و آیدین تا می آمد به پدر فکر کند که انگار همین دیروز با آن جسم کوچک از حجره به خانه بر می گشت، و با…
انتشار: 2026/08/01 16:31 UTCدریافت: 2026/08/07 21:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 21:00 UTC
و آیدین تا می آمد به پدر فکر کند که انگار همین دیروز با آن جسم کوچک از حجره به خانه بر می گشت، و با آن پاپاخ سیاه و پالتو طوسی رنگ، سنگین سنگین از پله بالا می رفت، ناگاه آن ابهت عجیب و آن حضور ماندنی، در خاطره اش محو می شد و در گورستان قدیمی شهر، زیر خاک به چند تکه استخوان بدل می گشت. ♦️انجمن ادبی سار♦️🔷مارادنبال کنید🔷@saranjoman📚سمفونی مردگان#عباس_معروفی #رمان_فارسی #ادبیات_فارسی #نویسنده #آناماکا