#لحظاتی _بدون_ تو پارت 29هندزفری وگوشی ام را برداشتم دستکش های چرم قهوه ای رنگم را پوشیدم از در بیر…
انتشار: 2026/07/11 18:01 UTCویرایش: 2026/08/01 00:11 UTCدریافت: 2026/08/15 03:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:30 UTC
#لحظاتی _بدون_ تو پارت 29هندزفری وگوشی ام را برداشتم دستکش های چرم قهوه ای رنگم را پوشیدم از در بیرون زدم هنوز چند قدمی از در خانه دور نشده بودم که وزش تند بادی به صورتم سیلی زد شال گردنم را جلو صورتم گرفتم تا بیشتر از این از روزگار سیلی نخورم.در یک شک و شبحه اشتباه به بسته بودن در شک کردم برگشتم در را نگاهی انداختم ناخودآگاه نگاهم بهبه درخت آبشار طلائی سرازیر شده از دیوار خانه ی پدری آرمان که در آن سرما جز چند شاخه ی خشک ازش چیزی باقی نمانده بود معطوف شد.همان آبشار طلائی که چند روز پیش آرش این پسر تخس خواستن از نگاهش چکه کرد و فاصله انداخت بین من و عشق قدیمی ام نفسهایم تنگ شد طاقت نیاورده،نگاه گرفتم خواستم برگردم به راهم ادامه دهم که با صدای ترمز ماشینی از افکار درهم و پیچیده ام بیرون کشیده شدم ترسیده،خودم را عقب کشیدم.خواستم دهان باز کنم راننده را سرزنش کنم که با دیدن الهام پشت مازراتی مشکی رنگش نفس راحتی کشیدم اینبار خواستم او را تنبیه کنم که با زنگ خور گوشی حرف در دهانم ماسید. امروز اصلا قصد جواب دادن به مخاطبهای احتمالی ام را نداشتم چون برای خودم بودن را از قبل برنامه ریزی کرده بودم. نگاهی به شماره انداختم با دیدن شماره ناشناس نفس بخار گرفته ام را به بیرون پرتاب کردم رد تماس زدم گوشی را سایلنت کردم اما ظاهرا طرف پشت خط سمج تر از این حرفها بود چون گوشی یکباره دیگر درون دستم شروع به لرزیدن کرد کلافه خط بین ابروهایم را بیشتر کردم الهام را نگاهی انداختم الهام عجول با چشم و ابرو فهماند جواب دهم بابی حوصلگی تماس را وصل کردم و گوشی را به گوشم چسباندم-بله-الو غزل خانومبا شنیدن این صدای خشک ، بی روح و مردانه سلول به سلول تنم می لرزد به خودم مسلط میشوم صدای پیچ و تاب خورده ی حنجره ام را صاف می کنم-سلام..-سلام شناختی ..؟نگاهم بین نگاه الهام گیر می کند بله مادر آقا آرش خوب هستید شما..؟-ممنونم ببین دختر جون میرم سر اصل مطلب آرش اینقدر پکر و دمغ هست که من فکر کردم اتفاقی افتاده! با خودش که صحبت کردم دیدم چون بین داشتن و نداشتن شما سر جواب منفی و مثبتتون گیر کرده اینقدر ناراحت هست من هم با اجازه خودش شمارت و ازش گرفتم با گوشی خودم بهت زنگ زدم تا ببینم جوابت بعد از این همه مدت چیه؟یه چند بار هم با مادرت تماس گرفتم گفت شما هنوز جوابی بهش ندادی-ببین هم من هم پدر آرش خوش بختی شما رو تضمین میکنیم اگه لطف کنی بعد از این همه مدت یه جواب قاطع به من بدی ممنون میشم-بله شما درست میفرمایید چشم سعی میکنم در اولین فرصت مناسب جواب پیشنهادتون رو بدم-ممنونم یه مطلب دیگه هم بهت بگم درسته دخترم نازت خریدار داره اما عزیزم اینو هم بدون ناز کردن هم حدی داره صبر آرش من حدودی.از اینکه بگم با جواب منفیت آرش بی ادبی می کنه نه، خواهش میکنم ازت نذار آرش تو انتظار بمونه زودتر جواب پیشنهاد آرش رو بده تا تو هم عزتت محفوظ بمونه او با جمله ی آخر مرا خورد کرد ترسم بیجا نبود من با اولین دیدار مادر آرش را شناختم او ترسناک بود من ازش ترسیدم بیچاره شدم مرا در مردابی انداختند که در حال جان دادن هستم مردابی که هر حرکتم مرا بیشتر میبلعد و بیشتر در خود فرو میبرد در همین حین صدای آرش را شنیدم که از مادرش می خواست تا خودش کمی هم که شده با من وارد گفتگو شود.-از من گفتن بود حالا آرش میخواد باهات صحبت کنه مشکلی که نداری؟به الهامکه نگاهش میخ من و صحبتهایم شده بود نگاهی انداختم- نه خواهش می کنم.
