میانسال کنار رفت و شکُفت. با تعجب به مانتوی پرزدارِ من و بعد به مانتوی خودش نگاه کرد. اشکهایش همانجا روی گونه خشک شد. انگار دیدنِ آن نقصِ کوچک روی لباس یک «خانم کتابدار»، تمام حقارتهای حسشدهی آن روزش را شست و برد. بعد از کمی تعارف های مکرر، هر دو زن، شاد و خندان و دست در دست هم از اتاق خارج شدند و روی صندلیهای سالن انتظار، به گرمیِ دو خواهر دیرینه گرمِ گفتگو شدند.و من ماندم و یک میز پرزساز و نگاهی به پرزهای نجاتدهنده ... تصمیم گرفتم از این به بعد به آن میزِ پرزساز و پرزهای لباسهایم با دیدهی پر مهرتری بنگرم وفهمیدم ما آدمها گاهی برای بند زدنِ روح مجروحمان وبرای دیدهشدن، نه به فلسفه نیاز داریم و نه به دلجوییهای کلامی؛ گاهی فقط به دیدنِ چند گلولهی پرزِ حقیر روی لباس دیگری نیاز داریم تا باور کنیم در رنجِ انسانی خود، تنها نیستیم...همین ...✍شایسته احمدیt.me/abeynejat

