✅✅📢📢👎👎در زمان قدیم اتوبوسے شب به یزد رسیدکه مسافرانش مشهدے بودند .کافه چے درب کافه رابست...راننده ا…
انتشار: 2026/06/29 10:56 UTC
✅✅📢📢👎👎در زمان قدیم اتوبوسے شب به یزد رسیدکه مسافرانش مشهدے بودند .کافه چے درب کافه رابست...راننده اتوبوس بهش گفت:من سید هستم واینها زوار هستند کافه را بار کن و شام به مردم بده .کافهچے گفت:دیر وقت است ومن خوراکے ندارم.راننده گفت جدم تو را دیوانه خواهد کرد،حالابرو .کافهچے به منزلش که پشت کافه بودرفت.نصف شب صداے بز،گاو ،خروگوسفندان کافه چے بلند شد،که خود را به در و دیوار مے زدند.کافهچے بدو آمد وگفت:سید دستم به دامنت کل احشامم دیوانه شده اند،سےدگفت :خدارا شکر کن که به خودت نزد،خبردر انجا پیچید واهالے محل سینے بدست خوراڪ براے مسافران مے آوردند.وکافه چے گوسفندے سر برید،وکباب کرد براے مسافران.هر بار که سید به آنجا مے امد مردم کل مسافران را مجانے خوراڪ مے دادند.واز سید تقاضاے شفا مے کردند .سالهاگذشت وراننده پیر شد وخانه نشین؛ دوستے که آن شب مسافر او بود گفت:سید تو را به جدت جریان آن شب که احشام کافه چے دیوانه شدند چه بود.سےدگفت :چهارلیتر عرق سگے در آب انها ریخته بودم.🌹🌹🌹🍂🌹 @sangesabur 🌹🍂