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — رمان های زهرا شفیعی
#لحظاتی_بدون_تو پارت 33با دیدن این حجم از عشقی واقعی در پشت پرده ی نگاه پر حرارتش دوباره عشق پر قدرت و پر جاذبه ام نسبت به آرمان فراموش شد..دنیای مرده ام جان تازه ای به خود گرفت خنده ی ملایمی روی لبهایم نشاندم موافقت خودم را اعلام کردم.آرش که خیالش از بابت رضایتم راحت شدماشین را با تک استارتی روشن کرد و به سمت رستورانی که جایگاهش را نمیدانم حرکت کرد کمی از حرکت کردنمان نگذشته که صدای مخملی اش درون ماشین می پیچد -کجا بریم حالا عزیزم...؟ با همان سر پایین افتاده زنجیر کیف مخملیِ ستِ پالتوام را به بازی می گیرم و نفسهای آزادم را درون ماشین رها میکنم-نمیدونم هر جا که راحتی؟آرش دنده را جا به جا می کند و با همان جملاتی که دل را صیقل میدهد گرم جواب میدهد؛-خب ایندفعه رو من انتخاب می کنم از دفعات بعد اختیارات من دست شماست موافقی..؟ دلم از هجوم این همه صداقت و دوست داشتن می لرزد به خودم شک می کنم که آیا تا آخر میتوانم ادامه دهم یا نه..؟ تا آخر می توانم بمانم یا نه..؟ اما اکنون وقت محاسبه نیست وقت عمل است زیر لبی زمزمه می کنم -حرفی ندارمآرش گوشی اش را از روی کنسول بر میدارد وارد مخاطبین میشود انگشتش را روی اسمی می کشد پس از ثانیه ای شروع به حرف زدن می کند-آیدین همه چی آمادس؟ممنونم داداش تا نیم ساعت دیگه اونجاییم آره چجورمقربونت برم..ممنونم..جبران می کنم گیج و سر در گم سرجایم قفل شدم قلبم زیر استخوانهای قفسه ی سینه ام تند و بی مهابا می کوبد به طوری که شک دارم آرش صدایش را نشنیده باشد با خودم به جنگ پیش آمدها میروم و می گویم ؛-اینجا چه خبره؟طرف پشت خط کیه که آرش اینطور راحت باهاش صحبت میکنه؟آرش میان این همه سوال بی جواب تماسش را قطع میکند پس از اندک زمانی صدایش مرا از افکار درهم و برهمم بیرون می کشد -نمیخوای بپرسی کجا داریم میریم ؟یا اینکه کی پشت خط بود؟شانه ای بالا انداختم-اگه لازم بود خودت میگفتی ولی فکر کنم یه سورپرایز..کم یا زیادش و نمیدونم ولی کلا یه سورپرایز تو راهِستاره های نگاهش برق بیشتری به خود گرفت..صدای لبخند عمیق و پر حرارتش تا ته پرده ی گوشم را شکافت-درستِ..مثل همیشه با هوش و ذکاوت خاص خودت جواب دادی سرجات محکم بشین داریم میریم به استقبال یه سورپرایز با حالپس از دقایقی آرش ماشین را روبروی رستورانی با دیزاینی به روز نگه داشت خواستم پیاده شوم که دستوری صادر کرد و مانع شد-بشین باز میکنمبا پیاده شدنم بوی باران روی زمین نمناک شامه ام را نوازش داد تنها گرمای عشق بود که تنم را گرم میکرد به طوری که دوست داشتم ساعتها همانجا بایستم و در این هوای دو نفره نفس بکشم.آرش در یک حالت غافل گیرانه انگشتهای قوی و مردانه اش را قفل انگشتهای باریک و ظریفم کرد پله های مرمریت سیاه رنگ رستوران با آن چراغهای کوچک نارنجی رنگ کاشته شده در هر دو طرف پله ها را یکی یکی پشت سر گذاشت به ابتدای ورودی که رسیدیم با خوش آمد گویی نگهبان جلوی در با هم وارد رستوران شدیم رستورانی با سایه روشنهای قهوه ای ،صندلی های چرم با روکش کرم ، رستوران خلوتی نبود صاحب رستوران ذهنم را به سمت شیطنتی تازه کشید و بی هیچ سوالی با آرش به قسمت لژ خانوادگی رستوران حرکت کردیم وارد لژ که شدیم چشمهایم از آنچه رصد کرد هاله ای از تعجب به خود گرفت فضایی تاریک، شاعرانه ، عاشقانه با تزیینی ازشمع های وارمر در ابتدای راه..میزی بزرگ پر از گلبرگ های رز آتشین..شمعدانی های بزرگ با شمع هایی قطور بر روی میز که انسان را یاد فیلمهای تخیلی خارجی می انداخت.با دیدن این صحنه آرش که پشت سرم ایستاده بود خودش رابیشتر جلو کشید فاصله ی بینمان را به صفر رساند گونه ی پر حرارتش را به گونه ی سردم چسباند و نفس هایش را زیر گوشم آزاد کرد-این فضا داستان داره غزل خانم بفرما بشین تا برات بگم داستان چیه به نزدیکی میز رسیدیم آرش پالتو ام را ازمن گرفت مانند یک جنتلمن واقعی صندلی که جایگاهم را تعیین میکرد بیرون کشید روبرویم ایستاد بدون کمترین فاصله همراه احساسم قلب و روحم را با آتش عشقش سوزاند-بشین عزیزم راحت باش نشستم..آرش هم روبرویم قرار گرفت با نگاه هایی قفل با صدای غریبه ای نگاههایمان از هم کنده شد و خلوت دو نفره مان به هم خورد-خیلی خوش اومدین مثل همیشه خوش قول سر ساعت خودت و رسوندیآرش به سمت صدا چرخید با لبخندیصندلی اش را عقب کشید ایستاد تا آن مرد جوان به نزدیکی مان رسید.
