عطر چای تازه دم سماور مادربزرگ، صدای بازی بچهها در حیاط بزرگی که پدربزرگ با وسواس به گل وگیاهش می…
انتشار: 2026/08/07 09:59 UTCدریافت: 2026/08/07 21:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 21:45 UTC
عطر چای تازه دم سماور مادربزرگ، صدای بازی بچهها در حیاط بزرگی که پدربزرگ با وسواس به گل وگیاهش میرسید، طعم شیرین شکلاتهای پنهانشده در جیبش و قصههایی که انگار قرار نبود هیچوقت تکراری شوند؛ همه اینها هنوز هم در ذهن بسیاری از ما تازه و زندهاند. یادم میآید چطور در یک ظهر گرم تابستان بعد از یک روز طولانی بالا رفتن از درختان حیاط و قایمشدن در لابهلای گلهای باغچه، به پدربزرگ که نگران خون دماغ شدنم بود، میگفتم: «آقاجون اگه میخوای بیام داخل باید برام قصه بگی». پدربزرگ که راننده کامیون بود با صدای گرم و دلنشینش، قصههای عجیب و جالبی از شبها و روزهایی که در جاده بود را میگفت که هیچ وقت نفهمیدم کدامش راست بود و کدامش برای سرگرم کردن من. هرچه بود حال بچههای نسلهای قبل با پدربزرگ و مادربزرگ خیلی متفاوتتر از امروز بود. اما حالا با اینکه تعداد نوهها کمتر شده، در بیشتر خانوادهها ارتباط بین بچهها و پدربزرگ و مادربزرگها به شدت کمرنگ شده است. در دنیای امروز، با وجود مشغلههای زندگی، مهاجرت بین شهرها و حتی از کشور، تغییرات فناوری و... جا برای این ارتباط صمیمانه کمتر شده است. در این پرونده ضمن خاطرهبازی با گذشته، از آسیبهای ضعیف شدن این رابطه و ضرورت تقویت آن از جنبههای مختلف خواهیم گفت.


