#کتێب#خوێندن#ڕووناکی@Asmanek_shin
انتشار: 2026/08/01 12:20 UTCدریافت: 2026/08/08 02:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/08 02:30 UTC
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — رێگا راسەکان
هاوڕێیانی هێژالە ڕۆژێکی مێژووییی کورد واتە ٢۵ی گەڵاوێژ، وەک ئەرکێکی نیشتمانی، نەتەوەیی و لەپێناو خۆپێگەیاندنی زیاتر، تکایە لە هەڵمەتی ناساندنی کەناڵی کوردناسی بە هاوڕێ و هەڤاڵانتان بەشداری بکەن.بەسپاسەوە لێژنەی بەڕێوەبەری کوردناسیt.me/KurdologyK
📝همهی ما روی تخت پروکروست#امید_فاخرپروکروست (#پروکروستس)، راهزن اسطورهای یونان، تختی آهنی داشت. هر مسافری که از راه میرسید، باید دقیقاً هماندازهی آن تخت میشد؛ اگر بلندتر بود، پاهایش را میبرید و اگر کوتاهتر بود، بدنش را میکشید. مساله، انسان نبود؛ مساله این بود که انسان باید خود را با تخت تطبیق میداد.این اسطوره، بیش از هر زمان دیگری، روایت جهان امروز است.در سطح سیاسی، بسیاری از حکومتها، احزاب و ایدئولوژیها، هنوز رویای ساختن انسانهای هماندازه را در سر دارند. شهروند خوب، کسی است که مانند دیگران بیندیشد، همان را بگوید که مطلوب قدرت است و در چارچوب از پیش تعیینشده زندگی کند. هر صدای متفاوتی یا باید بریده شود یا آنقدر کشیده شود تا شبیه دیگران شود. تخت پروکروست، امروز نام دیگری دارد؛ یکسانسازی.اما این اسطوره فقط دربارهی سیاست نیست. در سطح فردی نیز ما خود، زندانبان یکدیگریم. شبکههای اجتماعی، فرهنگ موفقیت، مد، سبک زندگی و حتی روابط عاطفی، مدام از ما میخواهند شبیه الگویی از پیش ساخته باشیم؛ بدن، شغل، درآمد، سلیقه، عقیده و حتی احساساتمان باید مطابق استانداردی باشد که دیگران تعیین کردهاند. هر کس متفاوت باشد، یا حذف میشود یا به تمسخر گرفته میشود.تراژدی اینجاست که دیگر نیازی به پروکروست نیست؛ هر کدام از ما، تخت پروکروست خود را با خود حمل میکنیم. دیگران را با معیارهای خود اندازه میگیریم و اگر در قالب ذهنی ما جا نشوند، تلاش میکنیم آنها را ببریم یا بکشیم؛ نه با شمشیر، بلکه با قضاوت، برچسب، تحقیر و طرد.شاید بزرگترین بحران جهان امروز وسواس یکسانسازی باشد؛ این تصور که همه باید یک شکل فکر کنند، یک شکل زندگی کنند و یک شکل موفق شوند.تمدن، از جایی آغاز میشود که تخت پروکروست را بشکنیم، نه انسانها را. زیرا جامعهای که تفاوت را تحمل نکند، دیر یا زود، انسانیت را نیز از دست خواهد داد.@regarasakan
🔺حسین عارف؛ سالی میان هگل و کلاشینکف(2)شبح خیانت شاه و طمع ژئوپولتیک وی از تردیدهای ذهنی پیشگفته و پلمیکهای ایدئولوژیک آن بیشتر ذهن عارف را میآزارد.وی بارها به کنایه از «دوست ایرانی» سخن میگوید؛ دولتی که از جنبش حمایت میکند، اما عارف نمیتواند یک سؤال اساسی را بی پاسخ بگذارد.اگر این دوست روزی منافع خودش را در جای دیگری ببیند، چه؟حمایت ایران از جنبش بارزانی در ۱۹۷۴ و ۱۹۷۵ برای توان نظامی آن اهمیت حیاتی داشت، اما این حمایت بخشی از رقابت تهران و بغداد و چانهزنی بر سر مسائل مرزی نیز بود.بنابراین یک تناقض اساسی وجود داشت:جنبشی که برای استقلال سیاسی خود میجنگید، برای ادامه جنگ به حمایت یک دولت خارجی نیاز داشت.