#لحظاتی_بدون_تو پارت 32آرش با این جمله ی کوتاه شبیخونی به قلبم زد دلی که بند امانتی چند ساله بود ، دلی که بین باختن و بردن مانده بود. هول زده لب زدم؛-این چه حرفیه؟ آرش اخم دلنشین وجذابی روی صورتش نشاند کلافه دستی به ته ریش زیبای نشسته بر روی صورتش کشید با همان نگاه اخم آلود نگاهش را میان صورتم چرخاند و مجدداً صحبتش را از سر گرفت-پس چرا جواب خواستگاریم و نمیدی؟چون میدونی دلم و باختم داری اذیتم میکنی؟جایی میان قلبم سوخت همانجایی که درگذشته به آتش کشیده شده بود دستم را روی همان نقطه گذاشتم دستم نیز سوخت-من اهل اذیت کردن دیگران نیستم حرفهای درهم ریخته اش روی صفحه ی نگاهم افتاد و شکست-هستی خوبم هستی وگرنه اینقدر من و این همه مدت دنبال خودت نمی کشوندی با وجودی که میدونی خیلی دوستت دارم. پشت کلمات پناه گرفتم تله پاتی از جنس عشق به راه انداختم لبخندی زدم نگاهم را به سمت بیرون و هوای خاکستری اش سوق دادم با زمزمه ای که درون هوای مطبوع داخل کابین ماشین پیچید بند را آب دادم و بدون هیچ حرف اضافه ای راحت کردم خیالِ این عجولِ افسار گسیخته را-واسه بار دوم اشتباه کردی آقا آرش چوب خطتت داره از اشتباه پر میشه اینجارو ببینبا انگشت اشاره روی شیشه ی بخار گرفته خطی افقی کشیدم خواستم خطی عمودی اضافه ی آن خط بی رنگ کنم که شیطان درونم نهیب زد برای کمی هم که شده اذیتش کن انگشتم میان راه ایستاد-جوابم اینِ نگاهش رنگ باخت،پیچ گره ابروانش بیشتر شد دنبال صدای پای جمله اش گشتم خواست جمله ای را ادا کند که خطی عمودی وسط آن خط افقی کذائی گذاشتم لابلای خواستنش عشق لانه کرد تمام صورتش لبخند شد مردمکهایش از شوق برقی خاص به خود گرفت با همان صدای بم و مردانه آهسته زمزمه کرد؛-من و اذیت میکنی آره؟ دارم برات به موقعش نشونت میدم نامردم اشکت و در نیارمامان از این عشقی که لذتش هم درد داردمنظورش رامتوجه شدم شرم در چهره ی گلگونم نشست درسکوت ماشین صدای نفسهایمان تنها صدای موجود بود آرش دست بیقرارش رابالا آورد دستم را چفت دستان مردانه اش کرد عطر روی نبض دستانش هوش از سرم پراند چشم بستم آرش دستم را به لبهایش نزدیک کرد و عمیق و طولانی بوسید، لبخندی گوشه ی لبهایش نشاند با نگاه بانفوذش عمیق و معنادار نگاهم را درید و پرشور لب زد؛-این با هم بودن مبارکمون باشه..خدا کنه لیاقت داشتنت رو داشته باشم..زن امانت خداست غزل امیدوارم امانتدار خوبی باشممیان این همه احساس ناب..میان این همه دلدادگی ناگهان غمی عمیق در صورتش نمایان شد دلم لرزید..خواست آتش دلم باز هم از این عشق سرد و خاموش شود -ولی غزل نمیدونم چرا از غم چشمهات میترسم من تو زندگیم هیچ وقت اشتباه نکردم حتی در مورد عشق خودم به تو ولی نمیدونم چرا از عشق تو به خودم مطمئن نیستممیان قلب این مرد این باران عشق است که تند و بی محابا می بارد.با باریدن تگرگنباید این سیلاب عشق از میان برود خرابی به بار آورد خاطرات آرمان را میان دستم، قلبم، وجودم مچاله کردم اینبار من پیش قدم شدم دستان پر ازعطر گل یاسم را روی دستان گرم مردانه اش گذاشتم و اطمینان خاطر دادم-باز هم داری اشتباه میکنی من بهت قول میدم عشقم بهت واقعی هست..خالصِخالص بدون ذره ای ناخالصی آرش از خدا خواسته دست دیگرش را روی دستم گذاشت با جادوی نگاهش برای لحظاتی چشمهای شب زده اش را بست تا شاید بتواند خودش واحساساتش را کنترل کند و با همان چشمهای بسته لب زد؛-باورت کردم..