#لحظاتی_بدون_توپارت 28-اون لحظه نمی دونستم چی بگم آرمان ولوله ی عجیبی توی دلم به راه انداخته بود تن…
انتشار: 2026/07/08 18:14 UTCویرایش: 2026/08/01 00:11 UTCدریافت: 2026/08/15 03:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:30 UTC
#لحظاتی_بدون_توپارت 28-اون لحظه نمی دونستم چی بگم آرمان ولوله ی عجیبی توی دلم به راه انداخته بود تنها کاری که تونستم انجام بدم رو عملی کردم نگاهم رو بیشتر به نگاه مضطربش وصل کردم پرده ی اشکی که میرفت تا دیدم رو تار کنه رو عقب روندم آرمان خیلی آدم معتقدی بود اما من اون لحظه میخواستم آرمان باورم کنه واسه همین انگشت کوچیکم و جلو روش گرفتم از ته دلم بهش قول دادم..قول دادم جوابم مثبت باشه آرمان خیلی براش سخت بود که دستش به دستم بخوره ولی نمیدونم چی شد اونم انگشت کوچیکش و جلو آورد و قفل انگشتم کرد اونم ته دلش قرص شد که من پای حرفم میمونم اون اومدخواستگاری ولی مامانم همه راهها رو به روش بست،مخالفت کرد اون پاپس نکشید چند بار دیگه هم اومد خواستگاری ولی باز مامانم زیر بار نرفتبر خلاف تصورم الهام به یکباره بر آشفت صدای بلند و پر حرصش پرده ی گوشم را خراش داد به سمتم چرخید پشت دست راستش را محکم به کف دست چپش کوباند با چشمهایی درشت شده مانند ماده گرگی زخمی به سمتم حمله کرد تا پاره کند، بدرد افکار پوسیده ی گذشته ام را افکاری که با آنها خو گرفته، بزرگ شده بودم-غزل ببین نکته دقیقا همین جاست دیگهتو و آرمان واسه به هم رسیدن اصلا تلاش نکردین..نجنگیدین.. فقط مثل دو تا مجسمه وایسادین به مخالفتها بهاء دادین نتیجه چی شد؟شد همین بدبختی که الان داری می بینی چند سال تو از اون بی خبری،اون از تو..این حرفها رو تا الان صد بار تو اون کله ی پوکت فرو کردمنگاهی به صورتش پنهان در تاریکی انداختم افکار جدیدم را ته ذهنم راندم نمیخواستم از این احوال پریشان طوماری سوال و جواب جلو رویش بگذارم خاموش ماندم الهام هر دو دستش را مقابلم بالا اورد و با تعجب تنها به یک کلمه اکتفاء کرد.-نکردم؟سرم سنگین است..سرم پر از شیارها ئیست که هر لحظه بیشتر دهان باز میکند احساس میکنم چیزی توی سرم در حال جوشیدن است ویران عشقی شده ام که داخل خرابه هایش نمیتوانم زندگی کنم الهام برگشت صاف سر جایش نشست پس از لحظاتی کوتاه ادامه ی حرفش را از سر گرفت -غزل از اینکه تو و آرمان همدیگر رو دوست داشتین شکی درش نیست ولی قبول کن آرمان واسه به دست آوردنت هیچ حرکتی نکرد فقط مثل آدم های ترسو و ضعیف خونشون رو عوض کرد و از پیش شما رفت اون فقط یه چیز و خوب بلد بود.سرم را به چپ و راست تکان دادم-چی..؟-شعار دادن..خودم و از بین میبرم دیگه چه صیغه ای؟ اینها همش شعار بوده که میداده و گرنه تو تا حالا کیو دیدی واسه به هم نرسیدن خودش رو از بین ببرهمغزم هنگکرده لبهایم را چند بار بر هم زدم اما آوایی ازش خارج نشد برای دفاع از خودم از منی که باخته ام در آن گرگ و میش هوا راهنما زدم گردن خشک شده ام را سمت الهام چرخاندم- فعلا بریم خونه تا ببینم چی پیش میاد دیگه مغزم نمیکشه دارم دیوونه میشم..تو میگی یعنی این همه سال انتظار کشیدنم واسه برگشتنش توحم بوده؟یعنی آرمان فراموشم کرده؟الهام هر دو دستش را محکم روی ران پاهایش کوبید چینی از اخم و جدیت میان ابروهای پهنش نشاند و با همان حرص صدایش فریاد کشید-آره..آره..اصلا از کجا معلوم اون تا حالا ازدواج نکرده باشه؟سکوت تنها فریاد لبهای خاموشم در آن تاریکی وحم انگیز است.برگشتم الهام را جلو برج پیاده کردم همانجا داخل ماشین نشستم سرم رابه پشتی صندلی تکیه دادم ارنجم را تکیه گاه در کردم چشم بستم با انگشت شصت و اشاره محکم گوشه ی چشم های سوزناکم را فشردم با همان چشمهای بسته دکمه ی پلی را لمس کردم هوای این روزهایم توی کابین ماشین سر درگمی ام را بیشتر کرد دلم برای خودم سوختسر یک دوراهی ام تو بگو کجا برم ؟تو بگو آرامش و خدا کجا پیدا کنم؟هر طرف بگی میرم میگردم تا پیدا کنم اون و من واسه خودم تو دلم نگه دارم دلم ارامشی از جنس بارون میخواد تا در کنار تو بمونم نرو تنهام نزار دیوونه میشم همه دنیا شدن تیشه واسه ریشم میخوان تا تو نباشی با خیالی..خیالی..خیالی.. پوشالی....پوشالی تو رو از من جدا کردن نباشی...نباشی نباشی تا دلم بی تو بمیره تو حسرت باشم و قلبم بگیره فردا و فرداهای دیگری از پی هم آمدند ورفتند من هنوز جواب آرش را نداده ام احساس میکنم روزها هم عزادار من هستند روزهایی قفل شده،خطاطی شده روی گذشته ی متزلزلم. احساس میکنم ارش منتظر است منتظر یک تلنگر احساس میکنم از اینکه زیادی در انتظار مانده عصبی و ناراحت باشد اما کاری نمیتوانم انجام دهم من در گذشته مانده ام،گذشته ای که قول داده ام فراموشش کنم پس از چند روز حوصله سر بر و خسته کننده با الهام قراری دو نفره را برای پیاده روی برنامه ریزی کردم در این هوای دلپذیر خواستم امروز را بدون هیچ دغدغه ی فکری به پایان برسانم.