و این تناقض سرانجام خودش را نشان داد و منطق ژئوپولتیک به بهای ویرانی رویای یک ملت بر ملاحظات اخلاقی چیره شد.تلخی پایان این تناقض را شاید بتوان با یک استعاره دیگر توضیح داد.حسین عارف در یک پناهگاه کوهستانی در میانهی مبارزه مسلحانه، «عقل و دولت» هگل را میخواند.کتابی که مدتها مشتاق خواندنش بوده، سرانجام نه در کتابخانه و شهر، بلکه در سنگر به دستش میرسد.یک طرف هگل است: دولت، عقل و تاریخ.طرف دیگر کلاشینکف است: جنگ، کوهستان و نیروی پیشمرگ.و عارف میان این دو ایستاده است.او درباره عقل پیشروندهی تاریخ میخواند، در حالی که خودش درون تاریخی قرار گرفته که هنوز نمیداند چه سرنوشتی برایش نوشته است.روشنفکری که میکوشد تاریخ را بفهمد، در حالی که تاریخ همان لحظه در الجزیره و در صحنه روبوسی شاه و صدام مشغول تعیین سرنوشت اوست.برای تهران و بغداد و اردوگاههای سیاسی زمان جنگ سرد، نمایش الجزیره صرفا یک معامله دیپلماتیک است؛ برای جنبش کردستان اما پایان یک جهان!ایران حمایت خود را قطع میکند و جنبشی که بخشی از توان نظامی و عقبه تدارکاتی اش به این حمایت وابسته بود، ناگهان خود را در برابر یک ارتش تا بن دندان مسلح تنها میبیند. نه تنها ارتش عراق، بلکه جهان خونسرد و نظارهگر شرق و غرب.در کوههای سر به فلک کشیدهی کردستان اما این اتفاق فقط یک شکست نظامی نیست.یک شوک وجودی است.چهارده سال مبارزه، امید، فداکاری و زندگی در قلب یک جنبش انقلابی در چند ساعت در برابر یک واقعیت جدید قرار میگیرد.شاه ایران که قرار بود متحد ثابت قدم کردها بماند، آنها را وجهالمصالحه کرده است!رادیو «صدای کردستان عراق» آخرین پیام خود را میدهد و اعلام میکند که به دلیل «مشکلات فنی» از فردا شب پخش نخواهد شد.عارف میداند که هیچ مشکل فنیای در کار نیست.او میخواهد برود و بگوید:این دروغ است.مشکل فنی نیست، بلکه سیاسی است.جنبش دارد پایان مییابد.بدون شک این یکی از دراماتیکترین صحنههای کتاب است؛ زیرا حتی در آخرین لحظه، زبان بروکراتیک نمیتواند حقیقت شکست انقلاب را بر زبان بیاورد. عارف نقل میکند که یکبار هنگام رفتن از ارومیه به پیرانشهر با یک دانشجوی مهابادی که علائق روشنفکرانه داشت، همسفر میشود. جوان دانشجو میگوید جنبش شما همزمان مسحور و مرعوبمان میکند. با جان و دل ستایشتان میکنیم اما از سویدای دل اتحادتان با شاه را نکوهش مینماییم. میترسیم جنبش قطبنمای اخلاقی خود را گم کرده باشد. عارف میگوید حرفت درست است، اما توان مردمی جنبش و درایت رهبران آن از تناقض فوق بزرگتر است.روز بعد با تلخکامی داستان را برای بیگرد تعریف میکند و هر دو از قطعیت بیان این مرد جوان میترسند.لحظهی تاریخی شکست ۶ مارس برای او به منزلهی وداعی دستکم موقت برای رؤیاهای سیاسی بیشماری است. رؤیای انقلاب، رؤیای رهایی ملی، رؤیای همبستگی انترناسیونالیستی، رؤیای مبارزه مسلحانه و سرانجام رؤیای اتکا به متحد خارجی.عارف در این یک سال میبیند که هر کدام از این رؤیاها چگونه در برخورد با صخره سخت ژئوپولتیک و مواجهه با واقعیت سخت قدرت، منکوب میشوندمیبیند که انقلاب میتواند بوروکراسی و فساد تولید کند.