خانم الم بالاخره گفت: «فکر میکنم از مسیرت منحرف شدی.»«اگه منحرف نشده بودم، از اول نمیاومدم کتابخا…
انتشار: 2026/06/23 16:30 UTC
خانم الم بالاخره گفت: «فکر میکنم از مسیرت منحرف شدی.»«اگه منحرف نشده بودم، از اول نمیاومدم کتابخانه نیمهشب.»«خب، ولی وسط گمشدگی خودت گم شدی. خیلی. نمیتونی اون کتابی که میخوای توش زندگی کنی رو پیدا کنی.»«اگه هیچ راهی وجود نداشت چی؟ اگه توی تله افتاده باشم چی؟»«تا وقتی کتاب هست، توی تله نیفتادی. هر کتابی گریزگاهی است.» 📖🌱نورا نالید: «نمیفهمم.»«لازم نیست زندگی رو بفهمی، کافیه زندگیش کنی.»نورا سر تکان داد. هضم این حرفها برای یک فارغالتحصیل فلسفه سخت بود. گفت: «ولی نمیخوام اینطوری باشم، نمیخوام مثل هوگو باشم. نمیخوام تا ابد بین زندگیها سرسرهبازی کنم.»«خیلی خوب، پس درست به من گوش بده. میخوای توصیه من رو بشنوی یا نه؟»«آره، حتما. گرچه یه کمی دیر شده. دلم میخواد و ممنون میشم که توصیه شما رو بشنوم.»«فکر میکنم به جایی رسیدی که نمیتونی درخت رو از جنگل تشخیص بدی.»«ببخشید، دقیقا متوجه منظورتون نمیشم.»«حق داری اینطوری فکر کنی که انگار پشت پیانو نشستی و داری آهنگی رو میزنی که آهنگ خودت نیست. داری فراموش میکنی اصل کی بودی. وقتی تبدیل به همه میشی، دیگه هیچکس نیستی. داری ریشهی اصلیت رو فراموش میکنی. داری فراموش میکنی چی برات جواب میداد و چی نه. داری حسرتهای خودت رو فراموش میکنی.»«من از وسط حسرتهام گذشتم.»«نه همهشون.»«خب، معلومه که همشون نه.»«به نظرم نیاز داری یه بار دیگه به کتاب حسرتها نگاه کنی.»«توی تاریکی مطلق چطوری این کار رو بکنم؟»«میتونی، چون اون کتاب رو حفظی. اون کتاب درون توئه!»♦️انجمن ادبی سار♦️🔷مارادنبال کنید🔷@saranjoman✍ #مت_هیگ📓 کتابخانه نیمهشب