دلخوش پیام فرستاد که؛ «داری میری جایی که آدم خوبا از همه چیز دل کندن...» راننده عراقی اعصابِ درست…
انتشار: 2026/08/04 06:06 UTCدریافت: 2026/08/07 02:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 02:50 UTC
دلخوش پیام فرستاد که؛ «داری میری جایی که آدم خوبا از همه چیز دل کندن...» راننده عراقی اعصابِ درست و حسابی نداشت؛ برخلافِ او کولرِ ونِ سفیدرنگش خوب کار میکرد. قبل از آن، برنامه ما برای تاریخِ رُندِ ۰۵/۵/۵ از میانه وادیالسلام میگذشت و حالا به لطفِ اعصابِ…دلنگرانگوشم را به لبهایش چسبانده بودم تا بتوانم صدایش را بشنوم. احتمال میدادم تا چند دقیقه دیگر به طور کامل هوشیاریاش را از دست بدهد. از بین لبهای باریک و سفید شدهاش، شبیه به زمزمه ناله زنانهای در باد، یک اسم بیرون آمد. شبیه یک پیروزی بزرگ برای من به نظر میرسید. سر برگرداندم عقب و با فریاد گفتم؛«اسمش رضوان ساداتِ...»جان نداشت. یعنی انگار هر لحظه که میگذشت وضعیتش وخیمتر میشد. زیر کتف و پاهایش را گرفته بودند وقتی آوَردندَش... پلکهایش مدام روی هم میافتاد و در تکاپوی ما برای تکان دادن و بیدار نگه داشتنش، باز مجبور میشد از هم بازشان کند. حالا دیگر عرق از شقیقههایم سرازیر شده بود. خودم هم نفسهام به شماره میافتاد و زنِ روی تخت دراز کشیده، به نظر میرسید چیزی تا یک فاجعه فاصله ندارد. فقط در ذهنم میگذشت که اگر قلبش بایستد... اگر قلبش بایستد!...«خانم، خانم، رضوان سادات، بیداری؟! صدای من رو میشنوی؟!»نگاهم میکند. سرش را کمی بالا و پایین میبرد که یعنی میشنود.«بیماری خاصی داری؟!»دوباره مجبور میشوم گوشهایم را به لبهاش بچسبانم. پژواکِ نفسِ کوتاهش روی لاله گوشم پخش میشود. نام یک بیماری خودایمنی را میبرد و نای ادامه دادن ندارد. میزدیم روی شانههایش، بازوهایش را میگرفتیم و محکم تکانش میدادیم. پروتکلها، خط نوشته توی کتابها، تمام راهنماهای پزشکی و آنچه خوانده بودیم در یک زمان پاک شده بودند انگار و هرچه در ضمیرِ ناخودآگاه تجربههای بیمارستانیمان باقی مانده بود، داشت به کار گرفته میشد.«رضوان بیدار باش، چشمهات رو باز کن، اها، خوبه، به چه دارویی حساسیت داری؟»این سوال خیلی مهم بود. جوابش بیشتر و زن یک نفس در میان، هرجور که میشد نام چندتایی را آورد. گردنش به سمت راست خم بود. پلکهایش داشت باز روی هم میافتاد، عملا بَدَنَش کار نمیکرد. کوچکترین توانی برای مشت کردن دستاش یا حتی تکان ضعیفِ انگشتانش نداشت. باز فکر کردم، کمی ترسخورده، دلنگران، اگر قلبش بایستد؟!.. همهمه آدمهای اطرافم، صدای کولرِ آبی، تلفنِ اورژانسی که مسؤل موکب درمانی داشت با آن طرفِ خطش صحبت میکرد، هیچکدام مهم نبود. مهم فقط این بود که دختری که روز اول دربِ اتاقِ هتل را به رویم باز کرده بود، حالا آن طرف تخت ایستاده است و تمام تلاشاش را میکند تا دم و بازدمِ زنِ در حال از دست رفتن را تنظیم کند تا هوشیاریاش بیشتر از این پایین نرود. جایم را به دختر میدهم. از جان مایه میگذارد...«هزار و یک، هزار و دو، هزار و سه... حالا نفس... خوبه... دوباره...»وَ زنِ از حال رفته، باز یک نفس کوتاه و سطحی را بیرون میدهد. زمزمه ضعیف و بیجانش را صدای کولر آبیِ بزرگِ موکبِ درمانی در خود محو میکرد. عرق از تیره کمرم راه گرفته بود و تپشِ ممتدِ قلبم در کوبش سریعاش به دیواره سینهام، داشت داد میزد که وضعیتِ پیش آمده اصلا خوب نیست...«هزار و یک، هزار و دو...»خدا را باید میکشیدم بین پردههای سفید موکبِ درمانی و التماسش میکردم تا اتفاق بدی نیفتد. حرمِ اباعبدالله پنج دقیقه با ما فاصله داشت و من نمیدانستم بین آن شلوغی و دعاهایی که روانه میشود سمتش، آیا من را میبیند؟! صدایم را میشنود؟! زمزمه میکردم یا حسین خودت کمک کن و باز رشته افکارِ خطیام با شمارشِ هزارِ دوستم و نفسهای زنِ روی تخت افتاده، میگفت شاید همه مسیر را آمدهای که در این لحظه برای این زن و او که پشت پرده دلنگرانِ اوست، بعد از خدا امید باشی، وسیله نجات باشی که ابوسجادِ عراقیها سرِ راهشان قرار داده.همهمهها حالا دیگر خوابیده است. روی تخت و ملحفه سفیدش، کسی نیست. قلبم آرام میزند. زن را بُردهاند جای دیگری و من خیره به جای خالی او غرقِ خودم هستم. سوالِ اول و آخر را میپرسم؛«من اینجا چی کار میکنم؟!» جوابم واضح بود. کاملا خودستایانه، پُر از شَعف، بدونِ قصدی برای پنهان کردنِ احساسِ مباهات، با چاشنیِ اندکی ذوق و شوق، جواب میدهم؛«برای حسین، من از بچههای موکبِ درمانیام...»ادامه دارد...#خادم_نوشت#روایت_عاشقی-پارت چهارم


![هیئت ثارالله: •{﷽}•[گَر هَوای شکفتن داری ، بگذر از خود مرد میدان شو] -‘๑’- -‘๑’- -‘๑’- "دعـوتیـد به یک هـجرت تابـسـ❂ـتانهیِ جـهادی" ق](https://cdn4.telesco.pe/file/FY0yloyypqF_-9lVPUAZkmf9AEcoH5a9qYRVgCNPoDGxEwQHorNsUuK_9fvMfMPkkzHcKyhNZS7DZ4ddrBnzGlrycCr5zPJJsqqd98OUcB3JDtb-PuW5CIEmV6G7q8gIYNydxzxSB7tX6j6GAfAMO5gww9qT60zyFIjk_toWwuEvVEMfFh4FPKh74-g5tcF3haAg-kEfSIKQPGknbHxYD2am9wGbu0oJ0nlBjXTbxP54Msq-pEwh-POrQoXmcVHGXrOssxUjUSwa-dCJKI26vxPL9ivk9ebDzyFA6HyFXule-fwakb7x09-p3UoJMD1I5X4J6NpDyFycoSK2J4ed4g.jpg)