امیدوارم سد باورم و هیچ وقت نشکنی آرام چشمهایش را باز کرد نگاهی به صورتم انداخت با همان تن صدای گرفتهگفت:-غزلم دوتا خواهش دیگه ازت دارممثل کسی که هیپنوتیزم شده نگاهش کردم-تا ببینم درخواستتون چیه؟ -رسمی باهام حرف نزن من آرشِ بدون پسوند و پیشوند و بیشتر دوست دارم میخوام به این باور برسم دیگه مال خودم شدی این از اولین خواسته..دومین خواسته تا شب پیشم باش شام و با هم باشیم بعد میرسونمت خونهلبخندی نرم روی لبهایم نشاندم-رسمی حرف زدن و که دیگه کنار گذاشتم چون ازدواجمون رسمی شد.شام رو هم حتما رمانتیک و شاعرانه دوست داری درستِه؟ آرش دمی عمیق گرفت به بلندای آسمان شب وسعت کلامش را بیشتر کرد-چرا ک نه تو اشکالی درش میبینی؟ -نمیدونم چی بگم. خیره به مرمکهایم گرم و پر حرارت گفت:-عشق جان یه شام خوردن که چی بگم یا نگم نداره قبول کن بذار بعد از سالها خون دل خوردن یه آب خوش از گلوم پائین بره..بذار گرمای قلبم با بودنت بیشتر بشه
#لحظاتی_بدون_تو پارت 31این روزها زیادی این جفت عاشق پری برای پرواز دارند زیادی جیک تو جیک هستند نمی دانم چرا..؟چرایش را هم نمیخواهم بدانم چون نمیخواهم ذهنم را سمت نابودیها ، دوری ها و رفتن مادرم بکشانم میخواهم ذهنم را،تصورم را سمت اینکه پدرم زمان برای برگشتن مادرم خریده بگذارم کیسه های رنگا رنگ درون دستان مادرم صحه ای بر تمامی افکارم هستاولین مشکلم رو به اتمام هست اما نمی دانم دومین مشکل،آرش و قرارش را چگونه درست کنم؟صبر کردم چرخش دقیقه ها را شمردم آخر شب قبل از خواب تکیه ام را به دیوار آشپزخانه با آن کاشیهای سفید رنگ دادم تا بهتر بتوانم پدرم را که در حال دیدن مستند،مادرم داخل آشپز خانه در حال جا دادن ظرفها بود را توجیه کنم -آرش زنگ زد قرار شد فردا ساعت پنج عصر ببینمش میخواستم شما در جریان باشید شما که با این موضوع مشکلی ندارید؟ مادرم از خدا خواسته لبخند پهنی روی صورتش نشاند-نه مادر چه مشکلی! من و پدرت از خدامون هست زودتر تکلیف این پسر بیچاره رو معلوم کنیزیر قول و قرارم زدم شب را تا صبح نتوانستم استراحت کنم آرمان با آن معصومیت چشمهایش،عشق خالصش لحظه ای از مقابل دیدگانم کنار نمی رفت جان کندم تا کمی فقط کمی نزدیکیهای سپیده ی صبح چشمهایم را خواب نازکی فرا گرفت زمان گذشت ساعت قرار فرا رسید بر عکس شب خواستگاری به وضع ظاهریم اهمیتی ندادم مانتو.. شلوار و شال ساده ای پوشیدم با صدای زنگ و دیدن شماره ی آرش قلبم تند و پر هیجان شروع به تپیدن کرد گوشی را به گوشم چسباندم-بله-سلام خوبی .. کجایی؟آماده شدی؟دلتنگی از لحن صحبتش هویدا بود.آهنگی سوزناک درست مانند آهنگ نی-آره خوبم مرسی دارم راه میافتم -جلو درم بیا بیروننگاهم از تلفن همراهم کنده شد به سمت پنجره کشیده شدم آرش را دیدم خوشتیپ تر از همیشه،آراسته تر از هر زمانی گوشی به دست به ماشین لاکچری اش تکیه داده با دیدن این صحنه آرامشی عجیب به تمام تنم تزریق شد مهرش یک دفعه بی هوا به دلم افتاد نسیمی خنک در تمام وجودم وزیدن گرفت، کویر خشکیده ی دلم سیراب شد اما بغضی سنگین گلویم را چنگ زد من عاصی با حسی غریب با خودم اندیشیدم من کجای این جاده ی پر پیچ و خم ایستادهام؟با سوار شدنم گره کور بین اخمهای درهمش خبر از طوفانی قبل و بعد هر آرامش را می داد-سلام آقا آرش..خودم می اومدم..پوزخندش مانند نیزه ای نوک تیز در چشم هایم فرو رفت نگاهم نکرد استارت زد ماشین با تیکی روشن شد ماشین را به حرکت در آورد سپس با همان لحن و صدا گله کرد-هنوزم نمیخوای اسمم و بدون پسوند و پیشوند صدا کنی در صورتی که گفتی هفتاد درصد جوابت مثبته. چرا این صدای برزخی اینقدر آرامم میکند؟