ولی زندگی کمی محدود تری دارم ، خورد خوراک به درستی پیدا نمیشود ، هوا کمی سرد است و این پشم های ناچی…
انتشار: 2026/07/27 17:24 UTCدریافت: 2026/08/15 05:06 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:06 UTC
ولی زندگی کمی محدود تری دارم ، خورد خوراک به درستی پیدا نمیشود ، هوا کمی سرد است و این پشم های ناچیز کفاف زمستان پیش رو را نخواهند داد، کوچه ای که در آن به گربه تبدیل شده بودم را شناختم تا خانه فقط یک خیابان فاصله داشت ، تصمیم گرفتم به سمت خانه بروم ، در مسیر متوجه شدم گربه های ماده وقتی نگاهشان به من میافتاد به سرعت راه خود را کج میکنند ، برایم جالب بود حتی وقتی گربه هستم هم زن ها به من بی محلی میکنند.به اول خیابان که رسیدم پسر بچه ای به دنبالم افتاد ، من هنوز به گربه بودن عادت نداشتم به همین دلیل نفهمیدم که در اینجور مواقع باید فرار کرد ، پسر بچه که نزدیک شد متوجه قصد شرورانه او شدم کمی دیر جنبیدم و دیگر کار از کار گذشته بود ، با پسرک در حال دعوا بودم و به این فکر میکردم که اگر انسان بودم ، چنان درس بزرگی به این طفیلی حیوان آزار میدادم که تا عمر دارد دیگر نه حتی حیوان بلکه انسان ها را هم آزار ندهد.در حین فکر کردن متوجه شدم از شدت خشمی که دارم از زیر پنجه های نرم و پشمینم ، پنجول های تیز و بلندی در حال بلند شدن است ، درست همین جا بود که متوجه شدم برای درس دادن به این پسرک تخس نیاز به انسان بودن نیست , پنجول های برنده را به سرعت و به صورت کامل باز کردم ، اول تصمیم داشتم صورتش را زخمی کنم ولی زیاده روی بود ، در همین لحظه پسرک دست خالی خود را به سمت صورتم دراز کرد ، بهترین فرصت بود ، چندین خط موازی و غیر موازی بر روی دستان پسرک ول دادم ، چنان جیغی کشید که قصاب کنار خیابان با صدای بم و کلفتش گفت «حقت بود ، تخم سگ حیوون آزار»نویسنده: کیانوش امین
