از سَروَرانِ طایفهی فَضل و دانش، مَجمَعای گِرد آمدند، مُبَرّز و سرآمدِ روزگار.هفت تن:عالِم و حکیم…
انتشار: 2026/07/06 18:30 UTC
از سَروَرانِ طایفهی فَضل و دانش، مَجمَعای گِرد آمدند، مُبَرّز و سرآمدِ روزگار.هفت تن:عالِم و حکیم و زاهد و صوفی و مُتِکَلِم و ادیب و اصولی.بر زانو نشسته، حلقه زدند.و کِبریای حضرت حق را و ناسوت و مَلَکوت و جَبَروت و لاهوت را سوگند خوردند که تا گشودنِ سِرّالاَسرار، و رَفعِ غامضترینِ مسائلِ فکری بشر، چهل شبانهروز، روزه بر لب، در همان حال بمانند به بحث و مُحاجّه.فانوسای بدون نفت و فتیله در میان نَهادند و شرط کردند که آنگاه که فانوس، به خودیِ خود شعله کشید و روشن شد، نشانهای است از رسیدنِ ما به مطلوب.مُناظره و اِقامهی اَدِلّه آغاز گشت. گفتوگوها درگرفت. مَباحِث، رَد و اِثبات شد. کیفیت و ماهیت و صورت و جوهر و عَرَض، شرح و بیان گشت. برهان آوردند. به خزانهی عِلم و عقل و ذوق و خیال و کشف و شهود، تَمَسُّک کردند.کَثَراتِ معانی بود و اِبداعات و اِدراکاتِ بیحدّ. نورالاَنوار و صِفاتِ کمالیه را از "حِکمهالاِشراق" میجُستاند؛ و "حقیقت" و "تناهی" و "در هستیِ خود، نیست" و "در نیستیِ خود، هستِ" آن لایزالِ واجبالوجود را در "جِسمانیتالحُدوث و روحانیتالبقاء" کنکاش کردند همی.چلّه به پایان رسید و مقصود، حاصل نیامد.خستهجان و بیرمق و بُریدهتوان، در ماتمِ ناامیدیِ خویش مُستَحیل بودند که در آخرین لَمَحات، پیر ای باغبان، در آن نزدیکی، بوتههایی را از گلِ سرخ و یاسِ سپید آبیاری میکرد و به آواز میخواند:«من مست بُدَم، نشانای از تاک نبودجز ماهِ رُخاَت، مَهای در اَفلاک نبودخونِ دل من بود و شرابِ لبِ توپایِ تن من، نشسته بر خاک نبود.»در دَم، فانوس و بوریا و جانِ ساکنانِ آن خانقاه، آتش گرفت. و آن سوختن، خاتمه نیافت.ر.#اشراق @Ri_sheh
