#لحظاتی_بدون_تو پارت 27به رد عکس جامانده اش توی قاب آینه نگاهی انداختم.تمام امشب دور کره ی مغزم چرخ…
انتشار: 2026/06/30 18:43 UTCویرایش: 2026/08/01 00:11 UTCدریافت: 2026/08/15 03:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:30 UTC
#لحظاتی_بدون_تو پارت 27به رد عکس جامانده اش توی قاب آینه نگاهی انداختم.تمام امشب دور کره ی مغزم چرخ خورد.سُر خوردم کنار دیوار نشستم زهرخندی تلخ کنج لبم خانه کرد-حرف زدیم مثل همه تو اولین شب داشتم اعتماد میکردم تا نیمه همه چی خوب داشت پیش میرفت تا اینکه آرش با یه قضاوت سخت ذهنیتم رو نسبت به خودش تغییر داد همین اول راهی اون باعث شد دوباره آرمان تو ذهنم جا بگیره و بزرگ بشه.الهام با صدایی ضعیف،دلنگران و مضطرب پچ زد؛-چی گفت؟از آرمان حرف زد؟ مگه اون از آرمان خبر داشت؟اشکهایم رد خودشان را پیدا کردند زلال این دانه ی بی رنگ باعث شد ارتعاش صدایم با صدای ضعیفی به گوش برسد با همان صدای ضعیف لب زدم؛-الهام نمیتونم از پشت گوشی حرف بزنم آماده شو تانیم ساعت دیگه جلو برج هستم یه حرفهایی دارم واسه گفتن که بعد از رفتن آرمان امشب تو اولین نفری هستی که ازشون باخبر میشیوسط یک مثلث عشقی گرفتار شده ام نمیدانم چکار کنم؟چه کاری درست و چه کاری اشتباه است نمی دانم اگر آرمان خبر ازدواجم را بشنود چه عکس العملی از خودش نشان خواهد داد!لباسی مناسب پوشیدم بوتهای بلند مشکی ام را به پا کشیدم سوئیچ ماشین را از روی کنسول کنار در برداشتم بی صدا از در بیرون زدم، به طرف برج حرکت کردم در راه مدام با خودم درگیر بودم که آیاحرف هایی که قبلا بین من و آرمان رد و بدل شده و مانند راز است را درست است به الهام بگویم یانه؟در همین فاصله ی کم به این نتیجه رسیدم که فقط مختصری از آن حرفها را به الهام خواهم زد. فاصله ی خانه تا برج زیاد نیست پس از لحظاتی مقابل برج رسیدم بر حسب اتفاق امین برادر الهام را می بینم که کنارش ایستاده با رسیدنم با همان صدا به امین سلام میدهم با اشاره به الهام از امین خداحافظی کرده،ماشین را به حرکت در می آورم سکوتی مطلق ماشین را فرا میگیرد تا اینکه الهام سر بحث را باز می کند-می شنوم..بگو چی میخواستی بگی؟نفس عمیقی کشیدم..دل شب را شکافتم نگاهم را به افق خیالی ام معطوف کردم دفتر خاطرات گذشته را ورق زدم شروع کردم از گذشته ای نه چندان دور خاطراتی را باز گو کردن-بچه که بودم هر وقت میرفتم خونه مینو خانوم مادر آرمان واسه بازی با آرمان و خواهر و برادرهاش مینو خانم اولین کاری که میکرد همون جلو در یه گل کاغذی خیلی خوشکل دست ساز خودش که تو رنگهای مختلف سفید،آبی،قرمز بود جلو صورتم می گرفت تا من گل رو نمیگرفتم راضی نمیشد برم داخل آرمانم که دیگه نگو با اون سن پائینش همیشه بین خواهر و برادرهاش زیادی هوامو داشت همیشه بهترین ها رو واسه من در نظر میگرفت تو بازیهای مختلفی که با هم داشتیم اگه بازنده من بودم آرمان کمکم میکرد تامن برنده باشم و نبازم اون از عمد خودش رو بازنده نشون میداد اینجوری دهن خواهر و برادرهاش رو هم می بست تا تو عالم بچّگی دعوا راه نیفته حتی بعضی وقتا که نمیتونستم کفشامو بپوشم آرمان با اون سن کمش کمکم می کرد کفشای عروسکیم و بپوشم تا اینکه هردومون پا به پای هم بزرگ شدیم، مدرسه رفتیم روزگار گذروندیم دیگه سختمون بود با هم روبرو بشیم مگر مواقعی که مینو خانم مجلس روضه یا مولودی خوانی داشت که اون موقع من خیلی سنگین و رنگین با مامان میرفتم و بر میگشتم.-اون موقع ها من هفده ساله بودم آرمان بیست و دو سال داشت یه روز تو همون دیدارهای کوتاه آرمان از فرصت استفاده کرد نزدیکم شد نمیدونی چجوری بر خورد کرد خیلی اقا منشانه..خیلی باوقار بعدش شروع کرد به تعریف کردن -به به ببین کی اینجاست! غزل خانوم زیبا و طناز. ناراحت نشدم خیلی راحت برخورد کردم خندیدم در جوابش گفتم: -به به سلام جناب آقای آرمان خوشتیپ رفیق قدیمی..خوبی شما ؟کم پیدایی !آرمان یه نگاه به صورتم انداخت از اون نگاه ها که قدرت جاذبه ی زیادی دارن از اون نگاه ها که قشنگم متوجه میشی طرف چقدر دلتنگ و عاشق هست و گفت :-تو رو که می بینم خوبم تو چطور؟کم پیدایی دیگه یادی از ما نمی کنی انگار بچه بودیم بهتر بود اون میخواست زیر زبونم و بکشه ببینه من چی؟منم دلتنگش شدم؟منم دوستش دارم؟من جوابی ندادم ولی اون از نگاهم همه چی رو خوند چون دور و اطرافش رو نگاهی انداخت بعد با همون نگاه آتشینش گفت:-غزل می خوام یه مطلبی رو بهت بگم.-دستپاچه شدم به روی خودم نیاوردم میدونستم چی میخواد بگه آرمان دستی به صورت خوش تراشش کشید و گفت :-غزل میخوام به مامان بگم بیایم خواستگاری اگر جوابت مثبت بود که خدا روشکر ولی اگه جوابت منفی بود مطمئن باش من مزاحمت نمیشم راهم و میکشم و میرم اما اگه یه روزی خبر ازدواجت به گوشم برسه خودم و از بین میبرم چون نمیتونم باور کنم کسی وارد مالمیکم شده، کسی غیر از خودم تصاحبت کرده چون من از همون بچگی یه احساسی ورای تمام احساسها به تو داشتم.جون به لب شدم تا جلو روم قد کشیدی بزرگ شدی و وقت ازدواجت شد