🌱 داستان هشتم: یک قدم کوچک✍ صبح مسابقهی سخنرانی مدرسه بود.همان مسابقهای که #آرمان چند ماه قبل حتی…
انتشار: 2026/07/06 12:30 UTC
🌱 داستان هشتم: یک قدم کوچک✍ صبح مسابقهی سخنرانی مدرسه بود.همان مسابقهای که #آرمان چند ماه قبل حتی جرئت ثبتنام در آن را نداشت.این بار اما اسمش در فهرست شرکتکنندهها بود.وقتی نوبتش رسید، پشت تریبون ایستاد.لبخند زد.نفس عمیقی کشید.اما هنوز جملهی دوم را نگفته بود که ذهنش خالی شد.سکوت...چند ثانیه بیشتر طول نکشید؛اما برای #آرمان، انگار زمان ایستاده بود.صدای آشنای ذهنش با عجله گفت:«دیدی؟ گفتم نمیتوانی.»چند نفر در ردیف آخر آرام چیزی به هم گفتند.صورت #آرمان داغ شد.برگهاش را نگاه کرد.جملهی بعدی را پیدا کرد.و ادامه داد...وقتی سخنرانی تمام شد، تشویق کوتاهی شنید.نه آنقدر که انتظارش را داشت.نه آنقدر که آرزو کرده بود.بعدازظهر، تنها روی نیمکتی در پارک نشسته بود.باران ریزی میبارید.قطرهها آرام روی برگها مینشستند.همان صدای همیشگی برگشت.«اگر آن روز داوطلب نشده بودی، امروز اینقدر خجالت نمیکشیدی.»#آرمان سرش را پایین انداخت.چند لحظه سکوت کرد.بعد آرام، خیلی آرام گفت:«شاید راست میگویی...»صدای ذهن، انگار پیروز شده بود.اما #آرمان جملهاش را ادامه داد:«...ولی اگر آن روز داوطلب نمیشدم، امروز هم اینجا نبودم.»باد، برگ زرد کوچکی را از شاخه جدا کرد.برگ روی زمین افتاد...اما باد، آرام آن را چند قدم جلوتر برد.#آرمان لبخند زد.با خودش گفت:«شاید زندگی هم همین باشد...قرار نیست همیشه پرواز کنم.گاهی فقط کافی است...از جایی که دیروز ایستاده بودم،یک قدم جلوتر باشم.»آن روز، #آرمان جایزهای نگرفت.اما وقتی از پارک بیرون رفت،احساس کرد چیزی درونش آرامتر شده است.نه چون شکست نخورده بود...بلکه چون فهمیده بود بعضی پیروزیها راهیچ جام و مدالی نشان نمیدهد.یادش آمد که همه به او میگویند:«برنده شو.» اما کمتر کسی میگوید: «اگر امروز فقط از دیروزت یک قدم جلوتر بودی، باز هم ارزشمند است.» 🌹ادامه دارداین داستان با الهام از یکی از آثار انتشارات سایه سخن نوشته شده است.میتونی حدس برنی کدام کتابه؟🆔 @Sayehsokhan