چرا احساس میکنم صدائی زیباتر از این صدا وجود ندارد؟به سمت صدایش چرخیدم دنبال ردی از آرامش در صورتش گشتم ، ندیدمبرسیم صحبت میکنیم.آرش ماشین را به سمت خیابان اصلی هدایت کرد و با آن صدای خشدار بیشتر دلم را هوایی کرد-ماجایی نمیریم از فضای کافی شاپ و اینجور جاها هیچ وقت خوشم نمی اومد همین جا حرف می زنیم گفتی فرصت می خوای این چند مدت فکر کنم فرصت کافی داشتی واسه فکر کردن واسه به هم ریختن کسی که دوستت داره ناگهان نگاهش در سیطره ی نگاهم قرار گرفت،گره ابروهای مردانه اش از هم باز شد،چینهای گوشه ی چشمش بیشتر شد گرمای نفسهایش توی صورتم پخش شد-نکنه خانم زیر لفظی میخوان و هیچی نمیگن؟
#لحظاتی_بدون_تو پارت 30طولی نکشید که صدای مردانه و خاصش احساسم رابه بازی گرفت،امااین احساس مانند نور شمعی در باد زیاد دوام نداشت و زود خاموش شد-سلام غزل..چطوری..؟من و نمی بینی خوبی..؟-سلام آقا آرش من خوبم..شما چطورین خوب هستین؟صدای قدمهایش روی کفپوش ها خبر دور شدنش از فضای اطرافش را میداد. -تو چی فکر میکنی؟هرطور فکر کنی من همون طوریم.صدای خشدار و گرفته اش به تلخی دود سیگار خبر از طوفانی بودن درونش را میداد.-چی شداین مدت واسه فکرکردنت کافی بود یا باز هم وقت میخوای؟جواب مامانم و که درست و حسابی ندادی لااقل جواب خودم و بده تا تکلیفم و بدونم.چند روز من و معطل خودت کردی صداتم در نمیاد تو رو نمیدونم ولی من تو سینم چیزی بنام دل دارم متوجه ای که؟نگاه پردازشگرم را به خورشید اسیر شده در زیر ابرهای خاکستری دوختم لبهایم را روی هم فشردم نمیدانستم چه جوابی بدهم آرش که سکوتم را دید با همان تن صدا باز هم احساسم را به غلیان در آورد-اینجوری نمیشه من آدم صبوری نیستم درواقع اینجور برداشت کن که من و صبر مثل پنبه و آتیش میمونیم.غزل اصلا بیا یه کاری کن فردا یه قراری بذار تا ببینمت بشینیم تکلیفمون رومشخص کنیم نظرت چیه؟هول ودستپاچه بدون این که فرصت فکر کردن داشته باشم موافقت خودم را اعلام کردم قراری برای فردا ساعت پنج عصر داخل کافی شاپی چند خیابان بالاتر از خانه ی خودمان گذاشته ، تماس را قطع کردم.پس از پایان تماس الهام لبخند خبیثانه ای زد و با ذوق خاصی گفت:-ببین غزل بالا بری پایین بیای این آرش دست از سرت برنمیداره..هر چی بیشتر فرار کنی بیشتر دنبالت میگرده پس به نفعت باهاش کنار بیای و زودتر جوابش رو بدیسپس هر دو دستش را به هم کوباند و با لهجه ی جنوبی مخصوص جنوبیهای خونگرم گفت: -ها دختِر حالیتِ مُه چی مُگم؟ یا یه جورِ دیگه حالیت کُنُم با بیل و کلنگ و تیشه؟با این لحن صحبت کردنش نتوانستم خود دار باشم زیر خنده زدم الهام بچه جنوب بود بعضی وقتا با لهجه شیرین جنوبی صحبت میکرد.اون موقع بود که من هم نمیتوانستم جلو خنده ام را بگیرم و و قه قهه نزنم.خنده ام که تمام شد افکارم را زیر رو کردم سوالی که در پشت ذهنم بالا و پائین می پرید را به زبان آوردم -تو میگی من چه خاکی به سرم بریزم؟ به قول خودت این آرشِ دست بردار نیست یجورایی لباس تنم شدهالهام باز هم شروع کرد با همان لهجه صحبت کردن-چرا نِداره دختِر خوب فِردا عصر شیک و پیک میکنی یه تیپ آرش کش میزنی میری کافی شاپ فِرار..سِر قِرار..با خود یار.. دل پسر و به دست میاری یه عِروسی مِشتی راه می ندازی میری سِر خونه زندگیت یه دو جین بچه هم میندازی سر این بنده خدا خوشبخت زندگی میکنی.