جنبش رهاییبخش که علیه اقتدارگرایی حاکم بر کشور برخاسته، ممکن است خودش نیز تحمل نقد نداشته باشد.روشنفکر انقلابی که جانش را بر کف دست گرفته، میتواند توسط دستگاه امنیتی همان جنبش بازخواست شود.مبارزه ملی علیرغم حقانیت حقوقی و مشروعیت اخلاقی میتواند به حمایت خارجی وابسته شود و سرانجام با یک بدهبستان بینالمللی قربانی شود.اما این به معنای بیاعتبار شدن آرمان کردستان نیست. واپسین کلمات کتاب داستان رستاخیز و آغازی دگر است. حتی اگر به معنای ساختن همه چیز از صفر باشد.کتاب یک سال از زندگی سرشار از نکات کلیدی و پندهای اخلاقی و فلسفی است. روان نویسندهاش شاد باد.#صلاح_الدین_خدیو @sharname1
🔺حسین عارف؛ سالی میان هگل و کلاشینکف(۱)حسین عارف نویسنده برجسته کرد امروز در سن نود سالگی در سکوت درگذشت. مرگی غریب برای کسی که حدود یک سده در میان اجتماع و همراه مفاهیمی چون تعهد، فداکاری و انسانیت زیست.آقای عارف روزنوشتهای یک سال از این عمر دراز را به رشتهی قلم در آورده است. کتاب مهم اما کمتر دیده شدهی «ساڵێک لە تەمەن» را میگویم!این کتاب، روزنوشتهای یک نویسنده و روشنفکر کرد در فاصله ۲۸ مارس ۱۹۷۴ تا ۲۷ مارس ۱۹۷۵ است؛ یک سالی که در آن جنگ کردستان عراق دوباره شعلهور شد. عارف از پشت میز کارش در بغداد به عنوان عضو فعال اتحادیهی نویسندگان کرد به کوه زد تا به جنبش مسلحانه بپیوندد. از نزدیک با آرمانها و تناقضهای آن زندگی کرد و سرانجام در آستانهی یک سالگی سفر پرماجرایش شاهد فروپاشی ناگهانی همان جنبش شد.صد البته این کتاب روزشمار یک سال جنگ نیست. بلکه روایتی ظریف از دغدغههای شخصی، ترس و امیدهای توامان و کلنجار رفتن بر سر دوراهیهای متعدد نویسنده آن است.چهار سال پس از توافق ۱۱ مارس ۱۹۷۰، توافقی که قرار بود مسئله کرد را در چارچوب خودمختاری حل کند، مناسبات بغداد و جنبش ملا مصطفی بارزانی دوباره به بنبست رسیده بود. اختلاف بر سر نحوه اجرای توافق، محدوده خودمختاری و بهخصوص مناطق مورد مناقشه، به جنگ دوباره انجامید.عارف در بغداد که همزمان با فراخوان رفتن به خدمت سربازی به عنوان نیروی احتیاط مواجه است با یک انتخاب اخلاقی دشوار روبهروست: به ارتش عراق بپیوندد و در جنگی شرکت کند که عملاً علیه جنبش مردم خودش است، یا به کوهستان برود.او راه دوم را انتخاب میکند.اما کوهستان برای او پایان پرسشها و تردیده و دوگانگیها نیست؛ تازه آغاز آنهاست.در ابتدای کتاب، خاطره کنگره بینالمللی نویسندگان در بصره، فضای فکری دهه هفتاد را بهخوبی نشان میدهد.شاعری تونسی با شور انقلابی از مبارزه مسلحانه سخن میگوید و کلاشینکف را بر هزاران شعر ترجیح میدهد.این صحنه، تصویر نسلی است که هنوز انقلاب را زبان آینده میدانست: چپ، ضدامپریالیسم، مبارزه مسلحانه، رهایی ملی و همبستگی جهان سوم. عارف همراه کامران موکری با احتیاط به شاعر شوریدهی تونسی هشدار میدهند که مبادا فریب رتوریک انقلابی و آزادیخواه رژیم بعث را بخورد و سرنوشت خویش را به بغداد زندان و چوبههای دار گره زند.عارف به قول خود با یک جهان بینی متاثر از ملیگرایی چپ و ایمان به قسمی انترناسیونالیسم به قرارگاه کوهستانی بارزانی ملحق میشود.