غزل حافظ برای عاشورا به روایت استاد زرین کوب با تسلیت ایام شهادت امام حسین علیه السلام و یاران با و…
انتشار: 2026/06/26 10:34 UTC
غزل حافظ برای عاشورا به روایت استاد زرین کوب با تسلیت ایام شهادت امام حسین علیه السلام و یاران با وفایش جایی خاطرهای را خواندم از استاد زرین کوب مرتبط با این روزها: «روز عاشورا بود و در مراسمی دعوت داشتم، مراسمی خاص با حضور تعداد زیاد میهمانان. نگاهی به…می گفت مکتب رفته و عم جزء خوانده، و در اوقات بیکاری یا قرآن می خواند یا غزل حافظ و شروع به خواندن چند بیت جسته و گریخته از غزلیات خواجه، و چه زیبا غزل حافظ را می خواند. پرسیدم: حالا چرا مشتاق دیدن بنده بودید؟ گفت: سؤالی داشتم گفتم: بفرما پرسید: شما به فال حافظ اعتقاد دارید؟ گفتم: خب بله، صددرصدگفت: ولی من اعتقاد ندارم.پرسیدم: من چه کاری می تونم انجام بدم؟ گفت: خیلی دوست دارم معتقد شوم، یک زحمتی برای من می کشید؟ گفتم: اگر از دستم بر بیاد، حتما، چرا که نه؟ گفت: یک فال برام بگیرید گفتم: ولی من دیوان حافظ پیشم ندارم، بلافاصله دیوانی جیبی از جیبش درآورد و به طرفم گرفت و گفت: بفرما مات و مبهوت نگاهش کردم و گفتم: نیت کنید فاتحه ای زیر لب خواند و گفت: برای خودم نمی خوام، می خوام ببینم حافظ در مورد امروز (روز عاشورا) چی می گه؟ برای لحظه ای ماندم و مردد در گرفتن فال. حافظ؟ عاشورا؟ اگه جواب نداد چی؟ عشق و علاقه ی این مرد به حافظ چی می شه؟ با وجود اینکه بارها و بارها غزلیات خواجه را کلمه به کلمه خوانده و در معنا و مفهوم آنها اندیشیده بودم، غزلی به ذهنم نرسید که به طور ویژه به این موضوع پرداخته باشد. متوجه تردیدم شد، گفت: چی شد استاد؟ گفتم: هیچی، الان، در خدمتتان هستم. چشمانم را بستم و فاتحه ای قرائت کردم و به شاخه نباتش قسمش دادم و صفحه ای را باز کردم: زان یار دلنوازم شکریست با شکایت گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت بی مزد بود و منتT هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایتدر زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی جانا روا نباشد خونریز را حمایت در این شب سیاهم، گم گشت راه مقصود از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان، وین راه بینهایتای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت این راه را نهایت، صورت کجا توان بست کش صد هزار منزل بیش است در بدایت هر چند بردی آبم، روی از درت نتابم جور از حبیب خوشتر، کز مدعی رعایت عشقت رسد به فریاد، ار خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت خدای من این غزل اگر موضوعش امام حسین و وقایع روز و شب یازدهم نباشد، پس چه می تواند باشد؟! سالها خود را حافظ پژوه میدانستم و هیچ وقت حتی یک بار هم به این غزل، از این زاویه نگاه نکرده بودم. این غزل، ویژه برای همین مناسبت سروده شده است. بیت اولش را خواندم، از بیت دوم این مرد شروع به زمزمه کردن با من کرد و از حفظ با من همخوانی و همزمان گریه می کرد، طوری که چهار ستون بدنش می لرزید، انگار داشتم روضه می خواندم و او هم پای روضه ی من بود. متوجه شدم عده ای دارند ما را تماشا می کنند که مجری برنامه به عنوان سخنران من را فراخواند و عذرخواهی کرد که متوجه حضورم نشده.حالا دیگه می دونستم سخنرانی خود را چگونه شروع کنم. بلند شدم، دستم را گرفت میخواست ببوسد که مانع شدم، خم شدم، دستش را به نشانه ی ادب بوسیدم. گفت معتقد شدم استاد، معتقد بودم استاد، ایمان پیدا کردم استاد، گریه امانش نمی داد آن روز من روضه خوان امام شهید شدم و.کسانی پای روضهی من گریه کردند که پای هیچ روضه ای به قول خودشان گریه نکرده بودند.» به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز و آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشدانشالله


