#لحظاتی_بدون_تو پارت 32آرش با این جمله ی کوتاه شبیخونی به قلبم زد دلی که بند امانتی چند ساله بود ،…
انتشار: 2026/08/02 16:30 UTCدریافت: 2026/08/15 03:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:30 UTC
#لحظاتی_بدون_تو پارت 32آرش با این جمله ی کوتاه شبیخونی به قلبم زد دلی که بند امانتی چند ساله بود ، دلی که بین باختن و بردن مانده بود. هول زده لب زدم؛-این چه حرفیه؟ آرش اخم دلنشین وجذابی روی صورتش نشاند کلافه دستی به ته ریش زیبای نشسته بر روی صورتش کشید با همان نگاه اخم آلود نگاهش را میان صورتم چرخاند و مجدداً صحبتش را از سر گرفت-پس چرا جواب خواستگاریم و نمیدی؟چون میدونی دلم و باختم داری اذیتم میکنی؟جایی میان قلبم سوخت همانجایی که درگذشته به آتش کشیده شده بود دستم را روی همان نقطه گذاشتم دستم نیز سوخت-من اهل اذیت کردن دیگران نیستم حرفهای درهم ریخته اش روی صفحه ی نگاهم افتاد و شکست-هستی خوبم هستی وگرنه اینقدر من و این همه مدت دنبال خودت نمی کشوندی با وجودی که میدونی خیلی دوستت دارم. پشت کلمات پناه گرفتم تله پاتی از جنس عشق به راه انداختم لبخندی زدم نگاهم را به سمت بیرون و هوای خاکستری اش سوق دادم با زمزمه ای که درون هوای مطبوع داخل کابین ماشین پیچید بند را آب دادم و بدون هیچ حرف اضافه ای راحت کردم خیالِ این عجولِ افسار گسیخته را-واسه بار دوم اشتباه کردی آقا آرش چوب خطتت داره از اشتباه پر میشه اینجارو ببینبا انگشت اشاره روی شیشه ی بخار گرفته خطی افقی کشیدم خواستم خطی عمودی اضافه ی آن خط بی رنگ کنم که شیطان درونم نهیب زد برای کمی هم که شده اذیتش کن انگشتم میان راه ایستاد-جوابم اینِ نگاهش رنگ باخت،پیچ گره ابروانش بیشتر شد دنبال صدای پای جمله اش گشتم خواست جمله ای را ادا کند که خطی عمودی وسط آن خط افقی کذائی گذاشتم لابلای خواستنش عشق لانه کرد تمام صورتش لبخند شد مردمکهایش از شوق برقی خاص به خود گرفت با همان صدای بم و مردانه آهسته زمزمه کرد؛-من و اذیت میکنی آره؟ دارم برات به موقعش نشونت میدم نامردم اشکت و در نیارمامان از این عشقی که لذتش هم درد داردمنظورش رامتوجه شدم شرم در چهره ی گلگونم نشست درسکوت ماشین صدای نفسهایمان تنها صدای موجود بود آرش دست بیقرارش رابالا آورد دستم را چفت دستان مردانه اش کرد عطر روی نبض دستانش هوش از سرم پراند چشم بستم آرش دستم را به لبهایش نزدیک کرد و عمیق و طولانی بوسید، لبخندی گوشه ی لبهایش نشاند با نگاه بانفوذش عمیق و معنادار نگاهم را درید و پرشور لب زد؛-این با هم بودن مبارکمون باشه..خدا کنه لیاقت داشتنت رو داشته باشم..زن امانت خداست غزل امیدوارم امانتدار خوبی باشممیان این همه احساس ناب..میان این همه دلدادگی ناگهان غمی عمیق در صورتش نمایان شد دلم لرزید..خواست آتش دلم باز هم از این عشق سرد و خاموش شود -ولی غزل نمیدونم چرا از غم چشمهات میترسم من تو زندگیم هیچ وقت اشتباه نکردم حتی در مورد عشق خودم به تو ولی نمیدونم چرا از عشق تو به خودم مطمئن نیستممیان قلب این مرد این باران عشق است که تند و بی محابا می بارد.با باریدن تگرگنباید این سیلاب عشق از میان برود خرابی به بار آورد خاطرات آرمان را میان دستم، قلبم، وجودم مچاله کردم اینبار من پیش قدم شدم دستان پر ازعطر گل یاسم را روی دستان گرم مردانه اش گذاشتم و اطمینان خاطر دادم-باز هم داری اشتباه میکنی من بهت قول میدم عشقم بهت واقعی هست..خالصِخالص بدون ذره ای ناخالصی آرش از خدا خواسته دست دیگرش را روی دستم گذاشت با جادوی نگاهش برای لحظاتی چشمهای شب زده اش را بست تا شاید بتواند خودش واحساساتش را کنترل کند و با همان چشمهای بسته لب زد؛-باورت کردم..امیدوارم سد باورم و هیچ وقت نشکنی آرام چشمهایش را باز کرد نگاهی به صورتم انداخت با همان تن صدای گرفتهگفت:-غزلم دوتا خواهش دیگه ازت دارممثل کسی که هیپنوتیزم شده نگاهش کردم-تا ببینم درخواستتون چیه؟ -رسمی باهام حرف نزن من آرشِ بدون پسوند و پیشوند و بیشتر دوست دارم میخوام به این باور برسم دیگه مال خودم شدی این از اولین خواسته..دومین خواسته تا شب پیشم باش شام و با هم باشیم بعد میرسونمت خونهلبخندی نرم روی لبهایم نشاندم-رسمی حرف زدن و که دیگه کنار گذاشتم چون ازدواجمون رسمی شد.شام رو هم حتما رمانتیک و شاعرانه دوست داری درستِه؟ آرش دمی عمیق گرفت به بلندای آسمان شب وسعت کلامش را بیشتر کرد-چرا ک نه تو اشکالی درش میبینی؟ -نمیدونم چی بگم. خیره به مرمکهایم گرم و پر حرارت گفت:-عشق جان یه شام خوردن که چی بگم یا نگم نداره قبول کن بذار بعد از سالها خون دل خوردن یه آب خوش از گلوم پائین بره..بذار گرمای قلبم با بودنت بیشتر بشه