#سلمان_فارسی از اصفهان تا مدینه... ⚠️در روایت صحیح تاریخی؛ عبدالله بن عباس رضی الله عنه میگوید: سلم…
انتشار: 2026/06/19 06:05 UTC
#سلمان_فارسی از اصفهان تا مدینه... ⚠️در روایت صحیح تاریخی؛ عبدالله بن عباس رضی الله عنه میگوید: سلمان فارسی رضی الله عنه شرح حال خودش را چنین تعریف کرد:«در حوالی اصفهان در روستای جی زندگی میکردم و مجوسی بودم.پدرم کدخدا بود. روزی از کنار یک کلیسا عبور کردم که نماز می خواندند و صدایشان را شنیدم و نماز آنها را پسندیدم. گفتم: بهتر از دینی است که ما داریم و اصل و منشاء آن را پرسیدم، گفتند از شام است. ماجرا را برای پدرم تعریف کردم. او گفت: پسرم دین تو و نیاکانت از آن دین بهتر است.پدرم ترسید که دینم را ترک کنم، بخاطر همین زنجیری به پایم بست و مرا در خانه حبس کرد.روزی زنجیر را باز کردم و با یکی از کاروانها به سمت شام رفتم. به خدمت مردی مسیحی بودم.او مرد بدی بود و صدقات مردم را برای خودش جمع میکرد و به فقرا نمی داد. ماجرا را به مردم گفتم، او را کشتند و شخص دیگری را جانشین او کردند و سلمان او را انسان نیکی دید و کنارش ماند.آن مرد در شرف مرگ بود گفت: مردم هلاک شده اند و دینشان را تحریف کردند و سلمان را به موصل نزد دوستش راهنمایی کرد، او هم مرد خوبی بود. هنگامیکه در آستانه مرگ قرار داشت از او خواستم مرا به کسی سفارش کند که پیش او بروم. لذا پس از وفات و دفن دوستم طبق سفارش او به نصیبین رفتم. آن مرد را در نصیبین یافتم و جریان را برایش گفتم. او گفت پیشم بمان. در کنارش ماندم. مرد نیکی بود. دیری نپایید که او هم در آستانه مرگ قرار گرفت، گفتم مرا به چه کسی راهنمایی می کنی، گفت: دوستم در عموریه.پس از دفن وی به عموریه رفتم آن مرد را یافتم، جریان را گفتم. او بمن گفت پیشم بمان و پیشش ماندم. البته به کسب و کار هم مشغول شدم و صاحب چند گاو و گوسفند شدم. آن مرد نیز در آستانه مرگ قرار گرفت.گفتم ای فلانی بعد از تو پیش چه کسی بروم؟ گفت: بخدا دیگر کسی از این مردم را نمی شناسم که بر سر دین و عمل ما باشد. ولی زمان بعثت پیامبری نزدیک شده است. او به دین ابراهیم مبعوث خواهد شد و از سرزمین عرب(مکه) هجرت میکند و به سرزمینی می رود که بین دو حره قرار دارد و میان آن دو حره نخلستان است(مدینه). او دارای نشانه هایی واضح هست که:1_هدیه را می پذیرد و از آن می خورد.2_صدقه نمی پذیرد و از آن نمی خورد.3_بین شانه هایش مُهر نبوت به چشم می خورد. سلمان گوید پس از دفن وی به عده ای بازرگان از قبیله کلب گفتم در ازای گاو و گوسفندان مرا به مکه ببرید. پذیرفتند. با کاروان حرکت کردم در وادی القری بمن ستم کردند و مرا بعنوان برده به یک یهودی فروختند. پسرعموی یهودی از بنی قریظه نزد او آمد، مرا از او خرید و با خودش به مدینه برد. بخدا قسم همینکه مدینه را دیدم با توجه به تعریفی که دوستم کرده بود آن شهر را شناختم. در مدینه ماندگار شدم، الله تعالی پیامبرش را مبعوث کرد، اما او در مکه بود. کار و بار بردگی مانع میشد که به مکه بروم و بتوانم او را ببینم. روی نخل بودم که پسر عموی اربابم آمد و گفت: خدا بنی قیله(=اوس و خزرج دو قبیله انصار) را بکشد، بخدا قسم آنها اکنون در قبا در کنار مردی که از مکه آمده جمع شده اند و گمان می برند که او پیامبر است. سلمان گوید: وقتی این خبر را شنیدم لرزشی مرا فرا گرفت و نزدیک بود از نخل بیفتم. پایین آمدم و به پسر عموی اربابم گفتم چه میگویی؟ چه میگویی؟ اربابم عصبانی شد و مرا با مشت زد و گفت: تو را به این چکار؟ برو کارت را انجام بده!»⚠️«شب هنگام به خدمت پیامبر در قبا رفتم. گفتم شنیدم مرد صالحی هستید، این طعامی که آورده ام صدقه است و دیدم که شما از دیگران به آن سزاوارترید. سلمان گوید: رسول خدا صل الله علیه و سلم به یارانش فرمود: بخورید و خودش دست به آن طعام دراز نکرد.فهمیدم که یکی از نشانه هایی که آن دوستم در عموریه گفته بود درست است.سپس بازگشتم و پیامبر به مدینه آمدند. چیزی جمع کردم و نزد پیامبر رفتم و گفتم این هدیه ای است برای شما. رسول خدا از آن خورد و به دستور ایشان یارانش هم خوردند. مطمئن شدم، دو نشانه از نشانه هایی که دوستم گفته بود درست است. رسول خدا بخاطر تشییع جنازه یکی از یارانش در گورستان بقیع بود، نزد وی رفتم و بر ایشان سلام کردم. سپس چرخیدم و شروع به نگاه کردن به پشتش نمودم تا بلکه مهر نبوت که دوست یهودیم گفته بود ببینم. رسول الله متوجه شد که دنبال چه میگردم. ردایش را کنار زد و مهر نبوت را بروی شانه ایشان مشاهده کردم. سپس خود را بر روی ایشان انداختم، ایشان را بوسیدم و گریستم. رسول خدا بمن گفت بیا جلو. من هم جلو آمدم. ای ابن عباس، همانگونه که داستانم را برای تو تعریف کردم برای پیامبر خدا نیز بازگو کردم. پیامبر چنین پسندید که یارانش هم این داستان را بشنوند».📚منبع:داستان اسلام آوردن اصحاب رضی الله عنهم. تالیف دکتر عبدالله بن عبدالعزیز الجبرین، ص141 تا 151t.me/joinchat/AAAAAEp4SRAI1ZOteve8EA


