پدرم الکلی بود و در چهل سالگی مُرد. چند هفته قبل از مرگش، یک شب مرا نزد خود خواند و تاریخچهی زندگی…
انتشار: 2026/07/06 08:12 UTC
پدرم الکلی بود و در چهل سالگی مُرد. چند هفته قبل از مرگش، یک شب مرا نزد خود خواند و تاریخچهی زندگیاش را برایم حکایت کرد؛ تاریخچهی یک افتضاح.ابتدا از مرگ پدرش، یعنی پدربزرگم آغاز کرد. پدرش به او چنین گفته بود: من فقیر و ناکام میمیرم، ولی همهی امیدم به تو است، شاید تو بتوانی آنچه را که زندگی به من نداد، از او پس بگیری!پدر من نیز وقتی حس کرد که اجلش فرا رسیده است به من گفت که حرفی به جز تکرار آنچه پدرش به او گفته، ندارد"اینک فقیر و ناکام میمیرمامیدم به توست تا بتوانی آنچه را که زندگی به من نداد، از او بگیری"آری!آرزوها هم مثل بدهیها از نسلی به نسل دیگر منتقل میشوند.و من اکنون سی و پنج سال دارم، و گویا در همان نقطهای هستم که پدر و پدربزرگم بودند. من نیز آدمی هستم شکست خورده و زنم پا به زاستفقط همین حماقتم باقیست که معتقد شوم، فرزندم خواهد توانست آنچه را که زندگی به من نداده را از آن بگیرد. من میدانم که او نیز نخواهد توانست از این سرنوشت محتوم بگریزد. او نیز از گرسنگی خواهد مُرد یا از آن بدتر نوکر دولت خواهد شد.#اینیاتسیو_سیلونهبزرگترین کانال هواداران صادق هدایت