خودکشی روی مبلفروپاشی توهم مصونیت: از ویکتور یالوم تا رابین ویلیامز و کیومرث پوراحمددکتر علی ثاقبی…
انتشار: 2026/07/02 05:22 UTC
خودکشی روی مبلفروپاشی توهم مصونیت: از ویکتور یالوم تا رابین ویلیامز و کیومرث پوراحمددکتر علی ثاقبی – روانپزشک، رواندرمانگرمرگ بعضی آدمها فقط یک خبر نیست؛ رخدادی است که تصویر ما از رنج، درمان، موفقیت، خلاقیت و انسان را مختل میکند. خبر خودکشی ویکتور یالوم، برای بسیاری از اهل رواندرمانی، از همین جنس بود. نه فقط بهدلیل نسبت خانوادگی او با اروین یالوم، بلکه چون در نقطهای رخ داد که بسیاری انتظار ایمنی بیشتری از آن داشتند: در جهان رواندرمانی، و در قلمروی کسانی که عمرشان را صرف فهم رنج، مرگ، تنهایی و معنا کردهاند.ویکتور یالوم فقط فرزند اروین یالوم نبود. او روانشناس، بنیانگذار Psychotherapy.net و از چهرههای اثرگذار در آموزش رواندرمانی بود؛ کسی که در گسترش دسترسی درمانگران به مصاحبهها، فیلمهای آموزشی و تجربههای بالینی نقش مهمی داشت. خبر عمومی درگذشت او در ژوئن سال ۲۰۲۶ منتشر شد. برخی گزارشهای عمومی از خودکشی او در فوریه همان سال، در ۶۶ سالگی، و از بازگشت بیماری روانی در سال پایانی زندگیاش سخن گفتند. توجه به این نکته مهم است که اکنون ما بیش از این نمیدانیم. تشخیصگذاری پسینی، بازسازی ذهنی لحظات آخر، یا نسبتدادن مرگ به یک علت منفرد، فراتر از شواهد است.آنچه در ادامه میآید، تبیین علت مرگ هیچ فردی نیست؛ کوششی است برای فهم این شوک جمعی، فروپاشی توهم مصونیت، و محدودیتهای دانستن، خنداندن، خلقکردن و درمانکردن در برابر رنج.شوک این حادثه از کجا میآید؟ نه فقط از خود مرگ، بلکه از فروپاشی چند تصور دفاعی. ما دوست داریم باور کنیم که دانستن تا حدی ما را نجات میدهد؛ که زبان روانشناختی، آگاهی، خانواده فرهیخته، تماس با درمان، تحلیلشدن، و زیستن در جهان اندیشه، سپری در برابر تاریکی میسازد. البته همه اینها میتوانند محافظتکننده باشند. آگاهی میتواند کمک کند. رابطه میتواند نجاتبخش باشد. درمان میتواند خطر را کاهش دهد. اما هیچکدام تضمین مطلق نیستند.شوک حادثه در همین فاصله وارد میشود: در شکاف میان «فهمیدن رنج» و «مصون بودن از رنج».از منظر روانکاوی، دانستن درباره رنج با زیستن، تحملکردن و یکپارچهکردن رنج یکی نیست. میتوان درباره افسردگی، سوگ، اضطراب مرگ، انتقال، مقاومت و فروپاشی روانی دانست، اما حقیقت رنج اغلب در نقطهای رخ میدهد که زبان و تفکر از کار میافتند. مسئله فقط داشتن دانش نیست؛ مسئله حفظ ظرفیت فکرکردن زیر فشار درد روانی است؛ ظرفیتی که در بحران حاد میتواند فروبریزد. بخشی از تجربه نیز ممکن است همچنان خاموش، ناگشوده و ادغامنشده باقی بماند. پس ممکن است کسی زبان رنج را خوب بشناسد، اما در لحظهای از زندگی، خود در برابر رنجی بایستد که هنوز به فکر، زبان یا رابطه تبدیل نشده است.از همین رو، مرگ ویکتور یالوم را نباید به نمادی برای شکست رواندرمانی تبدیل کرد. رواندرمانی وعده مصونیت نمیدهد. وعدهاش، در بهترین حالت، افزایش ظرفیت مواجهه، معناپردازی، کمکگرفتن، تحمل عاطفه و ساختن رابطهای زندهتر با خود و دیگری است. اما هیچ رویکرد درمانی، هیچ سطحی از دانش و هیچ خانوادهای، انسان را بهطور قطعی از عود بیماری، درد روانی شدید، تنهایی ادراکشده، ناامیدی یا بحران خودکشی بیرون نمیبرد.اگر قرار باشد این حادثه چیزی به ما بیاموزد، آن چیز نه بدبینی به درمان است و نه تقدیس مرگ؛ بلکه فروتنی در برابر پیچیدگی رنج انسانی است.ذهن عمومی با چندعاملی بودن خودکشی دشوار کنار میآید. میخواهد بداند علت اصلی چه بود: افسردگی؟ بیماری مغزی؟ تنهایی؟ اقتصاد؟ شهرت؟ فرسودگی؟ شکست درمان؟ اما خودکشی معمولا حاصل یک مسیر است، نه یک لحظه؛ حاصل همگرایی آسیبپذیری، درد روانی، تنگشدن افق آینده، کاهش انعطاف ذهنی، فشارهای زیستی و اجتماعی، و گاه دسترسی به ابزار مرگبار. علت واحد اضطراب ما را کم میکند، چون دوباره توهم کنترل میسازد. اگر علت فقط بیماری روانی، فقط شهرت، فقط اقتصاد یا فقط شکست درمان بود، پس شاید ما در امان باشیم. اما خطر خودکشی معمولا از همگرایی عوامل میآید، نه از یک علت تنها.خودکشی رابین ویلیامز نیز از این منظر قابل توجه است؛ مرگی که در آگوست ۲۰۱۴ جهان را تکان داد. ویلیامز برای بسیاری از مردم فقط بازیگر نبود؛ بخشی از حافظه عاطفی چند نسل بود: تجسم خنده، بداههپردازی، مهربانی، کودکی، سینما و تسلی. خودکشی او با تصویر عمومیاش در تضاد کامل به نظر میرسید و همین پرسش را برانگیخت: کسی که اینهمه میخنداند، چگونه ممکن است چنین رنجی را تحمل کرده باشد؟ادامه در پست بعدی 👇🏻