اما خیلی زود، میان دو زبان گرفتار میشود:زبان انقلاب و انترناسیونالیسم از یک سو و زبان ناسیونالیسم کردستانی از سوی دیگر.این دو در جنبش کردستان کنار هم زندگی میکنند، اما همیشه بهراحتی با هم سازگار نیستند. چه آغاز مجدد جنگ از بهم خوردن اتحاد به اصطلاح مترقی حزب دمکرات کردستان و حزب بعث سوسیالیست عرب آغاز میشود. تقلیدی مضحک از جبهههای خلق دهههای سی و چهل اروپا که استالین با مقاصد خاص آنها را سرهم بندی میکرد. طرفه آنکه این داستان هم در ماه مارس اتفاق افتاد. ۱۱ مارس ۱۹۷۰ که در بغداد پسران بارزانی و صدام دست در دست هم توافق خودمختاری را جشن گرفتند.عارف میگوید از ابتدا و پیش از آنکه از آن مارس فرخنده به دو مارس بدشگون در چهار و پنج سال بعد برسیم، به آن بدبین بودم. به یک دلیل ساده: قدرت مطلقه چرا باید سهم دیگران را بدهد!فاصلهی انتقادی او در کوه هم حفظ میشود. فساد، ثروتاندوزی برخی مسئولان، بوروکراسی و کاغذبازی را میبیند و درباره آنها انتقاد میکند. پس از سه ماه تلاش نخستین شماره مجله نویسنده کرد در چاپخانه خەبات در دل غاری مخفی منتشر میشود.رئوف بیگرد سردبیر و دوست و همکار عارف در «نویسنده کرد» از فساد و بوروکراسی رایج در جنبش انتقاد و البته به عقوبت دچار میشود.خود عارف نیز به دلیل انتقادهایی که در محافل خصوصی مطرح کرده، توسط دستگاه امنیتی جنبش مدتی کوتاهی بازداشت و بازخواست میشود.دردسرهای ارگان اتحادیه نویسندگان کرد به این مورد ختم نمیشود. سعید ناکام نویسنده مهابادی، پا را از مرزهای گفتمان رسمی فراتر مینهد و نبرد جاری را صراحتا جنگ عربها و کردها میخواند.توصیف جنگ با زبانی ملیگرایانهتر که با بمبارانهای کور و پرتلفات هوایی ابعادی غیرانسانی یافته بود، جنجالی بزرگ میآفریند. عدهای به ستایش ناکام میپردازند.اما پاسخ مسئولان جنبش روشن است:جنگ ما با عربها نیست. با رژیم بعث است.رهبری حزب دموکرات کردستان نمیخواهد مبارزه کردها را جنگی قومی با عربها معرفی کند. دشمن، رژیم بعث است، نه ملت عرب.وقتی بمبارانها افزایش یافت، شهرها و روستاهای کردنشین هدف قرار گرفتند و بخش بزرگی از جامعه به کوهستان پیوست، برای بسیاری جنگ دیگر فقط جنگ یک حزب با حکومت بغداد نبود.جنگ به یک تجربه ملی تبدیل شده بود.#صلاح_الدین_خدیو @sharname1
سوسیالیسم در 20 ثانیه@regarasakan
دَمی با مونتنی«من دچار این اشتباه رایج نمیشوم که دیگران را به محک خودم بزنم و بر اساس آنچه خودم هستم دربارهٔ آنها قضاوت کنم. به راحتی میپذیرم که دیگری ممکن است ویژگیهایی غیر از ویژگیهای من داشته باشد. من چون خودم را مقیّد به صورت خاصّی از زندگی مییابم، همهٔ دیگر افراد را مُلزم به تٲیید آن صورت نمیدانم. هزاران شیوهٔ مختلفِ زیستن برایم قابل تصوّر و قابل تصدیق است و بر خلاف معمول آدمها، من تفاوتِ میان ما آدمیان را راحتتر از شباهت میانمان میپذیرم. تا دلتان بخواهد آمادهام دیگران را از پذیرفتن شرایط و اصولم معاف کنم. من دیگری را صرفاً به صورتی که خودش هست میخواهم، فارغ از شباهت یا عدم شباهتش با دیگران؛ من او را بر مبنای خودش میشناسم.»"میشل مونتنی"فیلسوف فرانسوی (۱۵۳۳_۱۵۹۲)تتبعات، نشر سخن، ترجمهٔ احمد سمیعی گیلانی@regarasakan