آرمان هم پِر میدی میره دیگه هم بهش فکر نمیکنی خودت که دونی اگه بعد از ازدواجت به اون دیلاق بی عرضه فکر کنی خیانت محسوب میشه اون وقت آرش میفهمه میاد میندازدت جلو خونه ننت دِ برو که رِفتیحال و هوایم با این اداها کمی بهتر شد او را محکم در آغوشم فشردم و کنار گوشش پچ زدم:-من اگه تو رو نداشتم چکار میکردم؟رک بودنش با روحیه ام سازگار نبود اما تا کمی این رک بودن را دوست داشتم-میرفتی میمردی هوای پیاده روی از سرم پرید به خانه برگشتم بین راه با خودم اندیشیدم از همین حالا باید با دوران تجرد خداحافظی کنم وارد دنیای تاهل شوم. با رسیدنم به سمت تردمیل گوشه ی سالن حرکت کردم گوشی و هندزفری ام را داخل جیب پالتوام جا دادم آنها را روی دسته ی تردمیل گذاشتم تا در اصرع وقت آنها را با خودم به اتاقم ببرم گامهایمرا به سمت آشپزخانه کجکردم نگاهی به ظرف های انباشته شده روی کابینت انداختم آنها را داخل ماشین ظرفشویی گذاشتم تک قرصی را داخل جایگاهش قرار دادم ماشین را روشن کردم خانه و آشپزخانه را مرتب کردم.که با شنیدن صدای ماشین پدرم به سمت ورودی حرکت کردم.
#لحظاتی_بدون_توپارت 28-اون لحظه نمی دونستم چی بگم آرمان ولوله ی عجیبی توی دلم به راه انداخته بود تنها کاری که تونستم انجام بدم رو عملی کردم نگاهم رو بیشتر به نگاه مضطربش وصل کردم پرده ی اشکی که میرفت تا دیدم رو تار کنه رو عقب روندم آرمان خیلی آدم معتقدی بود اما من اون لحظه میخواستم آرمان باورم کنه واسه همین انگشت کوچیکم و جلو روش گرفتم از ته دلم بهش قول دادم..قول دادم جوابم مثبت باشه آرمان خیلی براش سخت بود که دستش به دستم بخوره ولی نمیدونم چی شد اونم انگشت کوچیکش و جلو آورد و قفل انگشتم کرد اونم ته دلش قرص شد که من پای حرفم میمونم اون اومدخواستگاری ولی مامانم همه راهها رو به روش بست،مخالفت کرد اون پاپس نکشید چند بار دیگه هم اومد خواستگاری ولی باز مامانم زیر بار نرفتبر خلاف تصورم الهام به یکباره بر آشفت صدای بلند و پر حرصش پرده ی گوشم را خراش داد به سمتم چرخید پشت دست راستش را محکم به کف دست چپش کوباند با چشمهایی درشت شده مانند ماده گرگی زخمی به سمتم حمله کرد تا پاره کند، بدرد افکار پوسیده ی گذشته ام را افکاری که با آنها خو گرفته، بزرگ شده بودم-غزل ببین نکته دقیقا همین جاست دیگهتو و آرمان واسه به هم رسیدن اصلا تلاش نکردین..نجنگیدین.. فقط مثل دو تا مجسمه وایسادین به مخالفتها بهاء دادین نتیجه چی شد؟شد همین بدبختی که الان داری می بینی چند سال تو از اون بی خبری،اون از تو..این حرفها رو تا الان صد بار تو اون کله ی پوکت فرو کردمنگاهی به صورتش پنهان در تاریکی انداختم افکار جدیدم را ته ذهنم راندم نمیخواستم از این احوال پریشان طوماری سوال و جواب جلو رویش بگذارم خاموش ماندم الهام هر دو دستش را مقابلم بالا اورد و با تعجب تنها به یک کلمه اکتفاء کرد.-نکردم؟سرم سنگین است..سرم پر از شیارها ئیست که هر لحظه بیشتر دهان باز میکند احساس میکنم چیزی توی سرم در حال جوشیدن است ویران عشقی شده ام که داخل خرابه هایش نمیتوانم زندگی کنم الهام برگشت صاف سر جایش نشست پس از لحظاتی کوتاه ادامه ی حرفش را از سر گرفت -غزل از اینکه تو و آرمان همدیگر رو دوست داشتین شکی درش نیست ولی قبول کن آرمان واسه به دست آوردنت هیچ حرکتی نکرد فقط مثل آدم های ترسو و ضعیف خونشون رو عوض کرد و از پیش شما رفت اون فقط یه چیز و خوب بلد بود.سرم را به چپ و راست تکان دادم-چی..؟-شعار دادن..خودم و از بین میبرم دیگه چه صیغه ای؟ اینها همش شعار بوده که میداده و گرنه تو تا حالا کیو دیدی واسه به هم نرسیدن خودش رو از بین ببرهمغزم هنگکرده لبهایم را چند بار بر هم زدم اما آوایی ازش خارج نشد برای دفاع از خودم از منی که باخته ام در آن گرگ و میش هوا راهنما زدم گردن خشک شده ام را سمت الهام چرخاندم- فعلا بریم خونه تا ببینم چی پیش میاد دیگه مغزم نمیکشه دارم دیوونه میشم..تو میگی یعنی این همه سال انتظار کشیدنم واسه برگشتنش توحم بوده؟یعنی آرمان فراموشم کرده؟الهام هر دو دستش را محکم روی ران پاهایش کوبید چینی از اخم و جدیت میان ابروهای پهنش نشاند و با همان حرص صدایش فریاد کشید-آره..آره..اصلا از کجا معلوم اون تا حالا ازدواج نکرده باشه؟سکوت تنها فریاد لبهای خاموشم در آن تاریکی وحم انگیز است.برگشتم الهام را جلو برج پیاده کردم همانجا داخل ماشین نشستم سرم رابه پشتی صندلی تکیه دادم ارنجم را تکیه گاه در کردم چشم بستم با انگشت شصت و اشاره محکم گوشه ی چشم های سوزناکم را فشردم با همان چشمهای بسته دکمه ی پلی را لمس کردم هوای این روزهایم توی کابین ماشین سر درگمی ام را بیشتر کرد دلم برای خودم سوختسر یک دوراهی ام تو بگو کجا برم ؟تو بگو آرامش و خدا کجا پیدا کنم؟هر طرف بگی میرم میگردم تا پیدا کنم اون و من واسه خودم تو دلم نگه دارم دلم ارامشی از جنس بارون میخواد تا در کنار تو بمونم نرو تنهام نزار دیوونه میشم همه دنیا شدن تیشه واسه ریشم میخوان تا تو نباشی با خیالی..خیالی..خیالی.. پوشالی....پوشالی تو رو از من جدا کردن نباشی...نباشی نباشی تا دلم بی تو بمیره تو حسرت باشم و قلبم بگیره فردا و فرداهای دیگری از پی هم آمدند ورفتند من هنوز جواب آرش را نداده ام احساس میکنم روزها هم عزادار من هستند روزهایی قفل شده،خطاطی شده روی گذشته ی متزلزلم. احساس میکنم ارش منتظر است منتظر یک تلنگر احساس میکنم از اینکه زیادی در انتظار مانده عصبی و ناراحت باشد اما کاری نمیتوانم انجام دهم من در گذشته مانده ام،گذشته ای که قول داده ام فراموشش کنم پس از چند روز حوصله سر بر و خسته کننده با الهام قراری دو نفره را برای پیاده روی برنامه ریزی کردم در این هوای دلپذیر خواستم امروز را بدون هیچ دغدغه ی فکری به پایان برسانم.
#لحظاتی_بدون_تو پارت 27به رد عکس جامانده اش توی قاب آینه نگاهی انداختم.تمام امشب دور کره ی مغزم چرخ خورد.سُر خوردم کنار دیوار نشستم زهرخندی تلخ کنج لبم خانه کرد-حرف زدیم مثل همه تو اولین شب داشتم اعتماد میکردم تا نیمه همه چی خوب داشت پیش میرفت تا اینکه آرش با یه قضاوت سخت ذهنیتم رو نسبت به خودش تغییر داد همین اول راهی اون باعث شد دوباره آرمان تو ذهنم جا بگیره و بزرگ بشه.الهام با صدایی ضعیف،دلنگران و مضطرب پچ زد؛-چی گفت؟از آرمان حرف زد؟ مگه اون از آرمان خبر داشت؟اشکهایم رد خودشان را پیدا کردند زلال این دانه ی بی رنگ باعث شد ارتعاش صدایم با صدای ضعیفی به گوش برسد با همان صدای ضعیف لب زدم؛-الهام نمیتونم از پشت گوشی حرف بزنم آماده شو تانیم ساعت دیگه جلو برج هستم یه حرفهایی دارم واسه گفتن که بعد از رفتن آرمان امشب تو اولین نفری هستی که ازشون باخبر میشیوسط یک مثلث عشقی گرفتار شده ام نمیدانم چکار کنم؟چه کاری درست و چه کاری اشتباه است نمی دانم اگر آرمان خبر ازدواجم را بشنود چه عکس العملی از خودش نشان خواهد داد!لباسی مناسب پوشیدم بوتهای بلند مشکی ام را به پا کشیدم سوئیچ ماشین را از روی کنسول کنار در برداشتم بی صدا از در بیرون زدم، به طرف برج حرکت کردم در راه مدام با خودم درگیر بودم که آیاحرف هایی که قبلا بین من و آرمان رد و بدل شده و مانند راز است را درست است به الهام بگویم یانه؟