💠برای خلیـج نجیـب و همیشـه فـارس💠 خلیج فارس! تو را سر بر آسمان برسدو جاودانه نگاهت به کهکشان برسدبه…
انتشار: 2026/07/16 06:37 UTC
💠برای خلیـج نجیـب و همیشـه فـارس💠 خلیج فارس! تو را سر بر آسمان برسدو جاودانه نگاهت به کهکشان برسدبه سرفرازی نامت، نمی رسد گردونزمین کجا به تو ای برتر از زمان برسدخلیج فارس! تو را نام، جاودان باشدهمیشه سایه ی جانان به جاودان برسدو جایگاهِ تو پهلو زند بدان جاییکه پای وهم محال است تا بدان برسدنشانه های سرافرازی تو از ایرانبه بامِ هستی و بر مُلکِ لامکان برسدالا صلابتِ ایران باستان، سرهاتو را به ساحتِ ایوان و آستان برسدهمیشه گاته ی زرتشت، حرزِ جانت بادمباد تا که گزندی تو را به جان برسدسیَلک، آینه دارِ صفای باطنِ توستتو را نژاد، به اقوامِ کاسیان برسدزند ز جامِ تو جمشیدِ جم، مُدام مدامتو را به دوده ی جم، نامِ دودمان برسدهنوز نامِ تو را پیرِ دیر می خوانددعای خیرِ تو از دولتِ مُغان برسدو از تبارِ فریدون و پورِ دستانیتو را نژاد، به آن طُرفه پهلوان برسدو از قبیله ی نوشیروان و داراییتو را سلاله به ساسان و اردَوان برسدبه اردشیر رسد نسبتت، که آتشِ عشقهمیشه شعله ور از سوی بابکان برسدبرای دیدنِ رُخسارِ خویش، در جامتسکندر آید و خورشیدِ خاوران برسدتو خاستگاهِ بشر هستی و به دامانتهنوز جلوه ی جانانِ مهربان برسدبه ژرفناکیِ تو، غبطه می خورد عمّانو قطره ایست که بر ساحلِ گمان برسدو از نخست، تو را بوده فارس نام، کجاترازِ نامِ بلندت، به این و آن برسدامینِ عشق، فکنده است سایه بر سویتز چارسوی جهانت، خطِ امان برسدو از دیارِ سناباد و هشتمین خورشیدبه آب های تو، خورشیدِ بی کران برسدو کاوه ی دگری آید و به قلّه ی عشقدرفشِ عاطفه آیینِ کاویان برسدسیاوشِ وطنت، ارغوان کند ایثارو آرش آید و صد تیرش از کمان برسدچگونه نقشه برایت کشند شیطان هابه دست بوسیِ تو نقشه ی جهان برسدچگونه نسبتِ بیگانگی دهند تو را؟تو را که نام به ایرانِ باستان برسدبه پای بوسیِ تو، میرِ خاور از خوارزمبه دست بوسیِ تو، شاهِ دیلمان برسدو شاد زی که تو را عصرها قرین بشودو شاد زی که تو را قرن ها قران برسدهمیشه خیلِ ملک، بر سرِ تو بال افشانهمیشه بر تو ز یزدانِ عشق، جان برسدخلیج فارس! تو را دوست تر ز جان داریمو عشق، تا به هوایت، نفس زنان برسدو نقشِ رستم و پاسارگاد و کورش رابه شوقِ توست اگر سر بر آسمان برسدز تنب و هرمز و لاوان و از ابو موسیصلای نصرت و آوای جاودان برسدو قشم و کیش ز فانوسِ باورت روشنو موج خیزِ نگاهت، به هر کران برسدو چشم آبیِ مو بور، سخت درگیر استکه ما هلاک شویم، او به آب و نان برسدو چشم آبی موبور کرده حیلت هاکه تا زیان به تو از سوی تازیان برسدبرایت آن چه بخواهند، شب دلان، ما همدعا کنیم که بر شب دلان همان برسدبه جای باده ی افسون و خونِ رز خواهیمبه جامِ دشمنِ بدکیش، شوکران برسدتو با بهار، هم آغوش و یارِ دیرینیکجا به وسعتِ جامت، لبِ خزان برسدز جامِ توست که بر عاشقان رسد شادیز نامِ توست که بر شب دلان، هوان برسدبه دوستی که تو را دوستان هوادارندبه راستی که نشانت، به راستان برسدو دوستدارِ تو از چین و خطّه ی ماچینو خاکسارِ تو از خاکِ قیروان برسدو دستِ توست که بر دامنِ ظفر جاریستو پای توست که بر فرقِ فرقدان برسدهزار کُرد و لر و گیلک و بلوچ و عربُبه مرزبانیت ای آبیِ جهان برسدهزار مردِ خرد آفرین ز خوزستانهزار رستم دستان ز سیستان برسدهزار مردِ غیور از دیارِ کردستانکه هست در رگشان، خونِ ارغوان برسدهزار عالمِ دین، از دیارِ خون و قیامو شیرمرد ز قزوین و شیروان برسدو از دیارِ دلیرانِ آذری گفتارهمیشه آیتِ غیرت، نگاهبان برسدتو را سلام ز شیراز و هگمتانه و یزدتو را درود ز ایلام و زاهدان برسدز طاقِ دلکشِ بستان و مُلکِ کرمانشاهسلامِ عشق، چه شیرین و دلستان برسدرسد ز خطه ی قومس، تو را صلا هر دمسپاس خوانِ تو، سمنان و دامغان برسدز اردبیل و ز گیلان و از ارومیهو از هویزه ی پیروز، قهرمان برسدغمت مباد ز گیلانغرب و سوسنگردشهیدِ عشق تو را با خلوصِ جان برسدز شوش و شوشتر و شاهرود و شاه پسندهزار مردِ شرافت به هر زمان برسدز ماهشهر و ز بوشهر و لنگه و دیلممتاعِ عاطفه، هر لحظه رایگان برسدز ترکمن برسد، تُرکِ من بر اسب، سوارو شاخِ گل، ز گلستانت ارمغان برسدصفا ز خاکِ لرستان و خطّه ی زنجانطلوعِ عشق ز تهران و سیرجان برسدو ایلیاتی دانادل و خردآیینخیامِ عشق زند، تا بدان مکان برسدچگونه وصفِ تو را با سخن توانم گفت؟بیان، تو را نتواند که بر عیان برسدهزار شاعر شیدا ز غزنه و لاهوربرای وصف تو با گنجِ شایگان برسدحکیمِ توس، تو را شاهنامه خوان باشدو رودکیِ تو از جوی مولیان برسدهزار حافظ و سعدی تو را غزل خوانندکه وصفِ مهرِ تو باید به شاعران برسدیقین که خواجوی کرمان، غزل به یادِ تو گفتچنان که خواجه عمادت گهرفشان برسد