پایان فیلم “مه” یکی از جسورانهترین تغییرات فرانک دارابونت در اقتباس از آثار استیون کینگ است. در حالی که داستان کوتاه کینگ پایانی باز و همراه با کورسویی از امید دارد اما دارابونت تصمیم گرفت بدترین احتمال ممکن را به واقعیت تبدیل کند؛ تصمیمی که خود کینگ نیز از آن استقبال کرد.دیوید وقتی دیگر هیچ راه نجاتی نمیبیند، تصمیمی هولناک میگیرد؛ تصمیمی که از سر ناامیدی است اما درست چند لحظه بعد، مه کنار میرود و ارتش از راه میرسد. ناگهان مشخص میشود که اگر فقط کمی بیشتر صبر میکرد شاید همهچیز به شکل دیگری تمام میشد. دارابونت عمداً از یک پایان آرام و قابلپیشبینی فاصله گرفت. او میخواست وحشت فیلم فقط به موجودات داخل مه محدود نشود؛ از نگاه خودش و بازیگران بخش ترسناکتر داستان این است که ترس و ناامیدی چه بلایی بر سر انسانها میآورد و وقتی نظم و امید از بین میرود، انسان تا کجا میتواند پیش برود. حتی گرگ نیکوترو یکی از عوامل فیلم بعدها نقل کرد که استیون کینگ پس از دیدن فیلم گفته بود ایکاش خودش به چنین پایانی فکر کرده بود. #کافه_ققنوسپایان فیلم “مه” یکی از جسورانهترین تغییرات فرانک دارابونت در اقتباس از آثار استیون کینگ است. در حالی که داستان کوتاه کینگ پایانی باز و همراه با کورسویی از امید دارد اما دارابونت تصمیم گرفت بدترین احتمال ممکن را به واقعیت تبدیل کند؛ تصمیمی که خود کینگ نیز از آن استقبال کرد.دیوید وقتی دیگر هیچ راه نجاتی نمیبیند، تصمیمی هولناک میگیرد؛ تصمیمی که از سر ناامیدی است اما درست چند لحظه بعد، مه کنار میرود و ارتش از راه میرسد. ناگهان مشخص میشود که اگر فقط کمی بیشتر صبر میکرد شاید همهچیز به شکل دیگری تمام میشد. دارابونت عمداً از یک پایان آرام و قابلپیشبینی فاصله گرفت. او میخواست وحشت فیلم فقط به موجودات داخل مه محدود نشود؛ از نگاه خودش و بازیگران بخش ترسناکتر داستان این است که ترس و ناامیدی چه بلایی بر سر انسانها میآورد و وقتی نظم و امید از بین میرود، انسان تا کجا میتواند پیش برود. حتی گرگ نیکوترو یکی از عوامل فیلم بعدها نقل کرد که استیون کینگ پس از دیدن فیلم گفته بود ایکاش خودش به چنین پایانی فکر کرده بود. #کافه_ققنوس
تو نیستی این باران چه بیهوده میبارد چرا که با هم خیس نخواهیم شد این رود چه بیهوده میخروشد چرا که بر کرانهاش نخواهیم نشست این راه چه بیهوده میرود به دوردست چرا که با هم نخواهیم پیمودش چه بیهوده است دلتنگی از دوری چنان دوریم که حتا با هم نخواهیم گریست...✍🏻 #عزیز_نسین#کافه_ققنوس
در تاریخ ایران، بعضی نامها آنقدر با شکوه و افسانه آمیختهاند که تشخیص واقعیت از روایت دشوار میشود.سورنا یکی از آنهاست؛ سرداری اشکانی که در قرن نخست پیش از میلاد، در برابر یکی از بزرگترین قدرتهای جهان ایستاد: روم.او از خاندان بزرگ سورن بود؛ یکی از خاندانهای نیرومند اشکانی. منابع تاریخی، سورنا را مردی جوان، ثروتمند و بانفوذ توصیف کردهاند؛ سرداری که بهرغم سن کم، فرماندهی یکی از مهمترین سپاههای ایران را بر عهده داشت.اما نام او بیش از هر چیز با یک نبرد گره خورده است:نبرد حران، سال ۵۳ پیش از میلاد.مارکوس کراسوس، سردار و سیاستمدار رومی، با سپاهی بزرگ وارد میانرودان شد. هدفش گسترش قلمرو روم و دستیابی به ثروت سرزمینهای شرقی بود.اما در حران، سورنا انتظارش را میکشید.سپاه ایران از نظر تعداد، بسیار کمتر از نیروهای روم بود؛ اما سورنا بهجای رویارویی مستقیم، از سرعت و تحرک سوارهنظام اشکانی استفاده کرد.کمانداران سوار، مدام نزدیک میشدند، تیر میانداختند و عقب مینشستند.رومیها نمیتوانستند به آنها برسند.و بعد، یکی از مشهورترین تاکتیکهای نظامی تاریخ ایران اجرا شد:تیراندازی هنگام عقبنشینی.سوارهنظام اشکانی در حال فرار به نظر میرسید، اما از پشت سر تیر میانداخت.رومیها هرچه بیشتر پیش میرفتند، بیشتر در دام گرفتار میشدند.در نهایت، سپاه کراسوس فروپاشید و خود او نیز کشته شد.شکست روم چنان سنگین بود که حران به یکی از بزرگترین شکستهای نظامی جمهوری روم تبدیل شد.اما شاید عجیبترین بخش داستان، سرنوشت خود سورنا باشد.سورنا پس از این پیروزی بزرگ، برخلاف انتظار، قربانی سیاست داخلی شد.او بهدستور اُرُد دوم، شاه اشکانی کشته شد؛ روایتی که نشان میدهد در جهان قدرت، گاهی پیروزی در میدان جنگ میتواند برای صاحبش خطرناکتر از شکست باشد.سورنا تنها حدود سی سال داشت.سرداری جوان که توانست یکی از قدرتمندترین سپاهیان جهان باستان را شکست دهد؛ اما نتوانست از بازی پیچیده قدرت در دربار اشکانی جان سالم به در ببرد.شاید تراژدی سورنا همین باشد:مردی که روم را شکست داد، اما در خانهی خود شکست خورد.و قرنها بعد، نامش هنوز باقی مانده است؛ نه فقط بهعنوان یک سردار، بلکه بهعنوان یکی از نمادهای توان نظامی ایران در برابر روم. #کافه_ققنوس