در همین فاصله ی کم به این نتیجه رسیدم که فقط مختصری از آن حرفها را به الهام خواهم زد. فاصله ی خانه تا برج زیاد نیست پس از لحظاتی مقابل برج رسیدم بر حسب اتفاق امین برادر الهام را می بینم که کنارش ایستاده با رسیدنم با همان صدا به امین سلام میدهم با اشاره به الهام از امین خداحافظی کرده،ماشین را به حرکت در می آورم سکوتی مطلق ماشین را فرا میگیرد تا اینکه الهام سر بحث را باز می کند-می شنوم..بگو چی میخواستی بگی؟نفس عمیقی کشیدم..دل شب را شکافتم نگاهم را به افق خیالی ام معطوف کردم دفتر خاطرات گذشته را ورق زدم شروع کردم از گذشته ای نه چندان دور خاطراتی را باز گو کردن-بچه که بودم هر وقت میرفتم خونه مینو خانوم مادر آرمان واسه بازی با آرمان و خواهر و برادرهاش مینو خانم اولین کاری که میکرد همون جلو در یه گل کاغذی خیلی خوشکل دست ساز خودش که تو رنگهای مختلف سفید،آبی،قرمز بود جلو صورتم می گرفت تا من گل رو نمیگرفتم راضی نمیشد برم داخل آرمانم که دیگه نگو با اون سن پائینش همیشه بین خواهر و برادرهاش زیادی هوامو داشت همیشه بهترین ها رو واسه من در نظر میگرفت تو بازیهای مختلفی که با هم داشتیم اگه بازنده من بودم آرمان کمکم میکرد تامن برنده باشم و نبازم اون از عمد خودش رو بازنده نشون میداد اینجوری دهن خواهر و برادرهاش رو هم می بست تا تو عالم بچّگی دعوا راه نیفته حتی بعضی وقتا که نمیتونستم کفشامو بپوشم آرمان با اون سن کمش کمکم می کرد کفشای عروسکیم و بپوشم تا اینکه هردومون پا به پای هم بزرگ شدیم، مدرسه رفتیم روزگار گذروندیم دیگه سختمون بود با هم روبرو بشیم مگر مواقعی که مینو خانم مجلس روضه یا مولودی خوانی داشت که اون موقع من خیلی سنگین و رنگین با مامان میرفتم و بر میگشتم.-اون موقع ها من هفده ساله بودم آرمان بیست و دو سال داشت یه روز تو همون دیدارهای کوتاه آرمان از فرصت استفاده کرد نزدیکم شد نمیدونی چجوری بر خورد کرد خیلی اقا منشانه..خیلی باوقار بعدش شروع کرد به تعریف کردن -به به ببین کی اینجاست! غزل خانوم زیبا و طناز. ناراحت نشدم خیلی راحت برخورد کردم خندیدم در جوابش گفتم: -به به سلام جناب آقای آرمان خوشتیپ رفیق قدیمی..خوبی شما ؟کم پیدایی !آرمان یه نگاه به صورتم انداخت از اون نگاه ها که قدرت جاذبه ی زیادی دارن از اون نگاه ها که قشنگم متوجه میشی طرف چقدر دلتنگ و عاشق هست و گفت :-تو رو که می بینم خوبم تو چطور؟کم پیدایی دیگه یادی از ما نمی کنی انگار بچه بودیم بهتر بود اون میخواست زیر زبونم و بکشه ببینه من چی؟منم دلتنگش شدم؟منم دوستش دارم؟من جوابی ندادم ولی اون از نگاهم همه چی رو خوند چون دور و اطرافش رو نگاهی انداخت بعد با همون نگاه آتشینش گفت:-غزل می خوام یه مطلبی رو بهت بگم.-دستپاچه شدم به روی خودم نیاوردم میدونستم چی میخواد بگه آرمان دستی به صورت خوش تراشش کشید و گفت :-غزل میخوام به مامان بگم بیایم خواستگاری اگر جوابت مثبت بود که خدا روشکر ولی اگه جوابت منفی بود مطمئن باش من مزاحمت نمیشم راهم و میکشم و میرم اما اگه یه روزی خبر ازدواجت به گوشم برسه خودم و از بین میبرم چون نمیتونم باور کنم کسی وارد مالمیکم شده، کسی غیر از خودم تصاحبت کرده چون من از همون بچگی یه احساسی ورای تمام احساسها به تو داشتم.جون به لب شدم تا جلو روم قد کشیدی بزرگ شدی و وقت ازدواجت شد