🌱 داستان دهم: زندگی منتظر توست!✍ صبح آخرین روز مدرسه بود.#آرمان مثل همیشه از کنار همان نیمکت گذشت.ل…
انتشار: 2026/07/08 08:30 UTC
🌱 داستان دهم: زندگی منتظر توست!✍ صبح آخرین روز مدرسه بود.#آرمان مثل همیشه از کنار همان نیمکت گذشت.لحظهای ایستاد.لبخندی زد.چقدر اتفاقها از همینجا شروع شده بود...همین نیمکت...همین حیاط...و همان صدایی که روزی فکر میکرد باید تا آخر عمر از آن فرار کند.در همین فکرها بود که یکی از دانشآموزان سال پایینتر به او نزدیک شد.با تردید گفت:ـ #آرمان...میتوانم چیزی بپرسم؟ـ حتماً.پسرک سرش را پایین انداخت و گفت:ـ هفتهی آینده باید جلوی کلاس ارائه بدهم...خیلی میترسم.تو اگر جای من بودی، چه کار میکردی؟#آرمان چند لحظه سکوت کرد.لبخند زد.بعد آرام گفت:ـ اگر منتظر بمانی تا ترست از بین برود...شاید هیچوقت نوبت زندگیات نرسد.پسرک با تعجب نگاهش کرد.#آرمان ادامه داد:ـ من هنوز هم گاهی میترسم...هنوز هم صدایی توی ذهنم میگوید: «نرو...»اما فهمیدهام که لازم نیست همیشه حرفش را گوش بدهم.گاهی کافی است...فقط یک قدم برداری.پسرک لبخند زد.تشکر کرد و رفت.آرمان نگاهش را تا دوردست دنبال کرد.انگار چند ماه پیش، خودش را میدید...همان پسری که از ترس، حتی جرئت بلند کردن دستش را نداشت.باد آرامی وزید.برگهای درختها به حرکت درآمدند.#آرمان زیر لب گفت:«زندگی منتظر نماند...و خوشحالم که من هم دیگر منتظر نماندم.»🌿 پایان...دوستان و همراهان عزیز...اگر در این چند روز، همراه آرمان قدم زدید، شاید برایتان جالب باشد بدانید که این داستانها زاییدهی خیال ما نبودند.آنها با الهام از یکی از کتابهای ارزشمند انتشارات سایه سخن تهیه شدهاند؛ کتابی که به نوجوانان یاد میدهد چگونه بهجای جنگیدن با افکار و احساساتشان، زندگی دلخواهشان را بسازند.📚 «از ذهنت بیرون بیا و زندگی کن؛ ویژه نوجوانان»نوشته: جوزف سیاروچی، لوئیز هیز و آن بیلیترجمه: دکتر علی صاحبی و دکتر مهدی اسکندریاگر #آرمان برایتان آشنا بود...شاید وقت آن رسیده باشد که شما هم داستان زندگی خودتان را از نو بنویسید. باشد که زمانی بگویید:«من هم میتوانم، با وجود ترسم، یک قدم به جلو بردارم.»🌹🎁 میتونی مطالعهی این کتاب رو به خودت هدیه بدی🆔 @Sayehsokhan


