⚜️حکایت ⚜️پیرمردی 80 ساله با پسر تحصیل کرده 45 سالهاش روی مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان کلاغی ك…
انتشار: 2026/08/21 12:52 UTCدریافت: 2026/08/21 18:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 18:40 UTC
⚜️حکایت ⚜️پیرمردی 80 ساله با پسر تحصیل کرده 45 سالهاش روی مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان کلاغی كنار پنجرهشان نشست.پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟پسر پاسخ داد: کلاغ.پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟پسر گفت: بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.بعد از مدت کوتاهی پیرمرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ.پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحهای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه این طور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم 3 سال دارد و روی مبل نشسته است. هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست، پسرم 23 بار نامش را از من پرسید و من 23 بار به او گفتم که نامش کلاغ است.هر بار او را عاشقانه بغل میکردم و به او جواب میدادم و به هیچ وجه عصبانی نمیشدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا میکردم.
