با قلمِ آرام نمیتوان گفت آنچه امروز قلب احساس میکند،که در ژرفای تنم میکاود.تنها ایستادهام — تا…
انتشار: 2026/08/10 13:10 UTCدریافت: 2026/08/12 21:12 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 21:12 UTC
با قلمِ آرام نمیتوان گفت آنچه امروز قلب احساس میکند،که در ژرفای تنم میکاود.تنها ایستادهام — تا کمر فرو رفته در اندوهی بزرگ. اندوه، چون آب، پیرامونم جاری است؛ چون ستارهای تاریک بر سرم ایستاده. گسترده و بزرگ،برای همیشه سنگین شده — آبِ تیره و گسترده.خوشبختی پراکندهشده را دانهدانه برمیگیرم،دو پرتو ستاره را میشکنم،صورت دختری را میبوسم،هنر را تا به آخر رنج میبرم،همیشه تنها — زندگی سادهام را حفظ میکنم. اما چرا او،چرا او نمیخواهد مرا رنج ببرد؟و هر ساعت، هر لحظه چشمهای از آگاهی میگشاید:زندگی دو بال دارد، و هر یک از آنهابه سختی به کارهای من میرسد.آنها میپرند — گسترده و دور،شب را در میدانهای سرد میگذرانند،صبح به پنجرههای ادارات میکوبند،به بدنههای کارخانهها پرواز میکنند، —و آنگاه — چهرههایی که گرما نوازششان کردهآمادهٔ یکی شدن در کارند.آنگاه به نظرم میرسد:چه زندگیای!و آیا واقعاً لازم استکه نویسنده در دوری زندگی کندو همیشه، مثل کودکی نامناسب باشد؟به خود میگویم: نمیشود، باید به گونهای دیگر زندگی کنم.نمیشود!پرواز دقیقهها داغ است،و انتظار ادامه دارد،ساعتهای ظریف میخوانند و شب بر کف دستها فرود آمده،و ناگهان دستهای بزرگ را دیدم —آنها همیشه با من رشد کردهاند،کمی گلگون و برآمده و چروکدار،و با گرههایی از رگها، — اکنون سختاند،با لرزشی به سختی محسوس کشیدهاند،آراماند و به کار دعوت میکنند.دستهایم را روی طاقچه میگذارم —آرامتر و ساکتتر میشوند،شب ستارهها آنها را میشویند،صبح سپیدهدم به آنها دست میزند،خورشیدِ کارگر پوستشان را گرم میکند.و حالا…حالا بگذار بلرزند، —به هر حال نمیتوانند به اندیشه برسند،اندیشه ترکخورده، پرواز میکند و از پا میافتد،و با این همه هنوز تکرار میکند:ساده است،کاملاً ساده است — زندگی ما!#نیکالای_زابالوتسکی - ۱۹۲۸برگردان #محمد_مهدی_روبین#شعر_روس@RussianLan


